PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نکته های آموزنده


صفحه ها : [1] 2

zamara
09-14-2008, 08:19 PM
بهشت و جهنم


روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

zamara
09-14-2008, 08:21 PM
درس اول:
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم

!منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و
!غمی از دنيا نداشته باشم
پوووف! منشی ناپديد ميشه

! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه
!!!مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
!نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

zamara
11-06-2008, 07:43 PM
همه چهار زن دارند-----


روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.



زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.



اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.



روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :



" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"



بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند .

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.



ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.



مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.



در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."



در حقیقت همه ما چهار زن داریم !



الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.



ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.



ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.


د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

mona_casillas
11-17-2008, 07:21 PM
در این تاپیک میشه ازجملات کوتاه و پند آموز و حکیمانه هم استفاده کرد ؟(از بزرگان دینی و شخصیت های معروف جهانی )

Abadan
11-17-2008, 07:40 PM
در این تاپیک میشه ازجملات کوتاه و پند آموز و حکیمانه هم استفاده کرد ؟(از بزرگان دینی و شخصیت های معروف جهانی )

اگه پیام آموزنده ای داشته باشه بله.

mona_casillas
11-17-2008, 07:54 PM
زندگی مثل پیانوست دکمه های سیاه برای غم و دکمه های سفید برای شادی است اما

زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و سفید رو با هم بفشاریم .

mona_casillas
11-17-2008, 07:57 PM
هلن کلر :


هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود در دیگری باز می شود ولی ما اغلب

چنان به در بسته چشم می دوزیم که در باز شده را نمی بینیم .

mona_casillas
11-17-2008, 07:59 PM
در زندگی افرادی هستند که مثل قطارهای شهر بازی می مانند از بودن با آنها لذت میبری اما با

آنها به جایی نمی رسی .

mona_casillas
11-17-2008, 08:00 PM
ادیسون :

یک در صد نبوغ و 99 در صد عرق ریختن

mona_casillas
11-17-2008, 08:01 PM
هر وقت خواستید در باره راه رفتن دیگری قضاوت کنید کمی با کفش های او راه بروید .

Abadan
11-17-2008, 08:55 PM
اگه گوینده جمله ها رو هم مشخص میکردی خیلی بهتر بود. اما در کل دستت درد نکنه

mona_casillas
11-18-2008, 03:14 PM
پیامبر اسلام (ص ) :

بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

صدقه خشم پروردگار را فرو می نشاند

هرکس آبروی مومنی را حفظ کند بهشت بر او واجب می شود

مردم را دوست بدار تا آنان نیز تو را دوست بدارند

سلامت انسان در نگهداری زبان است

اندیشه کن آنگاه سخن گوی تا از لغزش بر کنار باشی

بیشترین گناه فرزند آدم از زبان اوست

مدارا کردن با مردم نصف ایمان است و نرمی و مهربانی کردن با آنان نصف زندگی است

mona_casillas
11-18-2008, 03:17 PM
جبران خلیل جبران :

دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید .

mona_casillas
11-18-2008, 03:20 PM
شکسپیر :

به همه عشق بورز

به تعداد کمی اعتماد کن

به هیچکس بدی نکن

mona_casillas
11-18-2008, 04:28 PM
تولستوی :

همه می خواهند بشریت را عوض کنند

دریغا که هیچکس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند .

mona_casillas
11-19-2008, 08:26 PM
گوته :

مردان شجاع فرصت می آفرینند و لی ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند .

mona_casillas
11-20-2008, 03:37 PM
ناپلئون :

کم دانستن و پر گفتن مثل نداشتن و زیاد خرج کردن است .

کنفسیوس :

مرد آزاده پیوسته می کوشد که در گفتار خود آهسته و در کردار خود تند و سریع باشد .

افلاطون :

نادانی هر کس به دو چیز دانسته می شود اول خبر دهد و بگوید چیزی را که از او نپرسیده اند دوم سخن گفتن زیاد از حد ضرورت

zamara
11-21-2008, 12:19 AM
حكايت


غريبه اي به سراغ روحاني ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمايي خواست: "مي خواهم بهتر زندگي كنم، اما نمي توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالي كنم."
پدر نگاهي به بيرون كرد. باد دلچسبي مي وزيد. رو به مرد كرد و گفت:" گرماي اينجا آزاردهنده است. مي تواني قدري از آن باد را بگيري و به داخل بياوري تا اين جا خنك تر شود؟"
غريبه گفت: "اين كار غير ممكن است."
پدر گفت: "آنچه تو مي خواهي نيز همين قدر غيرممكن است. اما اگر بداني كه چگونه دست رد بر سينه وسوسه ها بزني، هرگز آسيبي نخواهي ديد."

***


مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟"
پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟"
مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي."
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است."
مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود."

***


مردي در يكي از دره هاي كوهستان پيرنه در حال پياده روي به چوپان پيري برخورد و غذايش را با او قسمت كرد. سپس مدتي طولاني با هم نشستند و از زندگي سخن گفتند.
مرد گفت:" اگر كسي واقعاً به خدا اعتقاد داشته باشد، بايد بپذيرد كه آزاد نيست، زيرا خداوند بر هر حركتي حاكم است."
چوپان مرد را به دره عميقي در همان حوالي برد. جايي كه انسان مي توانست پژواك صدايش را به وضوح بشنود.
چوپان گفت: "زندگي مثل اين ديوارهاست و سرنوشت مانند فريادي است كه هريك از ما ممكن است سر دهد. فرياد ما به سينه ديوار مي خورد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد. خداوند مانند پژواك صداي ماست."

***


مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"
مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."
مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."



ريسك پذيري


دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.








احترام به نفس


اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت:
"آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان شما قدري احساس كوچكي مي كنيد. "
هولمز پاسخ داد: "احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. "


هيچ چيز جز حقيقت


ديويد كاستيونز يكي از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستاني درباره فرانك سيمانسكي، بازيكني كه در دهه 1940 در تيم فوتبال نوتردام در خط مياني بازي مي كرد، دارد. داستان از اين قرار است كه روزي وي به عنوان شاهد در دادگاهي به جايگاه شهود احضار مي شود و قاضي از او مي پرسد:
"آيا شما امسال در تيم فوتبال نوتردام بازي مي كنيد؟"
"بله، قربان."
"در چه موقعيتي بازي مي كنيد؟"
"در خط مياني، قربان."
"بازي شما چه طور است؟"
سيمانسكي روي صندلي خود پيچ و تاب مي خورد، اما با قاطعيت هر چه تمامتر در جواب قاضي مي گويد:
"قربان، تيم فوتبال نوتردام پيش از اين هرگز بازيكني به خوبي من در خط مياني نداشته است."
فرانك لي هي، سر مربي تيم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنيدن اين جواب بسيار متعجب شد. سيمانسكي هميشه و در همه حال شخصي افتاده و متواضع بنظر مي رسيد. به همين خاطر، وقتي كه جلسه دادگاه تمام شد، سيمانسكي را به كناري كشيد و از او پرسيد كه به چه دليل چنان جوابي در مقابل سوال قاضي بيان داشت.
خون به صورت سيمانسكي دويد و گفت:
"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنيد كه من در مقابل دادگاه سوگند ياد كرده بودم"






فريبكار


دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم.
قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن.
پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم.
سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است.
قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود.
قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم.


دو همسفر


کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.






دو ماهيگير


روزي دو مرد عازم ماهيگيري شدند، يكي از آنها، ماهيگيري بسيار كاركشته و متبحر بود و ديگري سررشته اي از اين كار نداشت. هر بار كه ماهيگير كاركشته ماهي بزرگي را صيد مي كرد، بلافاصله آن را در يك ظرف پر از يخ مي انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهيگير بي تجربه يك ماهي بزرگ صيد مي كرد، دوباره آن را به آب مي انداخت.
ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟
ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!
گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:

خداوند هرگز نعمتي به شما نمي بخشد كه نتوانيد از عهده اداره آن برآييد.




ابر و ابریشم و عشق


هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...






عجله





چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:



سنگي كه پرتاب شده باشد.



حرفي كه از دهان خارج شده باشد.



فرصتي كه از دست رفته باشد.



زماني كه سپري شده باشد!


روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.

mona_casillas
11-21-2008, 02:05 AM
فروید :

زمانی که رقابت به حسادت تبدیل شود انحراف روحی آغاز خواهد شد .

ژان ژاک روسو :

دشمن واقعی رفاقت حسادت است .

ضرب المثل عربی :

اگر به عیوب افراد توجه کنی هرگز دوست پیدا نخواهی کرد .

منتسکیو :

گاهی سکوت بیش از هر استدلالی به ما کمک می کند .

mona_casillas
11-21-2008, 02:49 AM
مارکز :

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .

mona_casillas
11-21-2008, 02:52 AM
هیچوقت چهار چیز را در زندگیت نشکن :

اعتماد

قول

رابطه

وقلب

چرا که وقتی آنها می شکنند صدا ندارند اما بسیار دردناک هستند .

Pars_Redboy
11-21-2008, 04:30 PM
بهترین دعا انتظار ظهور حضرت مهدی است .

علی علیه السلام :

آنچه را دوست نداری به تو نسبت دهند در باره دیگران مگو

آنگونه که دوست داری به تو نیکی کنند نیکو کار باش

mona_casillas
11-22-2008, 02:00 AM
جرج برناردشاو :

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست آورید وگرنه

ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده اید دوست داشته باشید .


آلبرت آلیس :

امید درد را درمان نمی کند ولی آن را قابل تحمل می کند .

mona_casillas
11-23-2008, 01:39 AM
پیامبر اسلام (ص ) :


آغاز کننده سلام از تکبر دور است .

گشاده رویی کینه را از بین می برد

بهترین صدقه و احسان به دیگران اصلاح میان مردم است .

Masoud
11-24-2008, 05:28 PM
شکسپیر :
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

Pars_Redboy
11-25-2008, 09:01 PM
پیامبر اسلام :

آن کسی که بخواهد قوی ترین افراد باشد پس فقط بر خدا توکل کند

عاقل ترین مردم کسی است که با مردم مدارا و سازگاری زیاد کند

Masoud
11-25-2008, 09:10 PM
برای داشتن چیزی که تا به حال نداشته اید ، باید کسی باشید که تا به حال نبوده اید

mona_casillas
11-27-2008, 04:11 PM
آلبرت آلیس :

انسان ها باید بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشه تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد که آن زخم ها را التیام بخشیم .

zamara
11-27-2008, 04:52 PM
آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد
ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است
زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند
( مونتسکيو)

خوشبخت کسي است که راه قدر داني از خدمت ديگران را بلد است
و شادي ديگران را به قدر شادي خود حس ميکند
( گوته)


من دريافته ام که انساني هر اندازه که مصمم به خوشبخت زيستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگي خواهد کرد
( ابراهام لينکلن)


براي نيل به خوشبختي هيچ راهي خطاتر از
لذت طلبي و کوشش براي درک عيش و نوش و خوشيهاي عالم نيست
( ارتور شوپنهاور)


غنچه خوشبختي در جاي تاريک و بي صدا و گودي پنهان است
که بسيار نزديک به ماست ولي ما کمتر از انجا مي گذريم و ان دل خود ماست
( موريس متر لينگ)


خوشبختي يگانه چيزي است که مي توانيم بي اينکه خود داشته باشيم
ديگران را از آن بر خوردار کنيم
( کارمن سيلوا)


خوشبخت کسي است که دم را غنيمت ميشمارد و به خود ميگويد
من امروز خوشم تا فردا چه پيش ايد
( درايدن)


بسياري از مردم خوشبختي را مي جويند
مانند کسي که کلاه خود را که روي سرش مي باشد مي جويد
( لناو)


انسان در اغوش خوشبختي ،خوشبختي را جستجو ميکند
( دشتي)


بشر به خوشبختي خيلي زود عادت ميکند و چون خيلي زود عادت ميکند
خيلي زود هم فراموش ميکند که خوشبخت است
( اندره موروا)


يکي از راههاي خوشبختي اين است که
شخص نسبت به کوچکترين نعمتها شکر گذار باشي
( هرشل)


به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داريم موفقيت است
اما چيزي را که براي به دست آوردن آن تلاش نمي کنيم خوشبختي است
( لوسيا)


انسان براي خوشبختي خلق شده و خوشبختي از راه کار مفيد حاصل ميشود
( ساموئل اسمايلز)


به عقب نگاه نکنيد ممکن است خوشبختي را که رو به سوي شما دارد از دست بدهيد
( ساچل پيچ)


خوشبختي چيزي نيست که ان را حس کنيم فقط بايد ان را به ياد بياوريم
( اوسکارو ايلد)


اين قانون طبيعت است که هيچ کس به تنهايي نمي تواند خوشبخت باشد
بلکه خوشبختي و سعادت را بايد در سعادت و خوشبختي ديگران جستجو کرد

Pars_Redboy
11-28-2008, 02:32 AM
هیچ وقت امید یک نفر رو ازش نگیر
شاید اون آخرین چیزی باشه که برای از دست دادن داره .



دکتر شریعتی :

خدا عارف میخواهد نه مشتری بهشت

zamara
11-28-2008, 10:38 AM
اهمیت در زندگی .....

استاد مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه ی خالی بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.

سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.
سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟
و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.
او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است ؟
و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله"
استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!
همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، استاد گفت: حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمادی از زندگی شماست،
توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان ــ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند. مسایل خیلی ساده".

استاد ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین،
با فرزندانتان بازی کنید، زمانی رو برای چک وب دوستان بگذارید. با دوستان و اطرافیان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونید.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشید.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.
بقیه چیزها همون ماسه ها هستند".

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید:
پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

استاد لبخند زد و گفت:
خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، همیشه در اون جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست"......http://forum.parsiking.com/images/smilies/smile.gifhttp://forum.parsiking.com/images/smilies/smile.gif

zamara
11-28-2008, 10:43 AM
مشکلات زندگی


استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید :
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت :
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است :
اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت :
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت :
خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت :
دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...

zamara
11-28-2008, 10:51 AM
زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد!
زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد.
زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود.
صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید.
و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد.
زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده­اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادی!

Pars_Redboy
12-01-2008, 05:25 PM
انسانها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند بزرگ شوند و بعد از مدتها دوباره آرزو میکنند که کودک باشند سلامتی شان را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند .

mona_casillas
12-03-2008, 05:44 PM
دکتر علی شریعتی


خدایا : عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا : به من تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

خدایا : رشد عقلی و زهنی مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محروم نساز.

خدایا : مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا : جهل آمیخته با خود خواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن برای حمله به دوست نساز.

خدایا : در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدا یا : خود خواهی مرا چندان در من بکش یا چندان برکش تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا : مرا به ابتذال آرامش خوشبختی مکشان،اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدایا : مرا از چهار زندان بزرگ انسان : طبیعت – تایخ – جامعه و خویشتن رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگارمن ، مرا آفریده ای – خود آفریدگار خود باشم، نه که همچون حیوان خود را با محیط ، که محیط را با خود تطبیق دهم.

خدایا : مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه ی کتاب ، ترازو و آهن استوار کنم و دلم را از سه سرچشمه ی حقیقت ، زیبایی و خیر سیراب سازم.

خدایا : جامعه را از بیماری عرفان و معنویت زدگی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا : این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای بر دل های ما فرود آر که : اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است.
جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی ، فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا : در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

خدایا : به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

خدایا : به من بگو تو خود چگونه می بینی؟ چگونه قضاوت می کنی؟
آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است؟ یا شناختن مسمی ها؟ وبالاتر از این ، یا پیروی از رسم ها؟

خدایا : به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمره ی لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری.

خدایا : چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خواهم آموخت.

خدایا : مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبه ی دین با حمله ی تعصب و عمله ی ارتجاع هم آواز کند.که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد، که دینم در پس وجه ی دینی ام دفن شود، که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد که آنچه را که حق می دانم بخاطر آنکه بد می داند کتمان کنم.


خدایا : رحمتی عطا کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

ای خداوند : به علمای ما مسئولیت ، به عوام ما علم ، به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب ، به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد ، به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.

ای خدای کعبه : این مردمی را که همه عصر ، هر صبح و شام در جهان رو به خانه تو دارند رو به خانه ی تو می زیند و رو به خانه ی تو می میند این مردمی را که بر گرد خانه ابراهیم تو طواف می کنند قربانی جهل شرک و در بند جور نمرود مپسند.

Pars_Redboy
12-03-2008, 08:07 PM
اگر عقل به مرتبه کمال برسد سخن کوتاه خواهد شد .

فرد نادان را یا تند رو یا کند رو می بینی

zamara
12-15-2008, 10:38 AM
سقوط از طبقه سوم همان قدر اسیب میرساند که سقوط از طبقه صدم.
اگر بناست سقوط کنی بهتر است از بلندترین جا سقوط کنی.
پائولو کوئلیو

zamara
12-15-2008, 10:39 AM
هنگامي که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نينداز .
ناپلئون بناپارت

Karim
12-15-2008, 01:10 PM
بشر تا زمانی‌ که‌ زندگی‌ را به‌عنوان‌ چیزی‌ مقدس‌ باور نداشته باشد و به همنوعان‌ خود به‌ چشم‌ برادر نگاه نکند، زندگی‌ دیگران‌ را تباه‌ خواهد کرد. لئون‌ تولستوی

mona_casillas
12-17-2008, 02:04 AM
ای جمال دل ربایت قبله دل ها علی جان

رو به سوییت دارد امشب این دل شیدا علی جان

در شب عید غدیر خم کلمات قصار از علی (ع ) :


از خشم و غضب بپرهیزید که آغازش جنون و پایانش پشیمانی است .

حق کلمه ای گرانبها ووزین است و هر قدر که تلخ باشد به نتیجه شیرین و دلپذیرش می ازرد .

مومن را شادی در چهره است و اندوه در دل

همه چیز محتاج ادب است و ادب محتاح عقل

خردمند کسی است که هر چیز را به جای خود به کار برد .

سکوت بوستان تفکر است .

حسد زندان روح است .

پرهیز کنید از ستم بر کسی که جز خدا پشتیبانی ندارد .

ای مردم در راه راست از کمی پیروانش بیمناک نشوید .

zamara
12-18-2008, 04:21 PM
شش راه برای قدم برداشتن به سوی آینده ای بهتر: ....

یاد بگیرید تا تغییرات و نقاط ضعفتان را بپذیرید.
اگر احتیاج به کمک دارید درخواست کمک کنید.

مستقیما با مشکلات خود درآمیزید.
اشتباهات خود را بپذیرید.

مسئولیت کامل خود را به عهده بگیرید.
واقعیت را بگوئید مخصوصا به خودتان ....

zamara
12-18-2008, 04:26 PM
انسان عادی مثل شهری است _ صد دروازه _ كه تقدیر ازهردری كه بخواهد بر او وارد می شود . اما انسان حكیم همانند كاخی ست_ با یك در _ كه تقدیر قبل از ورود به آن در می زند.

مترلینگ

mona_casillas
01-01-2009, 01:48 AM
سخنان امام حسين


نشانه هاي عاقل
امام حسين فرمود: عاقل، با کسي که مي ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمي شود، از کسي که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي نمايد و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد.

شريف ترين مردم
شخصي از امام حسين پرسيد: شريف ترين مردم کيست؟
امام فرمود: آن کس که پيش از اندرز ديگران، خود پند گيرد و پيش از بيدار باش ديگران، خود بيدار شود.

اوصاف مومن
امام حسين مي فرمايد: حقا که مومن ، خدا را حافظ خود گرفته و گفتار او را آيينه خود گزيده است. گاهي در اوصاف مومنان چشم مي دوزد و گاهي در ويژگيهاي سرکشان مي نگرد. از اينرو بهره وري او از کلام خدا، در لطايف و در ژرفاي معرفت خود غوطه ور است، از هوشمندي خود، در بلنداي يقين جايگزين است و در پاکي خود استوار است.

بخيل کيست؟
امام حسين (ع) فرمود: بخيل کسي است که از سلام کردن بخل ورزد.

خير دنيا و آخرت
امام حسين (ع) مي فرمايد: خداوند به هر کس راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و پاک خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است.

Karim
01-01-2009, 01:53 AM
8حدیث ازسالارشهیدان

فلسفه قيام


من از روى خودخواهى و خوشگذرانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، بلكه قيام من براى اصلاح در امّت جدّم مىباشد، مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدّم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم.
روى آوردن به ديندار، جوانمرد و اصيل



جز به يكى از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا صاحب مروّت، يا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد.
پرهيز از ستمكارى



برحذر باشيد از ستم كردن به كسى كه ياورى جز خداوند عزّوجلّ ندارد.
عبادتِ تاجران، عابدان و آزادگان



گروهى خدا را از روى ميل و رغبت (به بهشت) عبادت مىكنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهى خدا را از روى ترس (از دوزخ) مىپرستند و اين عبادت بندگان است و گروهى خدا را از روى شكر(و شايستگىِ پرستش) عبادت مىكنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است
آثار غذاى حرام



در روز عاشورا خطاب به سپاه ظلم فرمود :واى بر شما چرا ساكت نمىشويد، تا گفتارم را بشنويد؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگارى فرامىخوانم، هر كس از من پيروى كند سعادتمند است و هر كس نافرمانىام كند از هلاك شدگان است، شما همگى نافرمانىام مىكنيد و به سخنم گوش نمىدهيد، آرى در اثر هداياى حرامى كه به شما رسيده و در اثر غذاهاى حرامى كه شكم هايتان از آنها انباشته شده، خداوند اين چنين بر دلهاى شما مُهر زده است!
خشم الهى



خشم خداوند بر يهود آن گاه شدّت گرفت كه براى او فرزندى قرار دادند، و خشمش بر نصارى وقتى شدّت يافت كه براى او قائل به خدايان سه گانه شدند، و غضبش بر مجوس آن گاه سخت شد كه به جاى او آفتاب و ماه را پرستيدند، و خشمش بر قوم ديگرى آن گاه شدّت يافت كه بر كشتن پسرِ دخترِ پيامبرشان هماهنگ گرديدند.
ثواب سلام

سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نُه حسنه از آنِ سلامكننده و يكى از آنِ جواب دهنده است.
حرمت حيله و نيرنگ

حيله و نيرنگ نزد ما اهل بيت حرام است

mona_casillas
01-01-2009, 08:00 PM
فرمایشات امام حسین (ع )


1 (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN)- چه دارد آن کس که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن که تو را دارد .
2- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) مردم برده و بنده دنيا هستند، و دين لعابی است که تا وسايل
زندگی فراهم است ، به دورزبان مي گردانند، ولی وقتی دوران
آزمايش فرا رسد، دينداران کمياب مي شوند.
3- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) به درستی که من مرگ را جز سعادت نمي بينم و زندگی با
ستمکاران را جز محنت نمي دانم .
4- اگر دنيا با ارزش شمرده شود، منزل آخرت و دار ثواب الهی با ارزشتر و والاتر است . و اگر بدن و جسم انسانها برای مرگ آفريده شده به خدا سوگند کشته شدن انسان با شمشير (شهادت ) بهتر است .
و اگر رزق و روزی موجودات تقسيم شده و مقدر گرديده ، زيباتر و نيکوتر آن است که انسان در طلب رزق و روزی کمتر حرص داشته باشد.
و اگر جمع کردن اموال برای ترک کردن آن است ، چرا انسان آزاده نسبت به اين چيزی که ترک کردنی است بخل بورزد.
5- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) آگاه باشيد که يکی از نعمتهای الهی بر شما حاجات و نيازهای مردم به شما است ، پس از اين نعمتها بيزار نشويد که برمي گردند و به جای ديگر مي روند.
6- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد مي کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعريف و تمجيد مي کند.
7- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) عقل کامل نمي شود مگر با پيروی از حق .
8- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) همنشينی با فاسقان انسان را در معرض اتهام قرار مي دهد.
9- مردی نزد امام حسين (ع ) آمد و گفت : "من مردی گناهکارم و از معصيت پرهيز نمي کنم ، مرا پند و اندرز بده ". امام حسين (ع ) فرمودند: پنج کار انجام بده و هر چه مي خواهی گناه کن.
اول : روزی خدا را نخور و هر چه مي خواهی گناه کن .
دوم : از ولايت و حکومت خدا خارج شو و هر چه مي خواهی گناه کن
سوم : جايی را پيدا کن که خدا تو را نبيند و هرچه مي خواهی گناه کن
چهارم :وقتی عزرائيل برای گرفتن جان تو مي آيد، او را از خود دور کن و هر چه مي خواهی گناه کن .
پنجم : وقتی مأمور و مالک جهنم مي خواهد تو را در آتش بيندازد، در آتش نرو و هر چه مي خواهی گناه کن.

10- يکی از نشانه های جهل و ناداني ، نزاع و جدال با غير اهل فکر است .
11- از امام حسين (ع ) پرسيدند: يا بن رسول الله روزگار را چگونه مي گذراني ؟ فرمودند:
جهنم را در پيش روی خود مشاهده مي کنم . مرگ در تعقيب من است و از گير حساب بازپسين رهايی ندارم و در گرو اعمال خويشتن مي باشم . آنچه دلم بخواهد، نمي شود و قدرت دفع مکروهی از خويشتن ندارم . کارها در دست ديگری است ، اگر اراده کند عذابم فرمايد و اگر بخواهد، مورد عفوم قرار مي دهد. بنابر اين کدام مسکين است که از من درمانده تر باشد؟
13- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) کسی که بخشش کند، آقا و بزرگوار مي شود و کسی که بخل بورزد، خوار و پست مي شود. .
14- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) کسی که گرفتاری و اندوه مؤمنی را برطرف کند و او را آسوده کند، خداوند گرفتاري و اندوه دنيا و آخرت را از او رفع مي کند.
15- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) سلام کردن هفتاد حسنه و پاداش دارد که 69 حسنه برای کسی است که سلام مي کند و يک حسنه برای کسی است که جواب سلام را مي دهد.
16- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) ای فرزند آدم ، به ياد آور مردن پدران و فرزندانت را، کجا بودندواکنون رهسپار چه جايی شده اند؟مي بينم که تو نيز به همين زودی به آنان خواهی پيوست و باعث عبرت ديگران خواهی گشت .
17- مردم ! بدانيد که دنيا خانه ای است فنا شدنی و زوال پذير.
18- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) خداوند رتبه ها و منزلهای عالی را به خاطر صبری که بندگان در مقابل تحمل ناملايمات به خرج دهند، به آنان عنايت مي فرمايد.
19- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) سپاس خداوندی را که دنيا را آفريد و آن را خانه ای فانی و زوال پذير قرار داد، خانه ای که هميشه رنگ به رنگ شده ، دستخوش حوادث و تغيير و تحول است و ساکنانش را از حالتی به حالتی سير مي دهد. بيچاره آن کس که فريب زرق وبرق اين دنيارا بخورد و بدبخت کسی که دل به زندگی زوال پذيرش ببندد.
20- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) ای بزرگ زادگان : صبرو بردباری به خرج دهيد که مرگ جز يک پل نيست که شما را ا سختی و رنج عبورداده به بهشت پهناور و نعمتهای هميشگی آن مي رساند ، کيست که نخواهد از زندانی به قصری انتقال يابد. و برای دشمنان شما درست به عکس است که مرگ برای آنان مثل آن است که از کاخی به زندان و شکنجه انتقال پيدا کنند. .
21- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) بهترين ثروت آن است که انسان به وسيله آن آبروی خود را حفظ نمايد.
22 (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN)- حضرت به فرزندش فرمودند: فرزندم بترس از ستم نمودن به کسی که به غير از خدا درمقابل تو ياوری ندارد.
23- حذر کن از مواردی که بايد عذرخواهی کني ، زيرا مؤمن نه کار زشتی انجام مي دهد و نه به عذرخواهی مي پردازد، اما منافق همه روزه بدی مي کند، و به عذرخواهی مي پردازد.
24 - ثروتی را که داری اگر به مصرف خودت نرسانی ثروت مال تو نيست ، تو از آن ثروت هستي ، بنابر اين به ثروت خودت امان مده وگرنه او به تو امان نخواهد داد و پيش از آنکه ثروت ، تو را به مصرف خود برساند تو آن را به مصرف خويشتن برسان .
25- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) اخلاق نيکو عبادت شمرده مي شود .
26- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) سکوت زينت بخش آدمی است .
27- درباره برادر مؤمنت پشت سر سخنی بگو که دوست داری او پشت سر تو بگويد .
28- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ذلت .
29- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) قناعت موجب آسايش بدنها است
30- (http://www.tebyan.net/html1/etrat/etr5/hadis5.htm#_îsl P Oq]âN#_îsl P Oq]âN) فرمودند : هر کس در صدد عيب جويی ديگران نباشد، هميشه به فکر آن است که برای عيب ديگران عذری توجيه نمايد

zamara
01-03-2009, 12:47 PM
امام رضا (ع) درباره ويژگيهاى دهگانه عاقل می فرماید:

لا يتـم عقل امـرء مسلـم حتـى تكون فيه عشر خصـال : الخيــر منـه مـامــول. و الشر منه مامـون. يستكثر قليل الخير من غيره, و يستقل كثير الخير مـن نفسه. لا يسام من طلب الخـوائج اليه, و لا يمل مـن طلب العلـم طول دهره. الفقرفى الله احب اليه من الغنى و الذل فى الله احب اليه مـن العز فى عدوه. و الخمـول اشهى اليه من الشهره.
ثـم قال (ع) العاشره و ما العاشره؟ قيل له: ما هى؟ قال(ع): لايرى احدا الا قال: هو خير منى و اتقى.(9)

عقل شخص مسلمـان تمـام نيست, مگر ايـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:

1ـ از او اميد خير باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.

3ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.

5ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.

7ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد.
8ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد.

9ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10ـ سپس فـرمـود: دهمى چيست و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد: چيست؟ فـرمـود:
احـدى را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيز كـارتـــر است.

mona_casillas
01-04-2009, 03:32 AM
ساده ترین کار جهان این است که خودم باشم و دشوارترین کار جهان اینکه کسی باشم که دیگران میخواهند .

mona_casillas
01-04-2009, 03:34 AM
بین حق و باطل 4 انگشت فاصله هست سعی کنید این مسافت کوتاه را همیشه در قضاوت رعایت کنید .

mona_casillas
01-05-2009, 01:50 AM
سخنان گهر بار امام حسین (ع)
گام اول دوستی کمک و یاری به دوست است.
شتاب زدگان از خرد و بینش دورند.
نابخردان، مردمی ضعیف و زبون هستند.
از بدان دوری کنید تا بدی آنان به شما سرایت نکند.
شرف در راستی و درستی است.
ریا و دروغ ، نشانه ضعف و زبونی است.
راز داری، معرفت میزان امانت داری انسان هاست.
همسایه، حکم خویشاوند را دارد.
مدارا با انسانها نشانه خردمندی است.
وفا نشانه مروت و مردانگی است.
با خرد و بینش آدمی به کمال خود نمی رسد مگر به پیروی از حق و حقیقت.
بخل نشانه فقر افراد است.
بخشندگی نشانه توانگری انسان است.
از مفسدان بگریزید تا دامن پاک شما آلوده نگردد.
زینت آدمی، بردباری و شکیبایی در دشواری های زندگی و مردانگی او به هنگام مبارزه و پیکار است.

سرخ پوش
01-07-2009, 08:06 PM
باید اینو بدونیم که بدترین شرایط زندگی من و تو آرزوی یکی دیگست


هرگاه به اوج قدرت رسیدی،به حباب فکر کن...!

mona_casillas
01-10-2009, 02:36 AM
امام حسین (ع ) : اگر دین ندارید لااقل مردمی آزاده باشید .


دکتر شریعتی : آنان که رفتند کاری حسینی کردند . آنان که مانده اند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی هستند .

AMED
01-12-2009, 06:58 PM
عده اي مثل قرص جوشانند: در ليوان آب كه بياندازيشان طوري غليان كرده و كف مي كنند كه سر ميروند اما كافي است كمي صبر كني بعد مي بيني كه از نصف ليوان هم كمترند!!!!!!! دكتر علي شريعتي

mona_casillas
01-13-2009, 07:51 PM
منتظر کسی باش که اگر حتی در ساده ترین لباس بودی حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه : این دنیای منه

عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست آدم کامل آن است که هم عقل دارد و هم عاطفه

zamara
01-13-2009, 11:16 PM
...نیستیم،به دنیا می آییم عکس یکنفره میگیریم،بزرگ میشویم عکس دو نفره میگیریم،پیر می شویم عکس یکنفره می گیریم و باز دوباره نیستیم...
(حسین پناهی)

zamara
01-14-2009, 10:29 PM
پیله ابریشم :

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

mona_casillas
01-15-2009, 01:05 AM
دنیا را بد ساخته اند ......کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به هم نمی رسید .....و این بد رنجی است .

دکتر شریعتی

AMED
01-15-2009, 01:10 AM
وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه

mona_casillas
01-15-2009, 01:24 AM
یک عاشق بزرگ کسی است که هرگز قلب ساده و بی آلایشی را از دست ندهد....

بهترین هدیه بخشی ازوجود انسان است .....و آن چیزی جز یک قلب عاشق نیست .

AMED
01-15-2009, 01:25 AM
ساکنان کنار دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ است قصه ی عادت

mona_casillas
01-15-2009, 02:14 AM
دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید .

جبران خلیل جبران

AMED
01-15-2009, 02:19 AM
همیشه از خوبیهای دوستت برای خودت 1 دیوار بساز،اگه روزی بدی دیدی فقط 1 آجر کم کن.بی انصافیه دیوار را خراب کنید

mona_casillas
01-15-2009, 05:07 PM
آشکارترین خصلت ایرانیان کمک به مصیبت زدگان دیگر سرزمین هاست . خواجه نظام الملک

mona_casillas
01-15-2009, 05:12 PM
وقت گرانبها است ، اما حقیقت گرانبها تر است . ارد بزرگ

با گذشت ، شما چیزی را از دست نمی دهید بلکه بدست می آورید . اُرد بزرگ

هر قدر کسی را بیشتر دوست داشته باشید کمتر مغرورش کنید. مولیر

آدم خشمگين نميتواند حقيقت را بگويد. ضرب المثل چيني

mona_casillas
01-17-2009, 03:07 AM
گالیه : قدر زمان حال را بدانید که گذشته بر نمی گردد و آینده شاید نیاید .

mona_casillas
01-17-2009, 03:08 AM
گابریل گارسیا مارکز: " تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ،‌ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

mona_casillas
01-18-2009, 09:32 PM
بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند .

همه افراد اشتباه می کنند اما فقط افراد نادان اشتباهاتشان را تکرار می کنند .

فرد خودخواه تجربه سخت تنهایی را پیش رو دارد .

Pars_Redboy
01-22-2009, 01:53 PM
سکوت بوستان تفکر است .

بیشتر کسانی در زندگی موفق شده اند که کمتر تعریف شنیده اند .

Karim
01-22-2009, 02:55 PM
رمز موفقيت در دوست داشتن ديگران و درارتبط بودن با ديگر انسانهاست

Pars_Redboy
01-23-2009, 11:22 PM
سعادت مثل توپ فوتبال است وقتی از ما دور میشود دنبال آن میرویم ووقتی میایستد با یک ضربه آن را دور میکنیم

M3hdi
02-04-2009, 09:55 PM
بازم هوش ايراني ها...

همين چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ 5000 دلار دارد. كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت وماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت:

از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم ومعلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟

ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت:
تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم.؟!

M3hdi
02-04-2009, 09:59 PM
مرد جوان و كشاورز


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد.

در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگ ترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله كه كوچك تر بود باز شد. گاوي كوچك تر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچك تر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همان طور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچك ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما گاو دم نداشت!
نتيجه :

زندگي پر از ارزش هاي دست يافتني است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را بربايي.

M3hdi
02-04-2009, 10:00 PM
داستان قورباغه ها


http://www.farshad7.com/akhbar6/adabi/image001.jpg


چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

M3hdi
02-04-2009, 10:05 PM
چند داستان کوچک از چند نویسنده بزرگ...


یک خانم 45 ساله یک حمله قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود
در اتاق جراحی کم مانده بود مرگ را تجربه کند. او خدا را دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت ترخیص خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد.
کشیدن پوست صورت - تخلیه چربی ها(لیپو ساکشن) - عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم
رنگ کردن موها و سفید کردن دندان ها !!!!
بعد از آخرین عمل او از بیمارستان مرخص شد.
موقع گذشتن از خیابان در راه منزل با یک اتومبیل تصادف کرد و کشته شد
هنگامی که او با خدا روبرو شد از او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم
چرا شما مرا از زیر ماشین بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شما را تشخیص ندادم!!!

نتیجه 1: آن قدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکنید !
نتیجه 2: آن قدر خودتان را عوض نکنید که خدا هم شما را نشناسد!!!

M3hdi
02-04-2009, 10:35 PM
زنان وفادار

اورده اند که پادشاهي شهري را محاصره کرد. زنان شهر که دريافتند شهرشان بزودي تسليم خواهد شداز پادشاه خواستند که از جان انان درگذردو به انها اجازه دهد تا سر حد توانايي خود انچه ثروت ارزنده است از شهر خارج کنند.شاه با خواهش انان موافقت نمود و صبح روز بعد وقتيکه زنان از شهر خارج شدند هريک شوهر خود را بر پشت گرفته بود . شاه اين از مشاهده اين منظره شاد شد و زنان را به خاطر سرسپردگي و وفاداريشان تحصين کرد و شهرشان را به انها باز گردانيد

M3hdi
02-04-2009, 10:36 PM
مدیری ( که به دلایلی بجز لیاقت مدیر شده بود ) نمی توانست خود را با موقعیت جدید تطبیق دهد ؛
روزی در دفترش بصدا در آمد و این مدیر برای اینکه نشان دهد چقدر مهم وقوی و پر مشغله است ؛
تلفن را برداشت و از ملاقات کننده اش درخواست کرد که وارد شود و
ملاقات کننده در حالی که نشسته ومنتظرمدیر بود ؛
آقای مدیر خودش را سرگرم صحبت با تلفن نشان داد و مرتب با تکبر و غرور می گفت :
«برای من مشکلی نیست و من راحت میتوانم این مسئله را حل کنم »
وپس از چند دقیقه گوشی تلفن را گذاشت و از ملاقات کننده پرسید :
چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم ؟
مرد ملاقات کننده مودبانه گفت :
« من برای وصل کردن تلفن شما آمده ام ؛ زیرا تلفن شما قطع است »

M3hdi
02-04-2009, 10:37 PM
مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد.
مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.
ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مأمور در بهشت به او گفت:« ورود با چمدان ممنوع است.» مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:« داخل چمدان چه آورده ای؟» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:« سنگ فرش خیابان؟!»
فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد، خانه های از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ، درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگ فرش خیایان ها همه از طلای ناب!

M3hdi
02-04-2009, 10:38 PM
در طی هزار سال درخت ماموت غول پیکر از زمین لرزه ها آتش سوزی ها و خشکسالی ها جان سالم به در برده و زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود.
عمر طولانی او تنها با عمر کوهستان هایی که در آن ها زیسته بود قابل مقایسه بود.هزار سال دور از دسترس همه.هزار سال فتح نشدن.
سر کارگر فریاد زد : چقدر طول می کشه بیفته؟
هیزم شکن تنومند تف کرد و گفت : فوقش چند ساعت

پس کارشو تموم کن

M3hdi
02-04-2009, 10:39 PM
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدارکرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدارکردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستمبگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

M3hdi
02-04-2009, 10:40 PM
" گیلبرتو د نوچی " تصویر جالبی از رفتار ما در اغلب موارد ترسیم می کند :

آدم ها مثل هندی ها ( به صف پشت سر هم ) روی زمین راه می روند با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک مان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم .
به همین دلیل در روزهای زندگی چشمانمان را به بر صفات نیک خود می دوزیم در حالیکه بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند تمامی عیوبش را می بینیم .
اینگونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم .
بی آنکه بدانیم کسی که در پشت سر ما راه می رود درباره ی ما به همین شیوه می اندیشد ......

M3hdi
02-04-2009, 10:41 PM
داستان کوتاه "متشکرم"
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...
« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.
- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
- به آهستگي گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:
در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...

اثری از آنتوان چخوف

mona_casillas
02-22-2009, 03:34 PM
پیامبر اسلام (ص ):

عاقل ترین مردم کسی است که با مردم مدارا و سازگاری کند .

دوستی با مردم نصف عقل و خرد است .

گشاده رویی کینه را از بین می برد.

شبیه ترین شما به من خوش اخلاق ترین شماست .

اخلاق نیک خیر دنیا و آخرت را به همراه دارد .

Pars_Redboy
02-22-2009, 04:52 PM
اتلاف وقت گرانبهاترین خرج ها ست

وقت گرانبهاترین چیز است که در عالم وجود دارد و ابدا قابل خرید و فروش نیست .

بالزاک

Mostafa United
02-28-2009, 07:25 PM
چیزهایی که من آموخته ام

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز، نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات

http://persian-star.net/1387/12/10/1.jpg (http://www.persian-star.org/)

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

http://persian-star.net/1387/12/10/2.jpg (http://www.persian-star.org/)

گارسیا ماکز (نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات)

mona_casillas
03-01-2009, 12:27 AM
نکته های آموزنده از بزرگان

تنها یک چیز می تواند تحقق یک رویا را ناممکن کند و آن ترس از شکست است

اگر می خواهی چیزی را بیاموزی در آن غوطه ور شو

چیزهایی که در کودکی دوست داریم ولی به آن دست نمی یابیم تا کنهسالی در صحرای دل ما به جا می ماند

بهترین بخش شخصیت هر فرد را جستجو کرده و آن را به او بگو همه ما به چنین انگیزشی نیاز داریم

به افکار بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر

چیزی را که دوست داری به دست آور وگرنه مجبوری چیزی را که به دست میاوری دوست داشته باشی

وقتی که زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشد که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازد

موفق کسی است که با آجرهایی که به طرفش پرتاب می شود یک بنای محکم بسازد

ali_red boy
03-01-2009, 03:00 PM
ادیسون :

آنچه بشر به دست میاورد 1% خاصل نبوغ و 99 % حاصل تلاش و عرق ریختن اوست

FATEMEH
03-01-2009, 07:53 PM
احاديث هم مي شه ديگه؟

* امام على عليه‏السلام : خَيْرُ اِخْوانِكَمَنْ دَعاكَ اِلى صِدْقِ الْمَقالِ بِصِدْقِ مَقالِهِ وَ نَدَبَكَ اِلى اَفْضَلِالاَْعْمالِ بِحُسْنِ اَعْمالِهِ؛(1)
بهترين برادرانت (دوستانت)، كسى است كه با راستگويى‏اش تو را بهراستگويى دعوت كند و با اعمال نيك خود، تو را به بهترين اعمالبرانگيزد.
غررالحكم، ح 5022.

* پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :
مَنْ اَرادَ اللّه‏ُبِهِ خَيْرا رَزَقَهُ اللّه‏ُ خَليلاً صالحِا؛(1)
هر كس كه خداوند براى او خير بخواهد، دوستى شايسته نصيب وى خواهدنمود.
نهج الفصاحه، ح 3064.

* پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :
قالَ رَجُلٌ: يا رَسولَاللّه‏ِ! ما حَقُّ ابْنى هذا؟ قالَ: تُحْسِنُ اسْمَهُ وَ اَدَبَهُ وَ تَضَعُهُمَوْضِعا حَسَنا؛(1)
مردى به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عرض كرد: حق اين فرزند بر من چيست؟ پيامبر فرمودند: اسم خوب برايش انتخاب كنى، به خوبى او راتربيت نمايى و به كارى مناسب و پسنديده بگمارى.
عدّة الداعى، ص

Pars_Redboy
03-04-2009, 04:11 PM
اگر تمامی مردم می دانستند که هر یک چه در غیاب هم می گویند مسلما 4 نفر دوست در دنیا باقی نمیماند .

پاسکال

Pars_Redboy
03-05-2009, 02:37 PM
با فقیرترین افراد چنان با احترام روبرو شو که گویی در مقابل سلطان هستی . کنفسیوس

هر انسانی بر اساس آنچه اهدا میکند ثروتمند شناخته میشود نه آنچه که دارد . هنری وارد بیچر

mona_casillas
03-23-2009, 08:10 PM
شکسپیر :

به همه عشق بورز

به تعداد کمی اعتماد کن

به هیچکس بدی نکن

mona_casillas
03-23-2009, 08:11 PM
فروید :

زمانی که رقابت به حسادت تبدیل شود انحراف روحی آغاز خواهد شد .

ژان ژاک روسو :

دشمن واقعی رفاقت حسادت است .

ضرب المثل عربی :

اگر به عیوب افراد توجه کنی هرگز دوست پیدا نخواهی کرد .

منتسکیو :

گاهی سکوت بیش از هر استدلالی به ما کمک می کند .

mona_casillas
03-23-2009, 08:17 PM
دکتر علی شریعتی :


خدایا : عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار .
خدایا : به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی كن
خدایا : مرا به خاطر حسد ، كینه و غرض ، عمله اماتور ظلمه مگردان .
خدایا : كافر كیست ؟ مسلمان كیست ؟ شیعه كیست ؟ سنی كیست ؟ مرزهای درست هركدام ، كدام است ؟
ای خداوند : به علمای ما مسئولیت ، به عوام ما علم ، به مومنان ما روشنایی ، به روشنفكران ما ایمان ، به متعصبین ما فهم ، و به فهمیدگان ما تعصب ، به خفتگان ما بیداری ، و به بیداران ما اراده ، به دینداران ما دین و به كوران ما نگاه ، به حسودان ما شفا و به فحاشان ما ادب عنایت بفرما .

mona_casillas
03-23-2009, 08:28 PM
دنیا را بد ساخته اند ......کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به هم نمی رسید .....و این بد رنجی است . دکترشریعتی

دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید . حبران خلیل جبران



یک عاشق بزرگ کسی است که هرگز قلب ساده و بی آلایشی را از دست ندهد....

بهترین هدیه بخشی ازوجود انسان است .....و آن چیزی جز یک قلب عاشق نیست .


منتظر کسی باش که اگر حتی در ساده ترین لباس بودی حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه : این دنیای منه

عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست آدم کامل آن است که هم عقل دارد و هم عاطفه

Pars_Redboy
03-23-2009, 08:55 PM
جرج برناردشاو :

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست آورید وگرنه

ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده اید دوست داشته باشید .

zamara
03-24-2009, 06:40 PM
هر چي خدا گفت قبول كن

مرد کوهنوردی تصمیم گرفت از بلندترین کوه جهان صعود کند. او مدتها مطالعه کرد, وسایل مورد نیاز را فراهم ساخت و پس از چندی آماده حرکت شد و از آنجا که این کار را افتخاری بزرگ می دانست و این افتخار را فقط برای خود می خواست, لذا بتنهایی صعود از کوه را آغاز کرد. او ساعتها کوه پیمایی کرد تا اینکه شب فرا رسید و تاریکی بلندی های کوه را در بر گرفت, بطوریکه مرد کوهنورد اصلاً دید نداشت. ابر,روی ماه وستارگان را پوشانده بود و شب همه جا را غرق در ظلمت و سیاهی کرده بود. او همانطور که از کوه بالا می رفت, در یک لحظه پایش لغزید و سُر خورد و از بلندای کوه بطرف درّه پرت شد. در حال سقوط فقط لکّه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مرگ فجیع,او را در خود می گرفت.
در همین حال تمام خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد چقدر مرگ به وی نزدیک است. که ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد و در میان زمین وآسمان معلق ماند.
شب بود و سیاهی, زمستان بود و سرما, حادثه بود و تنهایی, در این لحظه سکون, چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند« خدایا کمکم کن! »
در این لحظه صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد:
ـ چه می خواهی؟
ـ خدایا نجاتم بده!
ـ واقعاً ایمان داری که می توانم نجاتت دهم؟
ـ البته که ایمان دارم.
ـ اگر ایمان داری طناب دور کمرت را پاره کن!
لحظاتی به سکوت گذشت..... مرد کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد تا سقوط نکند.
روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را مرده یافتند. آنها اعلام کردند: بدن این کوهنورد از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود, در حالیکه فقط نیم متر با زمین فاصله داشت!

Pars_Redboy
03-24-2009, 08:01 PM
عده اي مثل قرص جوشانند: در ليوان آب كه بياندازيشان طوري غليان كرده و كف مي كنند كه سر ميروند اما كافي است كمي صبر كني بعد مي بيني كه از نصف ليوان هم كمترند

دكتر علي شريعتي

Amir_onlyperspolis
03-25-2009, 03:57 PM
حضرت علي (ع) :
چه بسيار نا همواري ها كه با مدارا كردن هموار ميشود.

خداوند آسايش و راحتي هيچ ملتي را نميگيرد مگر به علت گناهاني كه مرتكب شده اند.

mona_casillas
03-28-2009, 04:48 AM
ساده ترین کار جهان این است که خودم باشم و دشوارترین کار جهان اینکه کسی باشم که دیگران میخواهند .
__________________

بین حق و باطل 4 انگشت فاصله هست سعی کنید این مسافت کوتاه را همیشه در قضاوت رعایت کنید .

mona_casillas
03-28-2009, 05:19 AM
وصیت نامه کوروش بزرگ بنیانگذار منشور حقوق بشر

فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام.

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.

من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام.

زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد.

فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.


از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.

به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.

پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم.

هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.

به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.

Karim
03-28-2009, 05:30 AM
وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی

(http://www.sepandarmazd.com/home.htm)

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

mona_casillas
03-28-2009, 07:37 PM
چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود . بزرگمهر (http://funnyclub.mihanblog.com/)

جایی که شمشیر است آرامش نیست . اُرد بزرگ

هرگز نمی توانیم صفت خوبی را در دیگران بشناسیم مگر اینکه از آن بویی برده باشیم . چینگ

اگر امروز حتی یک کلمه از دیروز بیشتر بدانید مسلماً شخص دیگری هستید . چاحیت

در این روزگار ما به خاطر اندیشه ها می جنگیم و روزنامه ها سنگرهای ما هستند . هاینه

اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید . اُرد بزرگ


آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت . هزلت

حسد همچون مگس است که همه جای بدن سالم را رها می کند و بر روی زخمهای آن می نشیند . چایمن

ali_red boy
03-30-2009, 05:48 PM
بزرگمهر:
طمع مایه نگرانی و تشویش خاطر است

آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نیوشاتر است امیدوارترین کسان است

آن کس که پیرو خرد است دل به هوس نمی سپارد

Amir_onlyperspolis
03-30-2009, 06:32 PM
آندرو متیوز : هرکسی درس مخصوص به خود را می گیرد. ما می توانیم به سه طریق واکنش نشان دهیم
زندگی من مجموعه ای از درسهایی است که به آن نیاز دارم، درسهایی با نظم و ترتیب تمام در زندگی ام روی می دهد.( این سالمترین برخورد است و حد اکثر آرامش ذهن را تامین می کند.)
زندگی یک مسابقه بخت آزمایی است اما من از هر اتفاقی که در زندگی روی می دهد نهایت استفاده را می برم (این دومین انتخاب خوب است و کیفیت متوسطی را به زندگی می بخشد)
چرا همیشه همه بلاها سر من می آید؟ (این طرز برخورد نهایت ناکامی و بدبختی را تضمین می کند)
ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.

zamara
06-20-2009, 11:01 AM
***تخته سنگ***

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد .

rahim
06-21-2009, 12:29 AM
رابرت دو وين چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتيني ، يك بار برنده ي جايزه ي بزرگ مسابقات جهاني شد و چك خود را دريافت كرد .
مصاحبه اي كوتاه با خبر نگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه بر گردد .
هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت. چهره ي زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد .
رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت :
" برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا "
هفته ي بعد ، يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه ي بيمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : "خبري برايت دارم.
آن زن و بچه ي بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود و اصلا فرزندي ندارد . او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !"
رابرت گفت : " منظورت اين است كه اصلا بچه ي مريضي وجود ندارد ؟ "
- درست است .
_ خدا را شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .

rahim
06-21-2009, 12:36 AM
سوسک غمگین به خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

monji
06-27-2009, 11:34 PM
بزرگترین درس زندگی این است که گاهی ابلهان درست می گویند.
و. چرچیل

rahim
06-27-2009, 11:57 PM
رابرت دو وين چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتيني ، يك بار برنده ي جايزه ي بزرگ مسابقات جهاني شد و چك خود را دريافت كرد .
مصاحبه اي كوتاه با خبر نگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه بر گردد .
هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت. چهره ي زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد .
رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت :
" برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا "
هفته ي بعد ، يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه ي بيمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : "خبري برايت دارم.
آن زن و بچه ي بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود و اصلا فرزندي ندارد . او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !"
رابرت گفت : " منظورت اين است كه اصلا بچه ي مريضي وجود ندارد ؟ "
- درست است .
_ خدا را شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .



مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو



كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست



یکی از دیپلمات های خارجی به ناپلؤن گفت : ما برای کسب شرف جنگ می کنیم و فرانسوی ها برای کسب پول .
ناپلؤن گفت : بله ، انسان همیشه طالب چیزی است که ندارد .



معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

monji
06-28-2009, 09:06 PM
سلام
قطار قطار آفرین به رحیم
فرق ما با دیوانگان در این است که
ما در اکثریتیم
میشل فوکو

rahim
06-28-2009, 09:14 PM
يك روز مردي مسافر بر سر يك دو راهي رسيد. به هر دو نگاهي انداخت. يكي از جاده ها كاملا روشن بود و ديگري كاملا تاريك. مرد بدون تامل راه روشن را برگزيد. اما راه روشن او به كويري بي انتها و سوزان ختم مي شد. مرد فرصت بازگشت نداشت. پس با هزار زحمت از كوير بي انتها گذشت!! و به راهش ادامه داد. چندي بعد مرد باز هم به يك دو راهي رسيد يكي از راه ها روشن و ديگري تاريك بود. مرد كمي مردد بود. اما در نهايت باز هم راه روشن را برگزيد. اين بار هم راه روشن او به جنگلي بي انتها و تاريك و مخوف ختم ميشد. مرد باز هم با هزار بدبختي از جنگل تاريك گذشت. بعد از مدتي، مرد باز هم به يك دو راهي رسيد. يكي روشن و ديگري تاريك. مرد كمي فكر كرد و اين بار راه تاريك را برگزيد. چندي بعد و در ادامه راه، هوا روشن شد و مرد خود را در يك دشت زيبا با گلهاي رنگارنگ و نهرهايي با آب فراوان يافت. مرد با خود گفت: " از اين پس هميشه راه هاي تاريك را برخواهم گزيد. قول مي دهم." و سرمست از هوشياري خود شد. بعد از عبور از دشت مرد بازهم به يك دو راهي رسيد. اين بار بدون تامل راه تاريك را برگزيد. مرد مسافر سالهاست كه در اين راه تاريك اسير است و جايي را نمي بيند. نمي داند كه در جنگل است يا كوير يا دشت. شب و روز برايش فرقي ندارد. مرد اشتباه بزرگي كرد.
وقتي تصميم گرفت كه از اين پس فقط راه هاي تاريك را برگزيند، در واقع روشن ترين راه پيش رويش را انتخاب كرد!!

rahim
06-30-2009, 02:30 AM
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری

رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟



ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟



ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟



ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا

اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!



ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی

و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت

میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم

لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...



ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!



ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت

خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.



ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که

می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده

و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی…!!!!!!!

monji
06-30-2009, 09:22 PM
مرسی مرسی .....

monji
06-30-2009, 11:07 PM
دختربچه ای از مادرش پرسید: - نوع بشر چطور به وجود اومد؟
مادر جواب داد: - خدا آدم و حوا را خلق کرد و اونها بچه دار شدن و بشر به وجود اومد.
دو روز بعد دختربچه همون سوال رو از پدر پرسید.
پدر جواب داد: - سالها پیش میمونهایی بودند که بشر از آنها به وجود اومد.
دختربچه که گیج شده بود، برگشت پیش مادر و گفت:
- مامان، چطور ممکنه؟ تو میگی بشر را خدا خلق کرد، اما بابا میگه از میمونها بوجود اومد؟
مادر جواب داد:
- خوب عزیزم، خیلی ساده است، من در مورد شجره نامه ی خودم برات گفتم، و پدرت در مورد شجره نامه خودش.

rahim
07-01-2009, 04:43 AM
روزی مرد جوانی نزد شری راماکریشنا رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی " . او آن مرد را به کنار رود گنگ برد و گفت :" بسیار خوب حالا برو توی آب " .

هنگامی که جوان در آب فرو رفت ، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت .عکس العمل فوری آن مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص بیشتر از آن نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.در حالیکه آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید ، شری کریشنا از او پرسید : " وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟ آیا به فکر پول ، زن ، یا بچه یا اسم و مقام و حرفه خود بودی؟!

مرد جوان : نه به یگانه چیزی که فکر می کردم هوا بود.

کریشنا : درست است ، حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید!



برگرفته از کتاب: « شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید " مسعود لعلی

rahim
07-01-2009, 11:33 PM
(( نامه خدا ))
ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا




(( فقر ))
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
دختر نابینایی تو این دنیا زندگی میکرد .
این دختر عاشق یه پسر بود و اون پسر هم عاشق این دختر .
دختره همیشه به پسره میگفت : اگه من یه روزی بیناییم رو بدست بیارم برای
همیشه باهات میمونم .
یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به اون دختره هدیه بده .
وقتی که دختره بینا شد دید پسری که عاشقش بود هم نابیناست .
دختره که دید پسره نابیناست بهش گفت : من دیگه نمی خوام با تو بمونم برو .
پسره یه لبخند تلخی زد و با ناراحتی گفت :
من میرم ولی مراقب چشمای من باش

(( شیطان ))
ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد. در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.
ابلیس به او گفت: هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه. ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟


(( آرامش ))
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."


(( مقنعه ))
جلوی در خروجی سینما که به فرعی باز می شد خلوت بود ....تا پنج دقیقه دیگر این سانس فیلم تموم می شد و مردم هجوم میاوردن به سمت بیرون .... کمی این پا و اون پا کرد ..دور و برشو خوب دید زد ....بساطش رو چید ، ترازو رو گذاشت و یک کارتن تلوزیون پهن کرد، دفتر و کتابش رو باز کرد روی کارتن ....سعی کرد خودش رو راضی کنه " همونطور که بابا گفت کار زیاد سختی هم نباید باشه من فقط مشقام رو می نویسم و پول در میارم ، اونوقت می تونم برم مدرسه و از بوفه یه ساندویچ کالباس بخرم و جلوی علی پزشو بدم تازه شاید حتی بتونم از کتونی هایی که رضا می پوشه با پولام بخرم " دلش شور می زد " اما اگه کسی منو بشناسه چی ؟!اگه از بچه ها کسی بیاد سینما ؟ تا آخر عمرم مضحکه می شم!" یادش افتاد که مامانش هم با این ریخت و قیافه نفهمیده بود که این نسترن نیست ...رفت پشت درخت و مقنعه خواهرش رو سر کرد ، روی کارتن نشست و شروع به نوشتن مشقهاش کرد ...هوا گرم بود ولی دستان کوچیکش می لرزید...در خروجی سینما باز شد ...همهمه جمعیت رو حس کرد که از راهرو بیرون میان ....یادش افتاد کاسه رو نگذاشته جلوش ....کاسه رو از کیف کشید بیرون، سرش رو انداخت پایین و وانمود کرد داره مشق می نویسه...اولین مشتری که اومد سعی کرد زیر چشمی به ترازو نگاه کنه... کفش هایی که روی ترازو رفت مال همکلاسیش رضا بود. سکه افتاد توی کاسه؛ صدای پدرش که می گفت مردم به دختر بچه ها راحت تر از پسرها پول می دن توی سرش می چرخید

monji
07-02-2009, 11:58 PM
نمیدونم چیزی که خوندم و میخواهم براتون کپی کنم به درد این تاپیک میخوره یا نه
امیدوارم هیچ کدوممون جوری نباشیم که بخواهیم از این خودشیفتگی درس عبرت بگیریم:

بنابر گفته "اوید" در "چکامه ی نرگس وحشی"، "نارسیس" نوجوانی آنچنان زیبا بوده است که هر کس وی را، تنها یکبار می دیده است، برای همیشه مهرش را بجان میخریده. و در آتش عشق سوزانش، می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.


سر انجام دلداده ای ناکام، در حق نارسیس نفرین میکند:

"خداوندا ، او را که از مهر دیگران در قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود!"

نیاز دل شکسته پذیرفته میشود...


"اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته ازرشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است.


"طنین" از عشق "نارسیس"میسوزد. لیکن یاری آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها، بی تابانه، در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او، وی را، از عشق بیکران خویش بیاگاهاند.


روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان، مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد، درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد.

وی فریاد برمیکشد: "چه کس اینجاست؟" .


طنین میخواهد، از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند:


"...اینجاست!،
........اینجاست!،
.............اینجاست!..."


لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.


"نارسیس" دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است.


"....بیا!
........بیا!
.............بیا!...."


طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده روبسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. "نارسیس" چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود.

در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر، و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم، زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس "تصویر" خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد:


"آه! بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند؟!"


نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب، تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود. و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی؟! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد!


نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد. دلدادگان وی چون به جستجوی او، به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند. بلکه در جای وی، گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست.


آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را "نارسیس" ، "نرگس تنها" و وحشیش می نامند.

rahim
07-03-2009, 02:53 AM
دیشب رویایی داشتم :

خواب دیدم برروی شنها راه می روم..

همراه با خود خداوند

و برروی پرده شب همه روزهای زندگی ام را..مانند فیلمی می دیدم..

همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم

روز به روز از زندگی را

دو ردپا در بر روی پرده ظاهر شد..

یکی مال من و یکی از آن خداوند......!

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.

آن گاه ایستادم وبه عقب نگاه کردم.

در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت!!!

اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود...

روزهایی با بزرگترین رنج ها و ترسها و دردها.و...

آنگاه از او پرسیدم :

خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگی با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی.

خداوند پاسخ داد:

فرزندم ترا دوست دارم وبه تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت

نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم...

هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن دیدی

من بودم که تورا به دوش می کشیدم

zamara
07-03-2009, 03:07 PM
http://www.arteshesorkh.com/forum/picture.php?albumid=5&pictureid=515


بیست راه هدیه دادن به دیگران

1-برای کارگران شهرداری شیرینی و کلوچه ببرید.
2-قبل از اینکه سرکار بروید چند شاخه گل تهیه کنید و به همکارانتان گل هدیه بدهید.
3-به پرستاران بیمارستان ها و مامورین پلیس گل هدیه بدهید.
4-در محیط کار و دانشگاه و ...کسانی هستند که تنها هستند و نیار به یک دوست دارند.باب گفتگو و دوستی را با آنها باز کنید.
5-همیشه کسی هست که به دنبال کسی بگردد که با او صحبت کند.به درد دل آنها خیلی ساده گوش فرا دهید.
6-بین کودکان شکلات پخش کنید.
7-کاغذهای رنگی در اشکال مختلف تهیه کنید و روی آنها بنویسید"در هقته مهربانی قرار داریم.لطفا مهربان باشید".و آنها را زیر برف پاک کن اتومبیل ها قرار دهید.
8-در محل کار خود یک روز خیریه داشته باشید و غذاهای فاسد نشدنی برای فقرا تهیه کنید.
9-به مشتریانتان بهترین سرویس را با بهترین برخورد ارائه دهید.
10-یک کارت پستال تهیه کنید و پیامی برای یک دوست بنویسید و برای او پست کنید.
11-به کسی یک میوه تعارف کنید.
12-به همسایه تان سلام کنید و گاهی چیزی تعارف کنید.
13-یک عابر پیاده را به رایگان تا مسیری با اتومبیل خود برسانید.
14-به هر کسی که امروز میرسید یک چیز خوب بگویید تا لبخند بزند.
15-عضو سازمان های خیریه شوید.
16-لیخند خود را هدیه بدهید.
17-به یک حیوان بی پناه و بی خطر پناه دهید.
18-دوستی را در آغوش بکشید.
19-به کودکان خود بگویید چقدر آنها را دوست دارید
20-به پدر و مادر خود بگویید چه قدر آنها را دوست دارید.
----------------------------
منبع (http://shahiin.com)

rahim
07-12-2009, 04:07 PM
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
پشت خط مادرش بود
.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواششستم بگويم
تولدت مبارك
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,
صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

rahim
07-12-2009, 04:08 PM
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديدهام!"
داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!

ASAL
08-24-2009, 08:50 AM
سازنده‌ترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن


پرمعنی‌ترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر


عمیق‌ترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه


بی رحم‌ترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش


سركش‌ترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن


خودخواهانه‌ترین كلمه من است... از آن حذر كن


ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر


بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن


با نشاط‌ترین كلمه کار است ... به آن بپرداز


پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش

pesarjonoob
08-24-2009, 09:49 PM
تا هالا به این تایپک سر نزده بودم واقان جالبه .

ASAL
08-25-2009, 05:07 AM
دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

ASAL
08-25-2009, 05:08 AM
قلب جغد پیر شکست

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

rahim
08-28-2009, 03:50 AM
«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.
اصول بيل گيتس به اين شرح است:

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

ASAL
08-28-2009, 09:54 AM
داستان شیطان و مرد نمازگزار
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

monji
08-31-2009, 06:47 PM
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود پس از اندك زماني، داد شيطان در مي آيد رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم؟ از روزي كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمايي مي كند و سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛ با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

ASAL
09-01-2009, 08:49 AM
درس اول:
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
!منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و
!غمی از دنیا نداشته باشم
پوووف! منشی ناپدید میشه
! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
!!!مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
!نتیجه اخلاقی: همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه

ASAL
09-01-2009, 09:01 AM
آموزش زبان اصفهانی در سه ثانیه":

1- مضاف و موصوف همیشه "ی" میگیردد.
مثال: درِ باغ ===» دری باغ گل قشنگ ===» گلی قشنگ آدم خوب ===» آدمی خُب

2- "د" ما قبل ساکن قلب به "ت" میشود.
مثال: پراید ===» پرایت آرد ===» آرت

3- واو ساکن آخر کلمه به "ب" قلب می شود
مثال: گاو ===» گاب

4- اصولاً در هر کجا که فتحه قشنگ باشد کسره بکار میرود و هر کجا که کسره کلمه را زیبا میکند فتحه بکار میرود
مثال برای فتحه: اَز===» اِز قفَس ===» قفِس اَزَش ===» اِزِش بِِزَن ===» بِِزِن
مثال برای کسره: اِمروز===» اَمروز جمعِه===» جمعَه سِفید===» سَفید حِیفِ===» حَیفس فِشار===» فَشار

5- صدای " اُ " هیچ جایگاهی نداشته و به "او" تبدیل میشود.
مثال: شما===» شوما کجا===» کوجا چادر===» چادور

6- حرف "و" در قالب حرف ربطی به به "آ" تبدیل میشود.
مثال: من و تو و حسن ===» منا تو آ حسن

7- اصولا خود " آ " به عنوان یک حرف ربط به کار میرود
مثال: من هسم، آ بابامم هسن
در ضمن حرف "آ" به معنای "به علاوه" هم به کار میرود.
مثال: 5+4+3 ===» 5 آ 4 آ 3

8- حرف " ه " در لهجه اصفهانی به نوعی نابود شده.
مثال: بچهها ===» بِچا گربهها ===» گربا میجهد===» می جِد
ه در آخر افعال به "د" ساکن بدل میشود.
بره===» برد بشه===» بشد
"ه" به ی تبدیل میشود.
بهتر===» بیتِرِس سر راهی===» سری رایِس گربه===» گربیِه
"ه" به "ش" تبدیل میشود.
بهش میگم ===» بشش میگم
"ه" به "و" بدل میشود.
ما هم می آییم ===» ما وَم میَیم
نکته:به غیر اول شخص مفرد حروف "خوا" به "خ" تبدیل میشود
میخوای ===» می خَی

9- در برخی افعال حرف "ی" به " اوی" تبدیل میشود.
میشنوی===» میشنُوی میگی ===» میگوی

10- اگر حرف اول کلمه "ب" یا "ن" باشد و حرف سوم "ی" یک "ی" بعد از "ب" یا "ن" اضافه میشود.
بگیر===» بیگیر بشین ===»بیشین بریز ===» بیریز ببین ===» بیبین

ASAL
09-01-2009, 09:55 AM
هنوز بعد از این همه سال چهره ی «ویلان» را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان کارمند دبیرخانه ی اداره بود، از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن.

روز اول ماه و هنگامیکه از بانک به اداره بر می گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را درآن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار می کشید، نیمی از ماه تفریح می کرد و خوش بود.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.

روز آخر که من از اداره منتقل می شدم. ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خدا حافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سروسامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!
گفتم:نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟!
گفتم : نه!
گفت: تا حالا به کنسرت عالی رفتی؟!
گفتم : نه!
گفت : تا حالا زندگی کردی؟!!
با درماندگی گفتم: آره... نه... نمی دونم!!!

ویلان همین طور نگاهم می کرد نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم... به خودم که آمدم ویلان جلوم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!
جواب دادم: نه!
گفت : پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!

به نقل از وبلاگ زندگی ، کامپیوتر ، نرم افزار

rahim
09-03-2009, 12:23 AM
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.
او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.
به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.
سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟
خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟!
گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...


شیوانا در مدرسه اش مشغول کندن زمین وکاشتن درخت بود یکی ازافسران امپراطور همراه سربازانش سوار بر اسب از آن جا عبور می کرد. شیوانا را دید که درکنار بقیه شاگردانش مثل یک انسان عادی مشغول کاراست .نزدیک اورفت وبالودگی گفت : استاد معرفت را می بینم که مانند کارگران حقیر مشغول کارهای عادی است ! شیوانا سرش رابلند کرد وبه افسر گفت :"درنتیجه ؟" افسر که غافلگیر شده بود وازسوی دیگر نمی خواست درمقابل جمع حاضر شاگردان شیوانا وسربازان خودش را ببازد با همان لحن گستاخانه ادامه داد :"بنابراین می توان نتیجه گرفت که استاد معرفت ما کاگری معمولی وشخص حقیری بیش نیست ونباید اوراجدی گرفت !" شیوانا سری تکان داد وگفت :"و بنابراین ؟" افسر نفسی کوتاه کشید وگفت :"بنابراین !"وسپس لختی سکوت کرد و آن گاه گویی با خود حرف می زند گفت :"وبنابراین من این جا بی جهت وقت خودم را به صحبت با یک کارگر معمولی هدر می دهم !؟" شیوانا بی اعتنا به افسر امپراتور مشغول کارش شد وگفت :"و در نتیجه ؟"


چند سال پیش در یك روز گرم تابستان پسر كوچكی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده كنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میكرد و از شادی كودك لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید كه به سوی فرزندش شنا میكند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش راصدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ، تمساح با یك چرخش پاهای كودك را گرفت تا زیر آب بكشد. مادر از راه رسید و از روی اسكله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میكشید ولی عشق مادر به فرزندش آنقدر زیاد بود كه نمیگذاشت او را رها كند. كشاورزی كه از آن حوالی میگذشت صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبودی كامل یابد پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری كه با كودك مصاحبه میكرد از او خواست جای زخمها را نشان دهد پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستند


دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابانی كم رفت و آمد مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، پسر بچه ای یک پاره آجر به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل برخورد كرد . مرد پا روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد. وقتی ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است، به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك، گريان و با اشاره دست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلج اش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كرد و گفت: «اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادرم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردن اش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم اين پاره آجر را به سمت تان پرتاب کنم». مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشين اش شد و به راه خود ادامه داد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما به سوی مان پاره آجر پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات، زماني كه وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.


مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد , مثل یک دزد راه می رود , مثل یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند . آن قدراز شک خود مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و شکایت کند همین که وارد خانه شد , تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود . مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود , حرف می زند , و رفتار می کند .
شاید تنها یک گناه کبیره وجود داشته باشد و آن هم ناشکیبایی است . ما را به خاطر ناشکیبایی از بهشت بیرون راندند و راه برگشت به آن را نیز به همین خاطر بر خود مسدود می کنیم.


کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.


بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس نفس می زد . اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نَفَس خداست. مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: «گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: «همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای!»
مورچه گفت: «این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.»
خدا گفت: «اما نقطه سر آغاز هر خطی ست.»
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: «من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.»
خدا گفت: «چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.»
مورچه این را می دانست. اما شوق گفت و گو داشت. پس دوباره گفت: «زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: «اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.»
مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.

ASAL
09-03-2009, 05:07 PM
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”

استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”

استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است”

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

استاد پاسخ داد: “البته”

شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ ”

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند

مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.” شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”

شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.”

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا، شیطان وجود دارد؟”

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم…. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت اینشتین!

ASAL
09-03-2009, 05:25 PM
صفحه ی اول این تاپیکو برا اولین بار دیدم این نکته ی اوزنده ی من خیلی قدیمیه با چراغ جادوهه هستم ظاهرا گند زده بیدم

حالا هر کدومش دیدین قدیمیه قبلا زدن بگین پاک کنم

مرررررررسی

Spring_red
09-11-2009, 04:52 PM
:red boy2:نه آبجی خیلیم خوبه میشه گفت عالیه :6:
منم بعدا یه چیز جالب تعریف میکنم:4:

ASAL
09-13-2009, 04:08 AM
:red boy2:نه آبجی خیلیم خوبه میشه گفت عالیه :6:
منم بعدا یه چیز جالب تعریف میکنم:4:


من هنو منتظرم :گل:
ببین چقد دور خودم پمی چرخم:funi::funi::4::khalal:

rahim
09-16-2009, 02:18 AM
یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.
شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟
دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.
وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.
شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام ترین انسان برای آن ها غذا تهیه می کرد برای تاجر گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین مرد این دیار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده است. او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خالق هستی با خودش می داند. او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند. او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.
مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: فقط کافی است راضی باشی! آرامش بلافاصله می آید!
در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالی که لبخند می زد گفت: فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی. تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.

ASAL
09-23-2009, 02:59 AM
ايمان

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
__________________
داستان دوم(من با خدا غذا خوردم) من با خدا غذا خوردم!

پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!



در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

__________________
پنجره

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعتيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود!

__________________
ديوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است!

__________________
خانه

يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه‏اي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوه‏هايش دوران پيري را به خوشي سپري کند. کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه‏اي برايش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولي ديگر دل به کار نميبست، چون ميدانست که کارش آينده‏اي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر‏سيري انجام داد. وقتي کارفرما براي ديدن خانه آمد، کليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شما است، بابت زحماتي که در طول اين سالها برايم کشيده‏ايد. نجار وا رفت؛ او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه‏اي براي خودش بوده و حالا مجبود بود در خانه‏اي زندگي کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود




http://lailimojtabae.lefora.com/2008/08/08/200888-2/page1/

از اینجا گرفتم خواستید بخونید جالب هستن

zamara
10-10-2009, 11:36 PM
داستان شیطان و مرد نمازگزار
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:
(( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید

rahim
10-22-2009, 12:26 AM
ضرب المثلهای چینی
قسمت 1

خواب نان که
در زبان چینی ضرب المثل " خواب نان که " در توصیف رویا و یا خیال واهی تحقق ناپذیر به کار می رود . می گویند :

http://persian.cri.cn/mmsource/images/2005/04/26/nankeyimeng.jpg

مردی به نام " چون یو فون " معمولا به شراب خواری علاقه زیادی داشت . در حیاط منزلش یک درخت اقاقیای چینی بسیار بلند و تنومند با ریشه های عمیق و برگهای پر پشت قرار داشت .
شب های تابستانی گرم در هوای مه آلود با وزش باد خنک اعضای خوانواده اش دوست داشتند که زیر این درخت شب را به روز برسانند . در روز تولد " چون " دوستان و خویشاوندان زیادی برای ادای تبریک به دیدنش آمدند . وی از فرط خوشحالی شراب زیادی نوشید و عصر هنگام از مستی به خواب رفت .
در رویا " چون یو فون " از طرف دو پیک به درون یک درخت دعوت شد . در این غار درون درخت هوا صاف و افتابی بود و مناظر خاصی به چشم می خورد. به او گفتند که اینجا کشور " دای خوای" یعنی کشور اقاقیای بزرگ است . چندی نگذشت ، وی در امتخانات کشوری " دای خوای" مقام اول را به خود اختصاص داد . امپراطور این کشور با دیدن وی که خوش قیافه و پر استعداد به نظر می رسد،او را پسندید و پرنسس را به همسری وی در آورد .
بعد از ازدواج " چون " برای تصدی به مقامی بالا به منطقه "نان که" فرستاده شد. وی در این مقام با پاکدامنی و درستکاری و جدیت در کار مورد تحسین و ستایش محلی ها واقع شد و در ضمن زندگی خوانوده اش بسیار خوش و سعادتمندان بود ، وی صاحب 7 فرزند هم گردید . 30سال به این منوال سپری گشت . ناگهان روزی کشور اقاقایای بزرگ مورد تجاوز سربازان کشور " سان لو" قرار گرفت . ژنرالهای این کشور در نبردها شکست می خوردند و دشمن به پایتخت نزدیک می گردد . همه مقام های دربار در یک جا حمع شده ولی ناچار و عاجز ماندند .
در این هنگام نخست وزیر این کشور به یاد " چون یو فون " افتاد و وی را به امپراطور معرفی کرد . امپراطور فورا به " چون " دستور داد تا با نیروی برگزیده کشور به نبرد با دشمن برود . وی به دستور امپراطور وارد میدان پیکار شد اما به علت نادانی و بی اطلاعی در مورد تکنیک و تاکتیک جنگ ، به محض مواجه با دشمن نیروهایش تارومار شده و تعداد زیادی از سربازان جان سپردند و خودش نیز نزدیک بود اسیر شود .
امپراطور مایوس گردید و وی را از مقام معزول کرد . " چون " به زادگاه باز گردید و از خشم وشرمندگی در برابر این همه بدنامیها و ناکامیها فریادی زد و از خواب بیدار شد . وی طبق رویای خود به جستجوی کشور اقاقیای بزرگ مبادرت ورزید و عاقبت معلوم شد که این کشور همان غار مورچه ها ی زیر درخت اقاقیای بزرگ بوده است و انبوهی مورچه ها در آنجا دیده می شدند .
رویای "نان که "به قول چینی ها به این معناست که زندگی انسان مانند رویا ست وثروتمندی و مقامهای بالا تخیلی بود و وهمی بیش نیست .

rahim
10-22-2009, 12:30 AM
ضرب المثلهای چینی
قسمت 2

همبستگی،تیرومندی و قدرت می آورد

http://persian.cri.cn/mmsource/images/2005/03/16/ni2.jpg

در چین قدیم پیرمردی بود که پنج پسر داشت.روزی از روزها پنج پسر را گرد خود جمع کرد و به هر یک یک چوبه تیر داد تا آن را بشکنند.کار آسانی بود،هر کدام بدون زحمت تیر خود را شکستند.سپس به هر کدام یم دسته تیر داد تا بشکنند.این بار آسان نبود هر یک از پسران کوشیدند،اما هیچکدام موفق نشدند تیرها را بشکنند.
پیرمرد در آن هنگام به ایشان گفت:شما پیج برادر همانند این دسته تیر هستید، چنانچه جدا گانه عمل کنید همچون آن یک تیربه آسانی شکسته می شوید، و اگر متحد شوید و با هم از در اتحاد و دوستی در آیید هیچ کس نخواهد توانست شما را در هم بشکند.من بزودی می میرم،شما باید نصیحت مرا به خاطر بسپارید و بدان عمل کنید و بدانید که همبستگی،نیرو و قدرت می آورد.
مثل فوق که از این داستان ناشی است در مورد اتحاد واتفاق به کار می رود و عیناً درادب فارسی و نیز در ادبیات عرب آمده است و نشان می دهد که سابقه دیرینه و گسترده ای دارد.

http://persian.cri.cn/mmsource/images/2005/03/16/niaooo.jpg

گاه بلا به سعادت می انجامد
حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد.یک روز اسب این پیرمرد گم شد.همسایگان از شنیدن خبر گم شده اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند،ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است.شاید این خود حکمتی داشته باشد.همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب بکردند و بازگشتند.
پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر باز گشت.همسایه ها این خبر را که شیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند،ولی پیرمرد انگارنه
انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند است به دست بیاورم،شاید این خودش موجب بدبختی برای من بشود.
پیرمرد تنها یک پسر داشت که علاقه زیاد به اسب سواری داشت.روزی هنگام سواری آن پسر از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند ولی پیر مرد بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پای شکست که شکست معلوم نیست که این خود بعدها به نفع ما تمام نشود.
همسایگان که باشگفتی سخنان پیرمرد را استماع کردند این بار هم نتوانستند در یابند که او درست می گوید یانه.
یک سال بعد در آن منطقه جنگی اتفاق افتاد که اکثر جوانان به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها کشته شدند،ولی پسر پیرمرد به علت لنگ بودن پابه جنگ نرفت و زنده ماند و آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند.
مثل فوق که ناشی از این داستان است در مورد توصیه به تحمل نا ملائم و پرهیز از مغرور نشدن به سعادت و خوشی ناگهانی به کار می رود وقسمت اول آن یاد آور مثل معروف«پایان شب سیه سپید است»فارسی می باشد.

rahim
10-22-2009, 12:31 AM
ضرب المثلهای چینی
قسمت 3

با نخستین طبل ضربه مهلک را وارد آوردن

در دوران سلسله های«بهارو پائیز»از تاریخ چین(770تا 476 قبل از میلاد)کشور مقتدر«چی»در سال 684 به کشور«لو»حمله ورشد.در آن اوضاع حساس و بحرانی یکی از اهالی کشور«لو»به نام«زائو گوئی»باعزمی راسخ تصمیم به شرکت در جنگ و دفاع از میهن گرفت.بدین منظور از امپراطور«لو»اجازه شرفیابی خواست و چون به حضور رسید از امپراطور پرسید:

http://persian.cri.cn/mmsource/images/2005/03/09/shi.jpg
اعلی حضرت به اتکا چه چیز وارد جنگ می شوند؟امپراطور جواب داد:در ایام صلح خوراک و پوشک در اختیار خود نگه نمی دارم و میان تقسیم می کنم.زائو گوئی گفت:این احسان کم ارزشی است وانگهی به تمام مردم نمی رسد،از این رو مردم به دنبال شما نخواهند آمد.امپراطور گفت:مراسم نیایش به در گاه خداوند برپا می کنم.زائو گوئی گفت:خوب است،اما باز نمی توساند تقطه اتکا باشد.امپراطور گفت:در قضاوت همواره به درستی و عدالت رسیدگی می کنم وسعی خواهم کرد همچ کس بی جهت مجازات نبیند.زائو گوئی گفت:بلی این چیزی است که می توانید به آن تکیه کنید و به مردمی که از شما عدالت ببیند امیدوار باشید.
امپراطور پس از این تذکارات به همراه زائو گوئی سوار ارابه جنگی شد و در خط مقدم جبهه حضور یافت.سپاهیان دو کشور«لو»و«چی»در«چانگ شائو»از قلمر و کشور«لو» رو در روی یکدیگر صف آرائی کردند و هر یک سنگرهائی برای خود ساختند.سپاهیان«چی»باراول طبل جنگ را به صدا در آوردند و یورش آغاز کردند.امپراطور«لو»تصمیم گرفت که او نیز بیدرنگ طبل جنگ را به صدا درآورد و فرمان حمله را صادر کند ولی زائو گوئی گفت:هنوز زود است باید صبر کرد.ارتش چی برای دو مین بار طبل جنگ را به صدا در آورد و حمله را ادامه داد.در این زمان سپاهیان«لو»قاطعانه از مواضع خود دفاع می کردند و به چیز دیگری توجه نداشتند.اما بعد از آنکه ارتش چی برای بار سوم طبل خود را به صدا در آورد زائو گوئی با قطعیت تمام فرمان به صدا در آوردن طبل جنگ و یورش را صادر نمود.دریک لحظه صدای دعد آسای طبل ازتش «لو»گوئی زمین و زمان را به لرزه در آورد و سپاهیانش قهرمانانه حمله کردند و به پیش رفتند.ارتش چی با شکست روبرو شد و سربازانش فرار را برقرار ترجیح دادند و میدان را خالی کردند.
امپراطور«لو»که از خوشحالی بال در آورده بود بلافاصله فرمان تعقیب دشمن را صادر نمود.ولی زائو گوئی او را موقتاً از این کار منصرف نمود.آنگاه از ارابه خود پائین آمد.و به دقت به جای چرخهای ارابه های دشمن نگاه کرد و سپس با استواری گفت:تعقیب را آغاز کنید.و سپاهیان«لو»به تعقیب و حمله به ارتش چی پرداختند و سرانجام ارتش چی را از خاک میهن خود بیرون راندند.
بعد از کسب پیروزی رائو گوئی به امپراطور گفت:در جنگ باید به جرأت و شجاعت سربازان اتکا نمود اولین باری که طبل جنگ به صدا در می آید سرباز از لحاظ روحس در بهترین شرایط است و شجاعت او در عالیترین مرحله می باشد.دومین بار که طبل جنگ به صدا در می آید شجاعت سرباز فروکش کرده است و وقتی طبل جنگ برای سومین بار به صدا در می آید دیگر شجاعت و شهامتی در سرباز باقی نمانده است.لذا باید منتظرشد که سربازان دشمن خوب خسته شوند و در حالیکه روحیه سربازان ما دراوج قدرت خود می باشد با یک حمله تمامیدشمن را نابود کرد و پیروزی را از آن خود ساخت.همچنین به هنگام تعقیب دشمن باید توجه داشت که دشمن ممکن است مخفی شده و در کمین نشسته باشد.من وقتی روی زمین اثرهای درهم برهم چرخهای ارابه های دشمن را دیدم پی بردم که ارتش دشمن دیگر از هم پاشیده و پرچمهای آنها به زمین افتاده و نظم خود را از دست داده است،لذا در آن هنگام تعقیب آنان را مناسب دیدم،و درنتیجه سربازان ماهمگی افراد دشمن را تارومار ساختند.
مثل فوق که از این داستان ناشی شده کاربردش در مورد به پایان رساندن عملی است با به کار گرفتن تمام نیرو و قدرت خود و قاطعانه اما با احتیاط به پیش رفتن و کار را یکسره کردن.
http://forum.liverpoolfc.ir/images/statusicon/user_offline.gif http://forum.liverpoolfc.ir/images/buttons/quote.gif (http://forum.liverpoolfc.ir/newreply.php?do=newreply&p=23886)

rahim
10-22-2009, 12:32 AM
ضرب المثلها و حکایتهای چینی
قسمت 4

دیدار یان این نماینده مملکت چین از کشور چو

http://persian.cri.cn/mmsource/images/2005/03/02/yan.jpg

«یان این»وزیر مملکت چین بود،در امور سیاسی بسیار تجربه داشت.سالی امپراطور وی رابه عنوان نماینده خود به مملکت «چو»فرستاده بود.فرمانروای مملکت چو چون خبر یافت که یان این به عنوان نماینده به کشورش فرستاده شده است خشگین شد و به هم برآمد،زیرا به او گفته بودند یان این قدش بسیار کوتاه و چهره اش خیلی زشت است،مصمم شد در مقابل مردم به او اهانت هم بکند.
هنگامی که یان این با زیردستانش به نزدیک پایتخت کشورچو رسیدند دیدند که دروازه شهر بسته است.در کنار دروازه سوراخی تعبیه شده بود،مهماندار ایشان را از آن سوراخ به شهر هدایت کرد.یان این همچ نگفت با زیردستان خود از آن سوراخ وارد شهر شدید؟یان این جواب داد:از سوراخ کنار دروازه.باز پرسید از سوراخ وارد شهر شده موجب شرم نیست؟یان این گفت:گمان نمی کنم.فرمانروا گفت:مهمولا نماینده یک کشور باید از دروازه شهر وارد شود ولی شما از سوراخ سگ وارد شدید،البته موجب شرم است.یان این جواب داد:این بسته به کشوری است که از آن دیدار به عمل می آید،اگر از مملکت انسانها دیدن بکنیم،مهمولا از دروازه شهر باید وارد شویم،اما اگر از کشور حیوانات دیدار تکنیم،مجبوریم از سوراخ وارد شویم.
فرمانروا نتوانست پاسخی به این جواب دندان شکن بدهد،اما سوال کرد:مگر در کشور شما کسیکه مرد و کشیده قامت باشد نبود که شما را به کشور ما فرستادند؟یان این جواب داد که:در کشور ما آنقدر مردان بلند بالا هستند که اگر باهم آستین خود را بلند کنند،حتی نور آفتاب نمی تواند به زمین بتابد،ولی امپراطور کشورما به میزان ارزش کشور مورد نظر نماینده انتخاب می کند،برای دیدار از کشوری قابل احترام نماینده را از بین مردان بلند قد و خوش قیافه برمی گزیند،انتخاب شخصی مثل من هم درخور کشور شما ست.
این بار هم فرمانروا تیرش به سنگ خورد و به هدف نرسید،ولی باز هم دست برنداشت.در اثناء مهمانی فرمان داد که آن مرد را بیاورید.در باریان به فرمان وی،دزدی را آوردند.فرمانروا از او پرسید که:اهل کجائی؟جواب داد:من اهل کشور چین هستم.فرمانروا رو به یان این کرد و گفت:ببینید مردی از کشور شما به کشور ما آمده و دزدی کرده است آیا این موجب شرمساری نیست؟یان این فوراً جواب داد:این باعث شرمساری نیست زیرا به نظرم این امر همانند آن درخت نارنج است که اگر در جنوب رودخانه کاشته شود،رودخانه کاشته شود،میوه شیرین می دهد و اگر در مرد در کشورما سابقه دزدی نداشته است،ولی چون به کشور شما آمده دزدی کرده و دزد از کار در آمده است و این نشان می دهد که کشور شما یک محیط دزد پرور است.
فرمانروا که برای بارسوم تیرش به سنگ خورده بود،از یان این معذرت خواست و گفت شهرت جناب عالی را مدتها پیش شنیده بودم اما امروز به چشم دیدم.پش از آن از یان این همانند مهمانان عالیقدرپذیرائی کرد.

zamara
10-24-2009, 05:12 PM
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.
به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

zamara
10-24-2009, 05:16 PM
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت.
شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند.
رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند:
آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد.
نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد.
شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

zamara
10-24-2009, 05:18 PM
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛
اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛
نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد

نازنین
10-24-2009, 05:36 PM
جالب بود!!!!!
هيچ كس لياقت اشكهاي تورا ندارد وكسي كه چنين لياقتي دارد هرگز باعث ريختن اشكهايت نمي شود / ماركز

pesarjonoob
11-01-2009, 02:54 PM
داستان خیانت


چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w01.jpg (http://www.salijoon.info/)
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w02.jpg (http://www.salijoon.info/)
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w03.jpg (http://www.salijoon.info/)
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w04.jpg (http://www.salijoon.info/)
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w05.jpg (http://www.salijoon.info/)
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w06.jpg (http://www.salijoon.info/)
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-5/w07.jpg (http://www.salijoon.info/)
قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

Spring_red
11-01-2009, 10:20 PM
به پرستو نباید دل بست زیرا كه او نازكدل است، و میگریزد از ما، مانند باد از سرما، و فراموش مىكند تمام روزهاى باهم بودن را

ASAL
11-05-2009, 04:12 PM
تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 سال (http://www.boomb.ir/)ه و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش مي‏فشرد. لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي‏کرد که انگار گنجينه‏اي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر مي‏کنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه ! (http://www.boomb.ir/) نه ! (http://www.boomb.ir/) پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره ! (http://www.boomb.ir/) دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ مي‏شه

ASAL
11-05-2009, 04:15 PM
داستان عشق بسیار زیبا هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و... گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟ لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟ دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري... من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...

rahim
11-05-2009, 06:07 PM
جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي ، تمام دنيا رو گرفته بود.
يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي !
حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش کشيد و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد وبا مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم .
اون گفت : " جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من مي آيي ......

rahim
11-05-2009, 06:08 PM
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

pesarjonoob
11-13-2009, 12:41 PM
پرواز را بخاطر بسپار

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور ? يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

pesarjonoob
11-13-2009, 12:44 PM
داستان هایی کوتاه اما دلنشین
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

دوستان این داستان که خوندم عجب داستانی بود واقعا خیلی جالبه.

pesarjonoob
11-13-2009, 12:46 PM
عقاب
مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد .در تمام زندگيش ٬ او همان کارهايي را انجام داد که مرغهامي کردند ٬ براي پيدا کردن کرمها و حشرات ٬ زمين را ميکند و قدقد مي کرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار ٬ کمي در هوا پرواز مي کرد . سالها گذشت و عقاب پير شد . وزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شکوه تمام ٬ با يک حرکت ناچيز بالهاي طلاييش٬بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد.عقاب پير٬بهت زده نگاهش کرد و پرسيد:« اين کيست؟» همسايه اش پاسخ داد: « اين عقاب است ـ سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.»عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد.زيرا فکر ميکرد مرغ است .

pesarjonoob
11-13-2009, 03:34 PM
گفتگوي چهار شمع - همیشه امید داشته باشیم

چهار شمع به آرامي مي سوختند.
محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.
اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه داردفکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه گفت: « من عشق
هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را
نمي فهمند، آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد .
کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. گريست و
گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد،
پس چرا ديگر نمي سوزيد؟»
چهارمين شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را
روشن کنيم من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد،
شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود.

{آري آري

زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرينه پا بر جاست

گر بيفروزيش

رقص شعله اش در هر کران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست}(بخشی از شعر آرش كمانگير)



همیشه امید داشته باشیم

pesarjonoob
11-13-2009, 03:45 PM
لطفا ايميل اتان را بدهيد!


مرد بيکار ي برا ي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. مدير مربوطه با او مصاحبه‌ کرد و تميز کردن زمين‌ش را -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: « شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌ اتان را بدهید تا فرم‌هاي مربوطه را جهت تکمیل برای شما ایمیل کنیم و همين‌طور تار يخي که بايد کار را شروع کنيد.. »
مرد جواب داد: « اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم! »
مدير گفت: متأسفم. اگه ايميل ندارين، نمی تواند در شرکت مایکروسافت استخدام شوید چون بررسی هویت شما برای ما از طریق اینترنت ممکن نیست.
مرد در کمال نااميدي آنجا را ترک کرد. او نمي دانست با تنها 10 دلار ي که در جيبش داشت چه کار کند. تصميم گرفت به مار کتي برود و يک صندوق 10 کيلو يي گوجه‌فرنگي خریداری کند. بعد خانه به خانه مراجعه کرد و گوجه‌فر نگي ‌ها را فروخت. او در کمتر از دو ساعت ، توانست سرمايها‌ش را دو برابر کند. اين عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهميد مي ‌تواند به اين طريق زند گي اش را بگذراند، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر برود و ديرتر به خانه برگردد . در نتيجه پولش هر روز چهار تا پنج برابر مي‌شد. به زودي يک چرخ دستی خريد، بعد يک کاميون، و به زودي ناوگان خودش را در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکا شد. او شروع کرد تا براي آينده‌ خانواده‌اش برنامه‌ربز ي کند، و لذا تصميم به گرفتن بیمه عمر نمود. به يک نمايند گي بيمه زنگ زد و سرو يسي را انتخاب کرد. و قتي صحبت‌شان به نتيجه رسيد، نماينده‌ بيمه گفت:
لطفا ايميل اتان را بدهيد! مرد جواب داد: « من ايميل ندارم. » نماينده‌ ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل نداريد، ولي با اين حال توانستيد يک شرکت بزرگ در شغل خودتان به وجود بياوريد. مي ‌تونيد فکر کنيد به کجاها مي‌رسيديد اگه ايميل هم داشتين ؟ » مرد سریعا گفت:آره ! احتمالاً مي ‌شدم آبدار چي در شرکت مايکروسافت.

pesarjonoob
11-13-2009, 03:48 PM
توپ گلف


پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع

شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با

توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی

تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند، و سپس دوباره از دانشجویان

پرسید : آیا این ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد.

و ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند. یکبار دیگر از دانشجویان پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و

دانشجویان یک صدا گفتند : بــــله. بعد پروفسور دو فنجان پر از زیر میز قهوه برداشت و روی همه

محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت : در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم !

همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، گفت : "حالا میخوام که متوجه این مطلب بشین که این

شیشه نمایی از زندگی شماست،

توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند : خدایتان،خانواده تان، فرزندانتان، دوستانتان و

مهمترین علایقتان، چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینهاهمه بمانند باز زندگیتان

پا برجا می ماند.

سنگ ریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان

ماسه ها هم سایر چیزها هستند، مسایل خیلی ساده.

پروفسور ادامه داد : " اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهید دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای

گلف باقی نمی ماند، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و

پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارند باقی نمیماند.

به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید.

زمانی رو برای چک آپ پزشکی بزارین، با دوستانتان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش

بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشید.

اول مواظب توپهای گلف باشید، چیزهایی که واقعاً برایتان مهم هستند، موارد دارای اهمیت رو

مشخص کنید، بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

یکی از دانشجویان پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنی داشت؟

پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسیدی، این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که

مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ است.

pesarjonoob
11-13-2009, 03:52 PM
این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست ؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود .

ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است .

قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟!
آدمها ، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد ،قلب است .
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگ نگه دارد ؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع .
این ماهی کوچک ،اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ ،تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
اما ای کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس . کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بینهایت گره می زدی . کاش...
بگذریم...
دریا و اقیانوس به کنار ، نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تُنگ را عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است . و تو می دانی آب هم که بماند می گندد . آب هم که بماند لجن می بندد .و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد !

pesarjonoob
11-13-2009, 03:55 PM
تابلوي شام آخر لئوناردو داوينچي

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!"

داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!

pesarjonoob
11-13-2009, 03:56 PM
انعکاس زندگی

پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر
به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید آآآی ی ی!
صدایی از دور دست آمد آآآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی ؟
پاسخ شنید کی هستی ؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو!
باز پاسخ شنید ترسو!
پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است
پدرد لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و
بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک فهرمان هستی
صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد
مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این درحقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی
که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد
اگر عشق را بخواخی عشق بیشتر ی در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال
موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد هر چیزی را که بخواهی
زندگی همان را به تو خواهد داد

pesarjonoob
11-14-2009, 09:39 PM
پیرمرد پیرزن
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمیتوانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کر ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا»

pesarjonoob
11-14-2009, 09:42 PM
مهمان مادر بزرگ برای نوه اش تعریف می کرد:

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: < خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان من می شوی ؟> خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن عصبانی شد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در راباز کرد. این بار کودکی بود که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه بصدا در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت: خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟ خدا جواب داد: بله ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی.از کتاب : عشق بدون شرط/ نویسنده گمنام

pesarjonoob
11-14-2009, 10:46 PM
هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
1- تميز كردن باغچه 500 تومان 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است.

pesarjonoob
11-16-2009, 11:04 AM
تفاوت

شبي در فرودگاه زنيمنتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود .

او براي گذران وقت بهكتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي ازفرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه شخص كنار دستي اش شد كه بيهيچ شرم و حيايي يكي از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زنبراي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت و به مطالعه كتاب و خوردنهرازگاهي كلوچه ها ادامه داد . البته در همين حال دزد بي چشم و روپاكت كلوچه های او را خالي می كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين ميشد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كردهبودم ....! و هر چه می خواستم به او می گفتم تا جلوی دیگران

با هر كلوچه اي كه زن از داخل پاكت بر ميداشت ، شخص نيز يک کلوچه برميداشت . وقتيكه فقط يك كلوچه در پاكت مانده بود ، زن متحير ماند كه چه كند ، شخص با تبسمي كه بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصفكرد و در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز ميكرد ، نصف ديگرش را در دهانشگذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين شخص نهتنها ديوانه است بلكه بي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد.

زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اينچنين آزرده خاطر شده باشد ؛ بهمين خاطر وقتي كهپرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بيآنكه حتي نيم نگاهي به دزد بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيماشد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را بهاتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوبشود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن شخص بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگربراي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميدكه ........

pesarjonoob
11-17-2009, 07:26 PM
كوهنورد

داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست ازبلندترين قله بالا برود.
اوپس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغازكرد ولي ازآن جا كه افتخاركار را فقط براي خود مي خواست ، تصميم گرفت تنها ازكوه بالا برود .
شب بلندي هاي كوه را تماما برگرفتبود و مرد هيچ چيزي را نمي ديد. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همانطور كه ازكوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ، ودرحالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد .درحال سقوطفقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه را درخوداحساس مي گرفت.همچنان سقوط مي كردو درآن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب وبد زندگي به يادش آمد.اكنون فكر مي كردمرگچه قدر به اونزديك است.ناگهان احساسكردطناب به دوركمرشمحكم شد. بدنش ميان زمين و آسمان معلق بودو فقط طناب اورا نگه داشته بود. و دراين لحظه سكوت برايش چاره اي نماند جزآن كه فرياد بكشد.
خدايــا كمكم كن، ناگهان صدائي پر طنين كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد.ازمن چه ميخواهي ؟
مرد :اي خدا نجاتم بده
صدا : واقعا باور داري كه من مي توانم تورا نجات بدهم؟
مرد: البته كه باوردارم.
صدا : اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن...
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد!!
گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوه نورد يخ زده را مرده پيدا كردند!!
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود.
و او فقطيك متر تا زمين فاصله داشت!!!
وشما ؟

pesarjonoob
11-17-2009, 07:27 PM
فرشته بيکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد، او ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است خدا را شكر کنند.

pesarjonoob
11-17-2009, 07:27 PM
تمام احساس ها
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.
همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."
«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."
«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."
در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود."
«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند!!!!

pesarjonoob
11-17-2009, 10:02 PM
خدایی یا رفاقتی:
شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.
رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟
رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…

pesarjonoob
11-17-2009, 10:05 PM
روز قسمت بود...
و خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد. شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی و نه آسمان و نه دریا .....تنها کمی از خودت .تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد .خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است .حتی اگر به قدر ذره ای باشد .تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست .زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

pesarjonoob
11-18-2009, 12:26 PM
یک لیوان شیر - a glass of milk

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه ميرفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوانی در را باز كرد.
پسرك دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگری فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
برگرفته از وبلاگlittleblackfish.persianblog.ir (http://littleblackfish.persianblog.ir/)

pesarjonoob
11-18-2009, 12:26 PM
نامه ابراهام لينكلن به معلم فرزندش

مي‌دانم كه بايد بياموزد. همه انسانها، با انصاف و درستكار نيستند، اما اين را هم به او بياموز كه به ازاي هر انسان رذلي، قهرماني هم هست و در مقابل هر سياستمدار خودخواهي، رهبري ازخود گذشته و فداكار. به او بگو به ازاي هر خصمي، دوستي هم هست.
مي‌دانم كه بايد مدتي وقت صرف كرد، اما اگر مي‌تواني به‌ او بياموز كه زحمت كسب يك دلار، ارزشي بسيار بيش از شادي پيدا كردن پنج دلار دارد. شكست را به او بياموز وهمچنين لذت پيروزي را . او را از حسادت برحذر دار و اگر مي‌تواني، راز خنده خاموش را به او بياموز و از شگفتي هاي كتابها برايش بگو. زماني هم به او بده تا به راز پرواز پرندگان در آسمـان، زنبـورها در نور خورشيد و گلها در دامنه هاي سرسبز بينديشد.
به او بياموز مردود شدن بسيار شرافتمندانه‌تر از تقلب كردن است. به او بياموز به نظرات خودش، ايمان داشته باشد، حتي اگر همه به او بگويند اشتباه فكر مي‌كند.

بياموز كه با مردم مهربان و متواضع، به مهرباني و تواضع رفتار كند و با مردم متكبر و خشن، به تكبر و خشونت. بياموز به آدمهاي عيب جو و منفي‌باف اعتنا نكند. بياموز كه قدرت بازو و مغزش را به بالاترين مزايده‌ها بفروشد،امـا هرگز اجازه ندهد برچسب قيمتـي بر قلب و روحش آويخته شود. بياموز گوشهايش را بر عربده‌هاي اراذل و زورگويان ببندد، بايستد و مبارزه كند.


با او به ملايمت و مهرباني رفتار كن، اما او را در آغوش نگير چون تنها، آزمون آتش است كه استيل گرانبهايي را مي‌آفريند. به بودن و زندگي كردن، تشويقش كن و بگذار صبر را تجربه كند تا شجاع و بي‌باك شود، به او بياموز هميشه عميق ترين ايمان را به خود داشته باشد، چرا كه دراين صورت هميشه عميق‌ترين ايمان را به نوع بشر خواهد داشت.

خواهش بزرگي است، مي‌دانم. اما ببين چه كار مي‌تواني برايش بكني. آخر، او پسرخوبي است

pesarjonoob
11-18-2009, 01:33 PM
حقيقت تلخي!!
دختري با ظاهري ساده از خيابان گذشت که پسري در پياده رو به او گفت «چطوري سبيلو ؟» دخترخونسرد، تبسمي کرد و جواب داد «وقتي تو ابرو بر مي داري ، مو رنگ مي کني و گوشواره ميندازي، من سبيل مي زارم تا جامعه، احساس کمبود مرد نداشته باشه !!!

red girl
11-18-2009, 01:44 PM
نقره ناب

همچنان که دختر جوان به نقره‌ساز نگاه می‌کرد، نقره کار قطعه‌نقره‌ای را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کم‌کم داغ شود. وی به دختر توضیح داد: « فقط با حرارت دادن، نقره تصفیه و خالص می‌شود. می‌بایست نقره را در مرکز آتش درست در داغ‌ترین نقطه آن گرفت تا تمام ناخالصی‌های آن از بین برود.»

دختر به یاد خداوند افتاد که چطور همگی ما را در چنین نقطه داغ و پرحرارتی گداخته می‌نماید. رو به نقره‌ساز کرد و فکر خود را اینگونه با وی درمیان گذاشت: «خداوند نیز همانند تصفیه‌کننده و خالص‌کننده نقره است.» سپس از استاد نقره کار پرسید: « آیا این صحت دارد تمام مدتی که نقره خالص می‌شود نقره‌کار می‌بایست در مقابل آتش بنشیند و مراقب نقره باشد؟»

استاد پاسخ داد: «بله! وی نه تنها باید روبروی آتش بنشیند و نقره را در آتش نگهدارد، بلکه باید تمام مدت چشمش به نقره درون آتش باشد. چرا که اگر یک لحظه نقره بیشتر در آتش بماند از بین می‌رود.»دختر مدتی در سکوت به این صحنه و آنچه می‌شنید فکر کرد . بعد پرسید:« از کجا می‌فهمید نقره کاملا خالص شده؟» استاد لبخندی زد و گفت:« اوه! خیلی ساده است! وقتی تصویر خودم را در آن ببینم!»

اگر امروز حرارت آتش زندگی را حس می‌کنی، به یاد چشمان خداوند نیز بیفت که چطور به تو و شرایط زندگی‌ات استادانه چشم دوخته تا تصویر باشکوه خود را در نقره وجودت ببیند و براستی چقدر همگی ما نیازمند نگاه و توجه وی هستیم! حال به‌فراست دریافته‌ایم که هرچقدر بیشتر در آتش ناملایمات بمانیم، در لحظه شورانگیز تطهیر، نقره نابتری شده‌ایم. پس دوست من شجاع باش.

rahim
11-18-2009, 08:45 PM
داستان فوق العاده در مورد عشق


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که
عشق
(http://www.roozeshadi.com/)است
ثروت
(http://www.roozeshadi.com/)و
موفقیت
(http://www.roozeshadi.com/)هم هست! »

pesarjonoob
11-19-2009, 11:03 AM
عذاب معنوى

گويند در بنى اسرائيل، مردى بود كه مى گفت: من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل، نزد آن مرد آمد و گفت: (( خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى!آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى؟ ))

pesarjonoob
11-19-2009, 11:03 AM
دکتر حسابی-انیشتن و سفره هفت چین

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

خاطرات مهندس ایرج حسابی

http://www.braungardt.com/Physics/Einstein/einstein%20and%20Godel.jpg

pesarjonoob
11-19-2009, 12:14 PM
خوشبختی
این قانون طبیعت است که هیچ کسبه تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختیدیگران جستجو کرد.

ویلیامشکسپیر


خوشبختی چیزی نیست که آنرا حس کنیم فقط باید آن را به یاد بیاوریم.

اوسکاروایلد

pesarjonoob
11-19-2009, 12:15 PM
چه تنگنای سختی است ...
یک انسان یا باید بماند یا برود !
و این هر دو ...
اکنون برایم از معنی تهی شده است !
و دریغ که راه سومی هم نیست !


" دکتر علی شریعتی "

pesarjonoob
11-19-2009, 08:03 PM
اگر می خواهید همه عمر شاد باشید ...
http://myup.ir/images/0u8j14hxsf9djzfdcv64.jpg (http://www.salijoon.info/)
1. بر سكوت متمركز شوید، هنگامی كه سكوت فرا رسید ، در آن زندگی كنید. بكوشید به هرجا كه می روید ، پیك آرامش باشید. مردمان سخت كوش ، هرگز به كار بیهوده و آنچه سرگرمی است نمی پردازند. با این همه بدانید، زمانی كه به كار سرگرم كننده روی می آورید ، زمانی است كه تباه نمی شود.

2. همیشه تمایل بر این است كه در دگرگونی های زندگی ، بر رویدادی آزار دهنده متمركز شویم. از استرس های خویش هراس مكنید و گاه تغییرات را بپذیرید.

3. زیباترین ظرف میوه خوری را پر از میوه كنید ، خوردن میوه استرس را كاهش می دهد. با خوردن میوه بیشتر، احساس آرامش می كنید.

4. هر كاری را ده دقیقه زودتر آغاز كنید، این كار به ویژه در سفر، شما را از استرس دیر رسیدن دور می كند. در این راه ده دقیقه آرام در اختیار شماست. ده دقیقه پیش از آن كه دل مشغولی بعدی فرا رسد.

5. بدترین تشویش ها با آینده پیوند دارد ، تشویش به مشكلی كه هنوز فرا نرسیده است. به اینك و حال بیندیشید و از استرس دوری جویید.

6. در برخورد با مردمان و رویدادها تمرین كنید تا بهترین را ببینید. با این كار از بدبینی ، دور و مثبت گرا می شوید. مثبت گرایی و خوش بینی به آرامش می انجامد.

7. در اتاق خود آیینه ای بزرگ و زیبا بیاویزید، به هنگام ملال روبروی آن بایستید، به خود نگاه كنید و لبخند بزنید. حاصل این كار آرامش است.

8. برتر بودن را به دیگران وانهید و از پیامد آن شگفت زده شوید. از آن چه هستید خشنود باشید. گاه این كار، تن آرامی شما را بیشتر می كند.

9. دریغ بردن بر گذشته نابخردانه است. گذشته فقط در خاطر شما است. توجه بدین واقعیت شما را آرام می كند.

10. آرامش را از كودكان بیاموزید. ببینید آنها چگونه از هر لحظه خویش لذت می برند. همچون كودكان باشید و به آرامش دست یابید.

11. به اندیشه های آرام بخش روی آورید؛ صحنه های آرام بخش را تصور كنید ، نوایی آرام بخش را به خاطر بیاورید و ببینید چگونه دگرگون می شوید.

12. بی نظمی های فیزیكی تنش آفرین است، آشفتگی زدایی راهی است به آرامش.

13. پرنده ای زیبا یا حیوانی كوچك را در خانه نگه دارید. بدو مهر بورزید و از این راه ، دست یاری برای راهیابی به آرامش بیابید.

14. احساس ناخوشایند به دیگران، شما را آزار می دهد نه دیگران را. به خاطر آرامش خویش بخشنده باشید.

15. گاهی با خویش خلوت كنید. در را ببندید و به نیازها و مسئولیت های خویش بیندیشید؛ هر روز دست كم زمانی را صرف این كار كنید.

PeRsPoLiSi_2atishe
11-21-2009, 01:27 AM
نقاشی های ناخودآگاه شخصیت شما را آشكار میكند !

مطمئناً تا به حال این تجربه را داشته اید كه در كلاس درس و یا یك جلسه و سمینار حوصله تان سر رفته باشد، آن وقت با خودكاری كه در دست دارید بر روی كاغذ مقابلتان بی هدف نقاشی هایی را می كشید.
ممكن است این خطوط درهم و مبهم، در نگاه اول چیز جالبی برای گفتن نداشته باشند ولی به اعتقاد بسیاری از روان شناسان این نوع نقاشی های ناخودآگاه نمایانگر درون و افكار ما هستند كه به دور از محدودیت های ذهن آگاهمان پدید می آیند و اسرار ناگفته ای از شخصیت ما را به تصویر می كشند ؛

روان شناسان تجزیه و تحلیل های زیادی را بر روی این نقاشی ها انجام داده اند و معتقدند كه همانند دست خط ها، این خطوط درهم و مبهم نیز از الگوی خاص و منحصر به فردی برخوردارند.
ولی باید گفت كه روان شناسیِ نقاشی های ناخودآگاه به اندازه ی دست خط افراد دارای قطعیت و اطمینان نیست و به عوامل بسیاری بستگی دارد كه به اعتقاد اسپنسر، خط شناس معروف، همین امر سبب می شود تا ارزیابی صحیح آنها دشوارتر گردد.
عواملی نظیر : شرایط محیط ، روحیات خود فرد ، شخصیت و میزان هوشیاری او در هنگام كشیدن این نقاشی ها.

اسپنسر می نویسد: "اگرچه اثبات درستی و صحت نقاشی های ناخودآگاه، سخت و دشوار است، لیكن این نقاشی های مبهم نمای جالب و ارزشمندی از افكار و شخصیت افراد را به دست می دهد".


1- اشكال هندسی :

مثلث، مربع و اشكال هندسی دیگر، نماد ذهنی سازمان یافته است و نشان می دهد
كه شما به گونه ای روشن و آشكارمی اندیشید و دارای مهارت های برنامه ریزی هستید.
در برنامه ها و طرح هایتان بسیار دقیق عمل می كنید و كفایت و كارآیی بالایی دارید.

2- اجرام فضایی:


ماه و خورشید و ستارگان و یا اجرام آسمانی دیگر نماد جاه طلبی و بلند پروازی است.
شما فرد خوشبینی هستید و این نیاز را در خود می بینید كه تأیید شوید و یا مورد تشویق دیگران قرار گیرید.


3- اشكال درهم:


نشانه ی هیجان و تنش هستند و نشان می دهند كه شما در تمركز دچار اشكال می شوید
و همیشه چیزی هست كه مزاحم تمركزتان شود.


4- بازی ها:


بازی هایی نظیر نقطه بازی، دوز یا شطرنج، حس رقابت را در شما به تصویر می كشند
و شما دوست دارید همیشه در بازی ها پیروز باشید و اصلاً برای برنده شدن بازی می كنید.


5- چهره های خندان و زیبا:


كشیدن چنین تصویرهایی مؤید این است كه شما به مردم و دیگران عشق می ورزید و همواره جنبه های مثبت افراد و شرایط
را می بینید. فرد خوشبینی هستید و با دیگران دوستانه برخورد می كنید و علاقه مند به فعالیت های اجتماعی هستید. خصوصیاتی نظیر انسانیت، نیك سرشتی، دلسوزی و همدردی در شما وجود دارد. نسبت به دوستانتان حساس هستید.


6- چهره های درهم و زشت:



نشانه ی حس سوءظن و بدگمانی در وجود شماست، سعی می كنید رفتاری تلخ و طعنه زننده داشته باشید،
با مردم میانه ی خوبی ندارید و در واقع پرخاشگر و طغیانگر هستید، اعتماد به نفس كافی ندارید
و در كارهای گروهی همكاری نمی كنید. تندخو هستید و همیشه احساس رنجش و محرومیت می كنید.


7- فلش ها و نردبان:


نمادی از جاه طلبی در شماست. میل زیادی به تأیید و اثبات خود دارید، در تصمیمات،
یكدنده و سمج عمل می كنید و همیشه سعی در تصدیق توانایی ها و استعدادهایتان دارید.


8- خانه و كلبه ها:


به دنبال خانه و خانواده ای هستید و نیاز به داشتن خانواده را در خود حس می كنید. میل دارید در خانواده تان سرمایه گذاری كنید، در جست و جوی سرپناه روحی و معنوی هستید، در جست و جوی خود گمشده تان. احساس ناامنی دارید.

9- نت های موسیقی:

عاشق آهنگسازی و موسیقی هستید.


10- اشكال تكراری و دنباله دار:



نماد صبر و استقامت در شماست، در رفتارهایتان پایبند شیوه و اسلوب هستید و در تمركز توانمندید.
قادرید كارهایتان را به راحتی سازماندهی كنید و با هر چیزی كنار بیایید.


11- گل و گلدان گیاه و درخت:


شما فردی احساساتی هستید و دوست دارید همیشه در رؤیاهایتان بمانید، روحیه ی مهربانی دارید
و با دوستانتان دوستانه رفتار می كنید، فردی اجتماعی هستید.


12- حیوانات:


شما به حیوانات علاقه دارید و به حمایت از دیگران مشتاقید، حساس و ملاحظه كار هستید
و نیاز به آرامش فكر دارید، احساس می كنید كه می توانید از دیگران حمایت كنید.

13- قلب:


فرد احساساتی هستید. كسی را دوست دارید و رؤیایی هستید. آرزو دارید به شخص خاصی تعلق داشته باشید.


14- آجرها و كتاب هایی كه روی هم قرار گرفته اند:



زیر فشار و استرس زیادی قرار دارید و احساس می كنید كه با كوچك ترین لرزشی نابود می شوید و فرو می ریزید.

15- غذا و میوه:


خوردن را دوست دارید و احتمالا در رژیم به سر می برید.


16- خطوط متقاطع:


احساس خفگی و اختناق دارید و نیاز به فرار و آزادی را در خود حس می كنید. این سدی است
كه میان خود و دیگران قرار داده اید و از بروز احساساتتان گریزانید، سعی می كنید عواطفتان را پنهان نمایید
تا فرد مناسبی پیدا شود كه شایستگی احساس شما را داشته باشد.


17-چاقو، اسحله و شمشیر:


نشانی از خشونت و عصبانیت در شماست و حتی گاهی تمایلات روانی، حس رقابت و نیاز
به اثبات مردانگی در شما را نشان می دهد.


18- پله ها:


نمادی از جاه طلبی است و نشان می دهد كه شما میل به صعود و پیشرفت دارید

red girl
11-22-2009, 02:27 AM
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟


لقمان جواب داد

:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

RED STORM
11-27-2009, 09:27 PM
تجربه از ديدگاه بزرگان ، دانشمندان و فلاسفه


تجربه بهترين درس است هر چند حق التدريس آن گران باشد. کارلايل


تجربه به معلم سختگيري است . او اول امتحان ميکند و بعد درس مي دهد . کارايل


انسان ها به نسبت هر ظرفيتي كه براي كسب تجربه دارند عاقلند نه به نسبت تجاربي كه اندوخته اند . برنارد شاو

نازنین
11-29-2009, 04:35 PM
از آسمان طلا مي بارد* *هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر مي شوم* * من نظر كرده خداوندم* * بي‌ترديد نتايج همياري انسان و طبيعت شگفت‌آور است. اما حتي يك دهم لذتي را كه به انسان از مشاهده رشد خود در يك برنامه منظم و خودجوش دست مي‌دهد، ندارد. * دايم به خود گوشزد كنيد از آن‌چه تصور مي‌كنيد، بهتر هستيد. * به پيشرفت بينديشيد، به آن ايمان بياوريد و براي آن بكوشيد. * دست به عمل بزنيد، همين حالا. دقت كنيد، همين حالا. * كاينات، بيكران سخاوتمند است و هر نوروز، آن را به همه انسان‌ها نشان مي‌دهد. * فراموش نكنيد كه اوضاع و احوال زندگي شما زماني تغيير مي‌كند كه براي تغيير آن، اقدام كنيد. * به مشكل‌هايتان بخنديد تا هميشه موضوعي براي خنديدن داشته باشيد. * انتخاب با ماست كه لحظه لحظه زندگي خود را واقعا زنده باشيم و جذب كنيم و اجازه لمس زندگي را به خود بدهيم و يا ...
تصوير ذهني معجزه مي‌كند. هر آن‌چه فكر كنيد اتفاق مي‌افتد. موج‌هاي مثبت روزگارتان را شيرين مي‌كند. ** به كلامتان، با پيام‌هاي مثبت، قدرت و توانايي هديه كنيد. سخن مثبت بگوييد. خدا قوت! شاداب باشيد! شما مي‌توانيد. آن وقت راهي جز موفقيت نخواهيد داشت. ** دست به عمل بزنيد و اولين گام را برداريد. ** شكست وجود ندارد. فقط نتيجه كار است كه گاهي به دل شما نمي‌نشيند. آن‌قدر راه را عوض كنيد تا به مقصد خود برسيد. ** تكرار، معجزه مي‌آفريند. ** رهايي آرزو و گير ندادن به آن! با همه وجود، رويا را به كاينات دادن و منتظر سخاوت بيكران روزگار بودن، راز بي‌بديل به آرزو رسيدن است. ** خوشبختي يعني لذت بردن از ثانيه‌ها، لحظات را با خوشي سپري كردن، عشق‌بازي با خدا، با لحظات. حتي از غم‌ها شيريني را يافتن و در طول مسير لذت بردن. **

RED STORM
12-02-2009, 03:18 PM
خوشبخت ترین انسانها کسی است که فضیلت دیگران را قدر بداند.


گوته

pesarjonoob
12-05-2009, 04:07 PM
بازسازی دنیا! پدر روزنامه می خواند .اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد. -"بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم .ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟" و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟" پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟" پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم."

pesarjonoob
12-05-2009, 04:09 PM
قدردانی از مادر را ببینید! مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود . وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. --وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد. شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برایتابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

pesarjonoob
12-05-2009, 04:11 PM
چقدر شایسته ایم؟ پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بروی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط می خواستم عملکرد خودم رو بسنجم، من همون کسی هستم که برای این خانوم داره کار می کنه".

pesarjonoob
12-05-2009, 05:13 PM
یک email از طرف خدا -------------------امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز

pesarjonoob
12-06-2009, 05:24 PM
يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي كردم . يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند . عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت ، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود : نامه اي به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم ، چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!

pesarjonoob
12-06-2009, 05:29 PM
گفتگو با خدا
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم .خدا گفت :پس مي خواهي با من گفتگو کني .گفتم اگر وقت داشته باشيد.
خدا لبخند زد :وقت من ابدي است .چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي ؟

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟خدا پاسخ داد :اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند .عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند .اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند .اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال را فراموش مي کنند آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده .اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند .

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم . بعد پرسيدم :به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد .ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند .ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد .ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد .با بخشيدن بخشش ياد بگيرند .ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند .ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت ببينند .ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند

و ياد بگيرند که من اينجا هستم ... همیشه

pesarjonoob
12-07-2009, 03:12 PM
این داستان خیلی جالب .بخونید .
----------قصه ای که قلب رابه کریه انداخت!

یکی از بزرگترین الگوهای صبرواستقامت براطاعت وفرمان برداری از خدا ودر راه خدا،آرایشگرِ دخترفرعون است.روزی موهای دختر فرعون را شانه می زد و مشغول ارایشش بود که شانه از دستش افتاد.او گفت: بسم الله( فراموش کرد، چون ایمانش را مخفی نگه داشته بود،ولی مومن این گونه است؛اخلاقمان ما را لومی دهد ). در این هنگام دختر فرعون گفت : پدرم خدا است؟



ارایشگر گفت: پروردگار من و تو و پدرت الله است .

دختر گفت :ایا تو خدای دیگری غیر از پدرم داری ؟

او گفت: پروردگار من و تو و پدرت الله است .

دختر گفت :به پدرم می گو یم،و این کار را هم کرد .

فرعون به او گفت : ایا تو خدای دیگری غیر از من داری ؟

زن ارایشگر گفت :پروردگار من و تو الله است.

فرعون گفت : ایا این زن فرزندی دارد ؟

گفتند : چهار فرزند که یکی از انها شیر خوار است .

فرعون گفت :انان را بیاورید و یک گاو فلزی نیز بیاوریدودر ان آتش روشن کنید تا ذوب شود.سعی کن تصور کنی که چه اتفاقی خواهد افتاد،خودت را به جای ارایشگر قرار بده

فرعون پسر بزرگش را گرفت و از زن پرسید:آیا خدایی جز من داری؟ او گفت:پروردگارمن وتوالله است. آنها پسر را جلوی چشمان مادرش درآتش انداختند. پسر شروع به جیخ وداد کرد تا این که زغال شد واز بین رفت .پسر دوم وسومینش رانیزگرفتندوزن پاسخی جز این که پروردکار من وتو الله است،نداشت.آن دو را نیز به کام آتش انداختند .این صحنه جلوچشمان مادر اتفاق می افتد.نوبت فرزند شیرخوار رسید ،این جا قلب مادر برای فرزند شیر خوار سوخت. او رامحکم گرفت. در این هنگام کودک شیرخوار به صدا درامد وگفت: صبور وبردبار باش مادر، چون تو برحق هستی. پس بچه ومادرش را دراتش انداختند .

می بینم که ازاین قصه متأ ثر شدید و قلبتان به شدت به درد امد.

اشک هایتان را خشک کنید

pesarjonoob
12-07-2009, 03:16 PM
شیطان خواست بزرگی از بنی اسرائیل را بترساند، ولی موفق نشد. روزی آن بزرگ برای انجام دادن کاری به جایی رفت. شیطان همراهش راه افتاد. در طول مسیر ترفند غضب و شهوت را به کار برد که گاهی صورت ترسناک به خود گرفت، ولی موفق نشد. آن بزرگ جایی نشسته بود که از بالای کوه سنگ بزرگی به سویش غلطید. او که فرو افتادن سنگ را دید مشغول به ذکد خدا شد سنگ سمت دیگری افتاد. سپس شیطان خود را به شکل شیر و گرگ در آورد و خواست او را بترساند، ولی باز هم موفق نشد.
روزی آن بزرگ مشغول نماز بود که شیطان خود را به شکل ماری از سر تا پای او آویزان کرد و سرش را در جای سجده گذاشت آن بزرگ از این ترفند هم متأثر نشد. شیطان دیگر کاملاً ناامید شد و گفت تمام راههای گمراه کردن تو را امتحان کردم، اما هیچ کدام نتیجه نداد. برای همین، می خواهم با تو دوست شوم و هرگز تو را فریب نخواهم داد. بیا حالا دست دوستی به هم بدهیم.
فرمود: ای بدبخت این آخرین فریب توست. من هیچ نیازی به دوستی تو ندارم.
شیطان دیگر کاملاً ناامید شده بود. برای همین، به قیافه اصلی ظاهر شد و گفت: به تو می گویم که من چگونه انسان را گمراه می کنم; با سه چیز: بخل، حسد و هنگام مستی.
وقتی در وجود انسان بخل به وجود بیاید، در اثر جمع کردن مال خویش و خرج نکردن آن حق دیگران را ضایع می کند و در فکر به دست آوردن مال آنهاست.
حسود بازیچه دست ماست که با آن هر طور بخواهیم بازی می کنیم مانند توپ از عبادت و ریاضت او باکی نداریم. اگر او با دعایش مرده ها را زنده بگرداند، باز هم ما از گمراه کردنش ناامید نمی شویم و با یک اشاره تمام ریاضت های نخستین او را به نابودی می کشیم.
وقتی انسان مست می شود، مانند گوسفند گوش او را می گیریم و به سوی هر بدیی که بخواهیم می بریم.
شیطان گفت در هنگام خشم انسان مانند توپ می شود; همانطور که بچه توپ را اینجا و آنجا می اندازد و خوشحال می شود، شیطان با انسان نیز چنین می کند. انسان باید در حالت خشم صبور باشد و خودش را کنترل کند تا بازیچه شیطان نشود.

pesarjonoob
12-07-2009, 03:20 PM
شیطان
----------
مثل یك مهمان ناخوانده وارد شد . حضورش ناگهانی نبود ، انگار عادت
كرده بود كه بدون درب زدن وارد شود . خودش بود ، شیطان .
گفتم باز هم تو ! اقلاً درب بزن و وارد شو !
قهقهه سرداد و گفت : با دستهای بسته كه نمیشه درب زد . ببین
بعضی از آدمها دست مرا هم از پشت بسته اند .
بیچاره راست می گفت ، دستهایش از پشت بسته شده بود . گفتم
لعنت بر شیطان ، حق با توست . خُب چه فرمایشی داشتید؟
قیافه حق بجانبی گرفت و گفت : چه حرفها !!! من سایه به سایه
همراه همه آدمها هستم . هزاران سال است كه حتی یك لحظه هم
استراحت نداشته ام .
گفتم : كار و بارت چطوره ؟
آهی كشید و گفت : نپرس ، كوزه گر از كوزه شكسته آب میخوره .
دست هر كی را گرفتیم و به یك جایی رسوندیم فقط لعن و نفرینش
نصیب ما شد .
گفتم : ببین شیطان رجیم ، سه تا سوال داشتم - گفت خواهش میكنم
، هزارتا سئوال كن .
گفتم : اول بگو ببینم تو چرا شیطان شدی ؟
گفت : ای بابا ! این هم از اون حرفهاست - من فقط برابر آدم سجده
نكردم و با اون همه دب دبه و كب كبه ام از عالم فرشتگان رانده شدم ،
اما شما آدمها زورتون میاد جلوی خدا هم سجده كنید .
بیچاره راست می گفت .
گفتم : سئوال دوم اینكه بیشتر وقتها را كجا میگذرونی ؟
گفت : این سئوالت ب‍َدَك نیست من بیشتر وقتها در كاخها ، پشت
میزهای ریاست ، توی جیبهای گَل و گشاد ، توی جاهای رنگارنگ ،
توی چشمها ، روی زبانها ، توی پاها و خلاصه همه جا هستم .
گفتم : آخرین سوالم اینه كه تو کجایی هستی ؟
زد زیر خنده و حالا نخند و كی بخند . آنگاه گفت : ما همین جایی
هستیم ، هم ولایتی خودتون ، یعنی تبعیدی همین آب و خاكیم ، اصلاً
ما خونه زاد هستیم .
داشت همینطوری وراجی میكرد كه خوابم برد . ولی لعنت بر شیطان ،
توی خواب هم دست بردار نیست

red girl
12-07-2009, 04:04 PM
شير نري دلباخته‏ي آهوي ماده شد.

شير نگران معشوق بود و مي‏ترسيد بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود.

از دور مواظبش بود…

پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست،

شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد.

ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.

با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد.

و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد…

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .

red girl
12-07-2009, 04:06 PM
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:


این کار شما تروریسم خالص است!


پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!


وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:


((با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))

پائولو کوئلیو

red girl
12-07-2009, 04:07 PM
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا به کمک نیازمندی برود.

لباس پوشید و به راه افتاد. در راه مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه در همان نقطه دوبارهً زمین خورد و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد.در راه با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : (( من دیدم شما در راه دو بار به زمین خوردید.))، از این رو چراغی آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو به راهشان ادامه دادند.


به نزدیکی محل که رسیدند ، هوا کمی روشن شده بود و تصمیم به جدایی می گیرند که مرد دوم ناگهان باز می گردد و می گوید : ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این حرف جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: ((من شما را در راه کمک به آن نیازمند دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و بازگشتید، خداوند همه گناهان شما را بخشید و من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، و با علاقه بیشتری بازگشتید و به خاطر آن، خداوند همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید.راستش را بخواهید ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، خداوند گناهان تمامی افراد دهکده تان را نیز ببخشد.

حاتم ایرانی
12-14-2009, 10:17 PM
برنده مسابقه کر بود
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
و مسابقه شروع شد ....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

" اوه,عجب کار مشکلی !!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .."

یا :
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده !"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!! هیچ کس موفق نمی شه !"
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه بالا رفتن منصرف شدند. به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

وقتی برای کشف راز این موفقیت به سراغ قورباغه رفتند تازه فهمیدند ...

برنده مسابقه کر بوده است.

ASAL
12-15-2009, 06:07 PM
حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايقعلوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

zamara
12-15-2009, 06:40 PM
همه چهار زن دارند!!!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.


روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند .

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.


ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.


در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

ASAL
12-15-2009, 06:51 PM
http://www.gigaimage.com/images/b3kcv1j107et6t164bh2.jpgدیوارهای شیشه ای
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!
در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت... ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

*****


ریچارد وایزمن
روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟

مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند.
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند.
نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.
برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست.
به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت."
این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود.
با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیرمنتظره را مختل می کند.
در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند.
آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند.
تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند..
اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،
ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.
ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است،
و رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.
در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.
از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود.
این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.
یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.
و بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم.

چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند

به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید.

هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.

*****


زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟


خیلی خوشحال شدم دیدم بچه ها به اینجام سر میزنن
مرسی

zamara
12-15-2009, 07:15 PM
عشق مادر

مادر من فقط یك چشم داشت .
من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت... یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم .
آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورااز اونجا دور شدم..
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره... فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت... دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم...
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم...
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو...
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر...
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"
گم شو از اینجا! همین حالا!!!
اون به آرامی جواب داد :
" اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد ...
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .همسایه ها گفتن كه اون مرده .ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم...
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن:
" پسر عزیزم ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو..برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو"

pesarjonoob
12-29-2009, 10:02 PM
دختر کوچيک و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.» دختر کوچيک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگير..» «فرق ش چيه؟» پدر که گيج شده بود پرسيد.
«تفاوت خيلي زيادي داره» دختر کوچيک جواب داد: «اگه من دستت رُ بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت رُ ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.»

pesarjonoob
12-29-2009, 10:08 PM
ليوان را زمين بگذار


استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت كه همه ببينند . بعد از شاگردانش پرسيد به نظر شما وزن اين ليوان چه قدر است ؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم .

استاد گفت : من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چه قدر است اما سوال من اين است :اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم چه اتفاقي خواهد افتاد ؟شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .

استاد پرسيد:خب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد ؟يكي از شاگردان گفت: دستتان كم كم درد مي گيرد .

حق با توست حالا اگر يك روز نگه دارم چه ؟شاگرد ديگري جسارتا گفت : دستتان بي حس مي شود عضلاتتان به شدت درد مي گيرد و فلج مي شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان مي كشد .همه ي شاگردان خنديدند .
استاد گفت : خيلي خوب ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير مي كند ؟شاگردان جواب دادن : نه .پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ در عوض من چه بايد بكنم ؟شاگردان گيج شدند يكي از آنان گفت : ليوان را زمين بگذاريد .
استاد گفت : دقيقا ! مشكلات زندگي هم مثل همين است .اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد ، اشكالي ندارد اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگهشان داريد فلج تان مي كند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود .فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد.به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد هر روز صبح قوي و سر حال بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده ي هر مسئله و چالشي كه برايتان پيش آيد برآييد.

دوست من يادت باشد كه :ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .زندگي همين است .

ali_karimi
12-30-2009, 12:41 AM
سه ماجرا، يك پند

ماجرای اول: مگس
مطمئنا تا به حال مگسی را که در اتاقی گیر افتاده، دیده‌اید! اگر مگس به شیشه پنجره برسد به ظن اینکه این تنها راه فرار است مدام به همان شیشه چسبسده و هی پر و بال می‌زند. محال است به ذهن این موجود مفلوک برسد که ممکن است راه دیگری نیز برای خروج وجود داشته باشد!

ماجرای دوم: فروشنده
فروشنده‌ای که میزان فروش محصولاتش رقمی بین 80 تا 95 درصد از کل بودجه‌اش بود، دلسرد از این تجارت تصمیم گرفت با یک مشاور تجاری و بازاریابی قرار ملاقاتی گذاشته، در مورد کارش مشورت نماید. زمان مقرر به دفتر مشاور رسید. وقتی وارد دفتر شد به جای اینکه با منشی و بخش پذیرشی روبرو شود دو در دید. روی یکی از درها نوشته شده بود: "فروش کمتر از 100٪ " و روی در دوم نوشته شده بود "فروش بالای 100٪ " از آنجایی که میانگین فروش وی کمتر از 100٪ بود، وی وارد اتاق اولی شد.

بعد از ورود به اتاق مجددا دو در دید که روی اولی نوشته شده بود "وجود انگیزه "و روی دیگری نوشته شده بود "عدم انگیزه" . فروشنده که دیگر انگیزه و شوق کارش را از دست داده بود در دوم را انتخاب کرد. اما به محض ورود به اتاق به دو در دیگر برخورد کرد که روی یکی نوشته شده بود: " خشنود از خود"، روی در دوم نوشته شده بود: "ناخشنود از خود" فروشنده که چندان از مؤفقیت خود راضی نبود، در دوم را انتخاب کرد ولی با کمال تعجب خود را داخل همان خیابان، جلوی دفتر مشاور، روبروی دری که از آن وارد شده بود، دید!

حکمت نهفته در پشت این دو داستان
اگر با همان دیدگاه همیشگی به قضایا نگاه کنیم و با همان روش معمول به کارمان برسیم، اگر سبک و سیاق عملکرد‌ روزانه‌مان همچنان ثابت و غیرانعطاف بماند، هرچه در مسیر زندگی گام برداریم باز به همان خط محکوم سرنوشت می‌رسیم. انجام دادن پیاپی عملکردهای مشابه مطمئنا همان نتیجه همیشگی را دربردارد. برای ایجاد تغییر یا رسیدن به نتیجه دلخواه می‌بایست اول از همه در نگرش خود، بعد در روش برخورد خود و متعاقب آن در سبک عملکردمان تغییری ایجاد کنیم تا کم‌کم این تغییر موجب باز شدن درهای جدیدی به سوی آینده‌ای بهتر گردد.

ماجرای سوم: زنبور و مگس
اگر تعداد یکسانی زنبور و مگس را داخل بطری شییه‌ای قرار داده، و شیشه را بصورت افقی طوری روی روی سطح بگذاریم که از طرف باز بطری هیچ نوری وارد نشود ؛ زنبورها نمی‌توانند از شیشه بیرون بیایند، درحالیکه مگس‌ها می‌توانند.
علت اینست که زنبورها حشرات بسیار باهوشی هستند و می‌دانند که راه خروج باید جایی باشد که نور از آنجا دیده می‌شود. آنها متوجه شیشه نیستند و بدنبال نور مدام خود را به شیشه می‌زنند. درحالیکه مگس‌ها کاملا از فلسفه نور و ارتباط آن با رهایی‌ نا‌آگاه هستند، هی به این ور و آن ور می‌زنند و بالاخره شانسی راه فرار را می‌یابند. درحقیقت اینجا اطلاعات زنبور مایه شکست و ناکامی وی شد!

براستی چه تعداد از ما همانند زنبور این ماجرا به همان قواعد فورمول شده چسبیده‌ایم و هیچ‌گاه هم راه نجات را نمی‌یابیم؟! کدام‌یک از ما ساختار‌شکنی‌های مثبتی را تنها با کمی تغییر زاویه‌‌دید شروع کرده‌ایم؟

فراموش نکن هنگام تغییر و تحول، پاسخ مسئله در بطن سؤال نهفته است!

Sonia
03-28-2010, 11:49 AM
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گ��ته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار م ن روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد


یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که ال
��ته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امض�� شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیر م ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

Sonia
03-28-2010, 11:51 AM
من گرفتم تو نگير - شاعر: ايرج ميرزا
>
>
>
>
>
> زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير … من گرفتم تو نگير
> چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگير
> بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير
> زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير
> ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم
> زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگير
> بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان
> خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير
> اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم
> زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير … من گرفتم تو نگير
> بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
> چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو نگير
> من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
> مي دهد يونجه به من جاي پنير … من گرفتم تو نگير

Sonia
03-28-2010, 11:52 AM
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفه ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه. سؤال ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد با هایلایت کردن قسمت بعد از آن سؤال، پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده اید یا خیر. (پاسخ ها به رنگ زمینه هستند و بعد از انتخاب متن به وسیله ماوس، قابل مشاهده خواهند بود)

1- از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می دهید؟

درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را داخل یخچال می گذاریم و سپس درب آن را می بندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند یا خیر!
2- حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه می کنید؟

آیا پاسخ شما این است که درب یخچال را باز می کنیم و فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم؟
نه! این درست نیست!
پاسخ صحیح این است که درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را از یخچال خارج می کنیم. فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم. این سؤال برای این است که مشخص شود آیا شما به نتایج کار های قبلی خود و تأثیر آن بر تصمیم گیری های بعدی تان فکر می کنید یا خیر.
3- شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند.. آن یک حیوان غایب کیست؟

اگر پاسخ داده اید که اسکار برادر کوچک شیرشاه حیوان غایب است باز هم اشتباه کرده اید. یادتان رفته که فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف از این سؤال این است که حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود.
اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست نداده اید نگران نباشید. هنوز یک سؤال دیگر مانده است.
4- باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه می کنید؟

خیلی ساده است! به داخل رودخانه پریده و با شنا کردن از آن عبور می کنید. کروکودیل ها؟ آن ها الان در جلسه ای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا از اشتباه های قبلی خود درس می گیرید که دوباره آن ها را تکرار نکنید یا خیر!

Sonia
03-28-2010, 11:54 AM
اگر از مایکروفر استفاده میکنید این مطلب بسیار مهم را بخوانید




یک فرد 26 ساله جهت درست کردن یک فنجان قهوه، یک لیوان آب را در مایکروفر قرار داد(کاری که قبلا بارها انجام داده بود). دقیقا نمیدانم چه زمانی را روی دستگاه تنظیم کرد اما و به من گفت که قصد داشته آب به جوش برسد. وقتی که دستگاه خاموش میشود، ایشان لیوان محتوی آب را از مایکروفر خارج میکند. او میگوید وقتی لیوان را برداشتم آب نمیجوشید، اما بلافاصله تمام آب داخل لیوان بصورت انفجاری به صورتش پاشیده شد و لیوان سالم و خالی در دستش باقی ماند تازمانی که او لیوان را زمین انداخت. تمام صورتش تاول زد و دچار سوختگی درجه یک و دو گردید، به گونه ای که ممکن است جای زخمها بر صورتش بماند. همچنین ممکن است بخشی از بینایی چشم چپ ایشان از دست برود. زمانی که ایشان در بیمارستان بود، پزشک معالج ایشان گفت که موارد
دیگری مشابه اتفاقی که برای ایشان افتاده مشاهده کرده است و هیچگاه نباید آب خالص را به تنهایی در دستگاه مایکروفر قرار داد. اگر قصد گرم کردن به این روش را داریم باید حتما چیزی درون لیوان قرار داده شود تا انرژی کسب شده توسط آب پخش گردد. مثلا یک همزن چوبی یا چای کیسه ای یا چیز دیگر. اما به هر حال بهترین راه جوش آوردن آب استفاده از کتری است و نه مایکروویو.


توضیح: یکی از افرادی که این مطلب را توسط ایمیل دریافت کرده گویا برای تایید صحت مطلب فوق به شرکت جنرال الکتریک طی ایمیلی آن را گزارش میدهد. پاسخ شرکت جنرال الکتریک: از تماس شما متشکریم. خیلی خوشحال میشوم که بتوانم به شما کمکی کنم. ایمیلی که شما دریافت کردید صحیح است. آب یا هر مایعی که اشعه ی مایکروویو کسب میکند و به دمای جوش میرسد الزاما همیشه به حالت جوشش حباب نمایان نمیشود (و قل قل نمیکند). بلکه ممکن است دمای بسیار زیادی کسب کند اما همچنان بیحرکت و بدون حباب بماند و قل قل نکند مایع یا آبی که دمای فوق العاده زیاد را توسط امواج مایکروویو کسب میکند ممکن است پس از حرکت دادن و یا هم زدن و یا مثلا قراردادن چای کیسه ای در آن به حالت ظاهری جوشیدن برسد و قبل از آن هیچ نشانه ای از جوشیدن و دمای بالا از خود نشان ندهد. برای جلوگیری از این اتفاق و جلوگیری از صدمه دیدن هرگز هیچ مایعی را به اندازه یک لیوان، بیشتر از دو دقیقه در مایکروویو قرار ندهید. همچنین بعد از خاموش شدن مایکروفر اجازه دهید سی ثانیه مایع همچنان در مایکروفر باقی بماند و آن را قبل از سی ثانیه بیرون نیاورید.


اگر این مطلب را برای دوستانتان بفرستید شاید چندین نفر را از خطر نجات بدهيد

redroz
04-03-2010, 10:20 PM
ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. ۲٫ چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید ۳٫ به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند . ۴٫ سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
۵٫ لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. ۶٫ اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. ۷٫ انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

zamara
05-12-2010, 10:22 AM
۴۰روش برای لذت بردن اززندگی
اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم…در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ..
۱-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
۲ -سعی کنیم بیشتر بخندیم.
۳- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
۴ – با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
۵ -گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
۶ – بیشتردعا کنیم.
۷ -در داخل آسانسور و راه پله و… باآدمها صحبت کنیم.
۸- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
۹- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
۱۰- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
۱۱- زیر دوش آواز بخوانیم.
۱۲-سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
۱۳- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
۱۴- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
۱۵- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!
۱۶- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.
۱۷- برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!
۱۸- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و… برای خودمان جمع‌آوری کنیم.
۱۹- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
۲۰- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
۲۱- گاهی از درخت بالا برویم.
۲۲- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
۲۳- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.
۲۴- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.
۲۵- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم
۲۶- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.
۲۷- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.
۲۸- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
۲۹- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.
۳۰- زیر باران راه برویم.
۳۱- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..
۳۲- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
۳۳- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و… را یاد بگیریم.
۳۴- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.
۳۵- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
۳۶- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.
۳۷- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
۳۸- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
۳۹- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
۴۰- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد

zamara
05-16-2010, 05:35 PM
من بی حیا نیستم


روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند.
بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.
طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.
سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت ...
مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم ... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی ...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد

ساناز
06-10-2010, 02:59 AM
- میدانی فرق بین خردمند و نادان چیست؟

برایت می گویم: خردمند از اشتباهات دیگران و نادان از اشتباهات خود پند می گیرند!

- یادت باشد: اگر نتوانی ناملایمات کوچک را تحمل کنی، هرگز نمی توانی کارهای بزرگ انجام دهی!

- به یاد بسپار: بازنده ترین افراد، کسانی هستند که هرگز دست به هیچ کاری نمی زنند!

- موفقیت تنها هنگامی در تو را می زند که مهیای فرصت ها باشی!

- هرگز آرزو مکن تا جز خویشتن خویش کسی باشی، اما بکوش تا بهترین خویشتن خویش باشی!

- یادت باشد: هدفی که به درستی تعیین شده باشد، نیمی از آن تحقق یافته است!

- به یاد داشته باش: هنگامی که دیگران را گمراه می کنی، بیشتر از زمانی که آنها را آشکارا می رنجانی از تو متنفر می شوند!

- بسیاری از فشارهای عصبی، از بعضی از عادت ها ناشی می شوند، بنابراین عادت های خود را ترک کنید و در عوض، چند بار در روز کارهای دیگری انجام دهید!

- روابط خوب اجتماعی، راه ساده و لذت بخشی است برای غلبه بر فشارهای روانی!

- به یاد بسپار: یکی از راه های شیرین ساده زیستن، "مردم داری" است!

- از انجام کارها لذت ببرید، وانمود کنید که اوضاع بر وفق مرادتان است و بیشتر به قوه تخیل خود متوسل شوید تا به عقلتان!

یک نکته مهم! تغییر را خوب تعبیر کنید!

- می توانید با پذیرفتن ویژگی های سطحی یک فرد آرام، به آرامش برسید. آرام بایستید، فک هایتان را روی هم فشار ندهید، انگشت هایتان را به هم گره نکنید و صورت خندانی داشته باشید!

- به خاطر بسپار: هر کم عقلی می تواند انتقاد کند و بد و بیراه بگوید و اغلب کم عقل ها هم همین کار را می کنند!

- یادت باشد: بهترین راه برای تحقق رویا، از خواب بیدار شدن است!

- احمقانه است مطلبی بیاموزیم که بعدا فراموش کنیم!

- یادت باشد: روزی یک ساعت خواب کمتر، پنج سال به عمر کاری شما می افزاید!

- به خاطر بسپار: کسانی که نمی توانند گذشته را به یاد آورند، محکومند که آن را تکرار کنند!

- فراموش مکن: اگر می خواهید اهمیت مشکلات امروزتان را بدانید، فرض کنید که اگر چند سال بعد، به این مشکلات نگاه کنید، تا چه اندازه مهم خواهند بود!

- در دو طرف استخوان بینی، نقطه ای وجود دارد که به نقطه "آرامش" معروف است. آن نقطه ها و دور چشمانتان را به آرامی بمالید و ببینید که فشار روانی، چگونه از بین می رود!

- مطمئن باشید! اگر بخواهید به همه جا برسید، به هیچ جایی نمی رسید!

- به یاد بسپار: نقطه ضعفتان را شناسایی کنید و برای رفع آن از همین حالا کاری صورت دهید.
- می دانی، یکی از همین روزها، یعنی، هیچکدام از این روزها!

- خوشبختی چیزی نیست که آن را جایی بجویی و سپس بیابی. خوشبختی چیزی است که می باید، خود آن را خلق کنی!

- برندگان، همواره تلقی و ارزیابی مثبتی نسبت به خود دارند!

- به خاطر بسپار: آنگاه که خود را پذیرفته باشی، دیگران و نقطه نظراتشان را نیز به مراتب ساده تر خواهی پذیرفت!

- فرصت ها نه در شغل تو، بلکه در درون خودت جای دارند!

- می بایست رفته رفته خود را با تصویر ذهنی ایده آلی که از خود ترسیم کرده ای، منطبق کنی!

- موفقیت، مجموعه ای است از تلاش های کوچک روزانه!

- یادداشت کنید: سطل ذهنتان را از زباله رنجها، نگرانی ها، کینه ها و احساس گناه پاک کنید!

- به خاطر بسپار: دل شیر داشته باشد، اما کاردانی روباه را فراموش نکن!

- به خاطر بسپار: بر پشت زین نشستن کافی نیست، باید چگونه افتادن را هم آموخت!

- فراموش نکن: حتی اگر در مسیر درست راه بروید، اگر آنجا بنشینید از رویتان عبور می کنند!

- اگر نمی دانید که چگونه حرف بزنید، بهتر این است که سکوت کردن را بیاموزید!

- فراموش نکن: می توان از سوراخ سوزن به تماشای بهشت نشست!

- به خاطر بسپار: در سختی ها، بر امیدتان متمرکز شوید، نتیجه همواره رضایت بخش خواهد بود!

- مهم ترین قدم در جهت تحقق خواسته هایتان در زندگی، آن است که نخست بدانید "چه می خواهید!؟"

- به یاد بسپار: وقتی خوشحال هستید، مطمئنا ناراحت نیستید؛ پس احساستان را با خنده نشان دهید!

- در وجود درخت، نوعی آرامش نهفته است، درخت مناسبی را در نزدیکی خودتان انتخاب کنید و هر وقت احساس خستگی و فشار کردید به آنجا بروید!

- به خاطر داشته باش: آرامش مثل سرماخوردگی مسری است. از بودن در کنار افراد آرام، لذت ببرید!

- اگر چیزی را می خواهید، ساده تر این است که آن را مطرح کنید، تا اینکه منتظر شوید تحویلتان بدهند!

- بطور خودآگاه با مشکل روبرو شوید که این پیروزی بزرگی است!

rahim
06-12-2010, 04:36 PM
ماجرایی خواندنی از شهید تاریخ ایران: روزى که امیرکبیر به شدت گریست

-------------------------------------------------------------------------------------

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند.

اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

http://www.iranchamber.com/history/amir_kabir/images/amir_kabir.jpg

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد.

او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود.

امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد.

امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

pesarjonoob
06-15-2010, 03:04 PM
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

pesarjonoob
06-15-2010, 03:11 PM
روزیمردجوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آنمنطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن واردنشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیدهاند.

مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود میپرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. اماپر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود،اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلباو دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها راپرنکرده بود.

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردندکه این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشارهکرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت را با قلب من مقایسه کن، قلب توتنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت درست است. قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هر زخمی نشانگر انسانی استکه من عشقم را به او داده ام؟ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرارداده ام، اما این دو عین هم نبوده اند.

گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبمدارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتی ها بخشیاز قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این هاهمین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من درانتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست؟

مرد جوان بیهیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. ازقلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخمقلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود ...

pesarjonoob
06-16-2010, 03:28 PM
فرشته بیکار
مردی در خواب دید که به آسمانها رفته است پس از اندک گشت و گذاری در گوشه ای از آسمان جمعیت زیادی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن تعداد زیادی نامه هستند. مرد اندکی جلو رفت و پرسید این نامه ها چه هستند و چرا با این همه عجله نامه ها را باز میکنید فرشته جواب داد اینها آرزوهای انسانها هستند.مرد کمی جلو تر رفت باز تعداد زیادی از فرشتگان را دید که نامه هایی را درون پاکت میگذارند و به زمین می فرستند. مرد پرسید شما چه کار میکنید فرشته جواب داد اینها آرزوهای براورده شده آدمهاست و ما آنها را به دست صاحبش می رسانیم.
در گوشه ای از آسمان مرد فرشته ای را دید که بیکار نشسته مرد به پیش رفت تا به فرشته رسید وسوال کرد تو چرا بیکار نشسته ای.فرشته پاسخ داد وقتی دعایی از انسانها براورده میشود آنها موظفند که پاسخ دهند ولی تعداد کمی از شما جواب را برای ما میفرستند . مرد با شرمساری پرسید واین چگونه است ؟ فرشته پاسخ داد فقط با شکر نعمتهای خدا انجام می پذیرد..

pesarjonoob
06-16-2010, 03:29 PM
مردي درجهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .
فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

pesarjonoob
06-16-2010, 03:31 PM
درس عبرت

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: �نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو!� پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و با خوش‌حالي گفت‌: �الهي فدات بشم مادر!� امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند!

pesarjonoob
06-17-2010, 05:40 PM
فرق عشق با ازدواج:

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني....

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج

pesarjonoob
06-17-2010, 05:40 PM
قصه چهار شمع
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند.محیط آن چنان آرام و بی صدا بود
که می شد به صحبت هایشان گوش داد.
اولی گفت:من صلح هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد.
من مطمئن هستم که خاموش می شوم.
لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت:من ایمان هستم وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.
سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم.من توان روشن ماندن را ندارم.
مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند.
آنها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند.
زمانی نگذشت که او هم خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت:چرا خاموش هستید؟
شما باید همه تان روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.
در این لحظه شمع چهارم گفت:نترس!
تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزم.
من امید هستم. بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.
کودک با چشم های درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد

pesarjonoob
06-18-2010, 12:28 PM
ایمان

سالها پيش مرد فروشنده اي كه از شهر بيرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد كه در غياب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدين ترتيب تمام دارايي خود را از دست داده بود ، اما او چه كرد. لبخند زد و چشمانش را به سوي آسمان گرفت و گفت: خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم ؟ روز بعد لوحي را بر ويرانه هاي خانه و فروشگاهش آويخت كه روي آن نوشته بود:

فروشگاهم سوخت !
خانه ام سوخت!
كالاهايم سوخت!
اما ايمانم نسوخته است!
فردا شروع به كار خواهم كرد

pesarjonoob
06-18-2010, 12:35 PM
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

pesarjonoob
06-18-2010, 05:11 PM
روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه بقيه روزهاهم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگيش 296 سكه 1سنتي 48 سكه 5 سنتي 19 سكه 10 سنتي 16 سكه 25 سنتي 2 سكه نيم دلاري ويك اسكناس مچاله شده 1دلاري پيدا كرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد درخشش157رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئي از خاطرات او نشد.

pesarjonoob
06-18-2010, 05:13 PM
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد پشت ميزي نشست.
پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد يك بستني ميوه اي چند است؟
پيشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جيبش كرد وشروع به شمردن كرد
بعد پرسيد يك بستني ساده چند است؟
در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.
پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سكه هايش را شمرد وگفت لطف كنيد يك
بستني ساده پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد.آنجا در كنار ظرف خالي بستني 2سكه 5 سنتي
و 5 سكه يك سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت.

pesarjonoob
06-19-2010, 05:33 PM
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.


تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست..
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!

pesarjonoob
06-19-2010, 05:33 PM
مــــجـــــســـــمـــه؟

مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.
اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.
روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.
از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»

پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!

قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.!

pesarjonoob
06-19-2010, 11:11 PM
همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به مدرسه بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که درخت شده باشد.

سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد. بی‌هوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب.

pesarjonoob
06-19-2010, 11:13 PM
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

pesarjonoob
06-19-2010, 11:17 PM
مفلسی از مرشدی حکمت بخواست که: خیال کار خیر دارم لکن مال ندارم. حکیم پاسخ داد: تجارتی نشانت می‌دهم که بی سرمایه سود کنی. مفلس به فرح بپرسید: آن چه کسب است که سرمایه نخواهد و سود دهد؟حکیم پاسخ داد: اگر کارهای روزمره خود را که خواه و ناخواه انجام می‌دهی به نام خدای تبارک و تعالی انجام دهی کار صالح محسوب می‌آید و پاداش دارد، مثل نوشیدن آب، خوردن نان، خوابیدن و غیره. زیرا این اعمال را مباحات گویند و اگر مباحات را با نام و یاد خداوند متعال انجام دهی تبدیل به مستحبّات می‌شوند و مثل آن است که اعمال نیکی را انجام داده‌ای که بجا آوردن آن مستحب و پسندیده بوده است و جزای خیر دارد

pesarjonoob
06-19-2010, 11:39 PM
اسحاق می‌میرد
خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت همه مسحور گفته‌هایش می‌شدند همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می‌کرد و اشتباهات او را به یادش می‌آورد بقیه از اسحاق به خشم می‌آمدند اما کاری از دستشان بر نمی‌آمد.
روزی اسحاق درگذشت در مراسم خاک سپاری مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است. یکی گفت (( چرا این قدر ناراحتید؟ او که همیشه از شما انتقاد می‌کرد.))
خاخام پاسخ داد:
(( من برای دوستی که اینک در بهشت است ناراحت نیستم برای خودم ناراحتم وقتی همه به من احترام می‌گذاشتند او با من مبارزه می‌کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم حالا رفته شاید از رشد باز مانم ))

pesarjonoob
06-19-2010, 11:40 PM
دو درویش مسافر
دو درویش با هم سفر می کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود . درویش بی پول با خیال آسوده راه می رفت و همه جا به آسانبی می خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی آمد و همیشه احساس نگرانی می کرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر ، نخوابید و پی در پی به دورو برش نگاه می انداخت و می گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یکبار بیدارشد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می رسد . پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی خوابی؟! چرا نگران هستی آن درویش پاسخ داد راستش را بخواهی من پنج دینار در جیبم دارم و می ترسم اگر بخوابم دزدی برسد و آنرا ببرد ! دوست اوگفت : پنج دینارت را به من بده تا نگرانی تو را بر طرف کنم . درویش دست در جیبش کرد و دینار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دینار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدی و می توانی با خیال راحت بخوابی.
(بر اساس حکایتی از کتاب قابوسنامه)

pesarjonoob
06-21-2010, 06:56 PM
دو فرشته ي مسافر براي گزراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروت‌مند فرود آمدند اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زيرزمين شكافي ديد آن را تعمير كرد. وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده او پاسخ داد همه ي امور به آن گونه كه مينمايند نيستند.
شب بعد اين دو فرشته ه منزل يك خانواده فقير ولي بسيار ميهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذاي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در اختيار دو رشته گذاشتند.
صبح رز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها كه يرش تنها وسيله گرادن زندگيشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از رشته پير پرسيد چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيافتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي گاوشان هم بميرد.
فرشته پير پاسخ داد وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم كه در شكافه ديوار كيسه اي طلا وجود دارد از آنجا كه آنان بسيار حريص و بد دل بودند شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم.
ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به آن موضوع پي مي بريم.

pesarjonoob
06-23-2010, 04:06 PM
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!
نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد

pesarjonoob
06-23-2010, 04:09 PM
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

pesarjonoob
06-24-2010, 04:45 PM
هیزم شکن و جنیفر لوپز

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود،
تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي‌کني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت:
«آيا اين تبر توست؟» هيزم شکن جواب داد: «نه»
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره‌اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شکن جواب داد: نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آري.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي‌رفت، زنش افتاد توي آب.
هيزم شکن داشت گريه مي‌کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي‌کني؟
هيزم شکن جواب داد «فرشته، زنم افتاده توي آب.»
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد: زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد: بله،‌ خودشه!
فرشته عصباني شد: «تو تقلب کردي، اين نامرديه»
هيزم شکن جواب داد: اوه، فرشته عزيز، منو ببخش، سوء تفاهم شده! ميدووني، اگه به جنيفر لوپز «نه» ميگفتم، تو ميرفتي و با «کاترين زتا جونز» مي‌اومدي و بعدش هم با «آنجليا جولي» و در آخر تو ميرفتي و با زن خودم مي‌اومدي و به خاطر صداقت من، تو همه‌شون رو به من مي‌دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري چندتا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم: «آره»

نتیجه اخلاقی:هیچ وقت درباره ی چیزی که نمی دونی زود قضاوت نکن.همیشه همه چیز اونطور که به نظر میان نیستند.

pesarjonoob
06-24-2010, 04:47 PM
یک داستان واقعی که در ژاپن اتفاق افتاده است
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
نتیجه اخلاقی :
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم
اگر سعی کنیم ...

pesarjonoob
06-24-2010, 04:51 PM
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کردکه بران گذران زندگی وتامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به ان خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست اورد.روزی متوجه شدکه تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است واین در حالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.بطور اتفاقی درب خانه ای رازد.دختر جوان وزیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد وبجای غذا فقط یک لیوان اب در خواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای اب برایش یک لیوان بزرگ شیر اورد.پسر با تمانینه و اهستگی شیر را سر کشید و گفت(چقدر باید به شما بپردازم؟))دختر پاسخ داد(چیزی نباید بپردازی.مادر به ما اموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.))پسرک گفت(پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم))
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او ابراز عجز نمودند و اورا برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز،متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هواردکلی،جهت بررسی وضعیت بیمار وارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به انجا امده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شدوبسرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش رابرتن کرد وبرای دیدن مریضش وارد اطاق شد.دراولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر برای نجات بیمارش اقدام کند.از ان روز به بعد زن را مورد توجهات خاص قرار داد.وسرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری،پیروزی از ان دکترکلی گردید.
اخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.انرادرون پاکتی گذاشت وبرای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت وپاکت راباز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. اهسته انرا خواند:
((بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.))

pesarjonoob
06-25-2010, 06:36 PM
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

pesarjonoob
06-26-2010, 01:18 PM
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

pesarjonoob
06-26-2010, 01:19 PM
هميشه دوست داشت وقتي از تو كوچه رد ميشد نگاهش كنه. گاهي از پنجره نگاهش ميكرد٬ گاهي از رو پشت بوم. گاهي هم ميرفت دم در و نگاهش ميكرد. اونم انگار ميخواست از تو كوچه رد بشه. هر روز مي اومد. اونم هر روز نگاهش ميكرد. هر روز هم دلش بيشتر براش تنگ ميشد. گاهي ميشد كه از صبح زود تو اون سرماي سحرگاهي دم در مي ايستاد كه يه وقت خواب نمونه و اومدنشو...وديدنشو از دست نده.
تا اينكه يه روز صبح از خواب پا شد و تو آيينه به خودش نگاه كرد. اون چشما٬ چشماي خودش نبودند...عاشق شده بود.
از باغچه ي خونشون قشنگترين ياس ها رو براش چيده بود تا وقتي از تو كوچه رد ميشه بهش بده...
وقتي ديدش كه داره مثل هميشه رد ميشه رفت جلو و ياس ها رو بهش داد. اونم نگاهش كرد. نميفهميد چي تو نگاهشه...ولي خودشو تو چشماي اون ميديد. اون بدون هيچ حرفي رفت و ديگه برنگشت...
الآن ديگه نه كوچه اي هست٬ نه پنجره اي٬ نه پشت بومي و نه باغچه اي...ولي اون هنوز با چند تا شاخه ياس دم در منتظره...

pesarjonoob
06-26-2010, 01:22 PM
فرشتۀ يك كودك

كودكي كه آمادۀ تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :«ازميان بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.»
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
-اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد:« فرشتۀ تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد:« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت:« فرشتۀ تو ، زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد دادكه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟»
خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.»
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسان نهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه دربارۀ من با توصحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفأ نام فرشته ام را به من بگوييد.»
خداوند شانۀ او را نوازش كرد و پاسخ داد:«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.»

pesarjonoob
06-28-2010, 12:07 PM
خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي*کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني*اش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش*آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي*دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي*کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه*اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي*دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده*اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه*اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين*هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي*داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي*زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي*توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي*توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

pesarjonoob
06-28-2010, 12:09 PM
يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثاي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يا مرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشاراز عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم.

zamara
06-28-2010, 05:13 PM
حکایت قورباغه و زن

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه را نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما !..

..

..

..

..

..

..

..

..

..
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد


يوهوووووووووووووووووووو

pesarjonoob
06-28-2010, 06:13 PM
قشنگ بود ممنون داستان های بیشتری بزارید .

pesarjonoob
07-01-2010, 04:52 PM
قصه عاشق

روزي پير معرفتي، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي !!!

pesarjonoob
07-01-2010, 04:54 PM
زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد

شبي دزدي براي طلب مالي ,گذرش به خانه بافنده اي افتاد و آواز حزن انگيز بافنده را شنيد . براي رفع كنجكاوي به درون خانه رفت و در گوشه اي پنها ن شد بافنده پارچه ديباي پر نقش و نگار مي بافت و با هر تار وپود پارچه كه مي بافتبا خود زمزمه مي كرد ,اي زبان ,مرا و سرمرا نگه دار . دزد متعجب به نظاره ايستاده بود تا صبح شد . بافنده با طلوع خورشيد ديبا را تمام كرده بود و آن را در پارچه زربفتي گذاشت و از خانه خارج شد . همچنان كه ميرفت با خود زمزمه مي كرد اي زبان ,مرا سر مرا نگهدار . دزد همچنان متعجب همراه او مي زفت تا اين كه بافنده به دربار رسيد . در حضور دولت مردان و ديگر حضار پارچه را به شاه تقديم كرد , شاه از گرفتن آن خوشحال شد .بافنده گفت اي حاكم اين ديبا را در خزانه نگه دار تا روزي كه از دنيا رفتي آن را روي تابوت تو بكشند . حاكم از اين سخن خشمگين شد و دستور داد زبان او را از قفا بيرون آورند و ديبا را نيز بسوزاند. مرد بافنده و درمانده گفت : اي زبان تو را نگفتم مرا وسر مرا نكه دار . در اين هنگام پا در مياني كرد و قصه بافنده را تعريف كرد و گفت اين سخن بدون هيچ قرضي گفته شد . او از ساعتي كه به اينجا ميآمد تمرين ميكرد سخن ناروايي بازگو نكند . پا دشاه وقتي قصه بافنده را شنيد دستور داد او را آزاد كنند . بافنده در حالي كه از قصر خارج مي شد با خود گفت : امان از دست اين زبان سرخ!!!!!!!

pesarjonoob
07-01-2010, 04:57 PM
خر ما از كرگي دم نداشت

شخصي از مردي طلبكار بود و دائما براي گرفتن طلب خود به در خانه او مي رفت . آن شخص نيز حاشا مي كر د. روزي طلب كار تصميم گرفت با عده اي براي طلب خود به منزل آن شخص برود . مرد هنگام ديدن آن عده پا به فرار گذاشت و از طريق پشت بام خود را به حيا ط همسايه انداخت از بخت بد مرد روي پير مردي افتاد كه مريض بود و بستگان وي دور او را احاطه كرده بودند. پير مرد بر اثر افتادن مرد از دنيا رفت . خويشان پير مرد همانند ديگران به تعقيب مرد بدهكار پيوستند .
مرد به بيابان رسيد ديد اسبي افسار رها كرده و فرار مي كند . عده‌اي كه در تعقيب اسب بودند فرياد مي زدند . مرد فورا سنگي برداشت تا جلوي اسب را بگيرد . همين كه سنگ را پرتاب كرد به يكي از چشمان اسب خورد و چشم او را كور كرد . صاحبان اسب نيز به تعقيب وي پرداختند . مرد همچنان كه فرار مي كرد به مجلسي رسيد . ديد خري روي زمين افتاده گروهي در صدد هستند تا او را بلند كنند مردم از مرد كمك خواستند . مرد خود را به آنان رساند و دم خر را گرفت كه بلند كند . ناگهان دم خر كنده شد ,صاحب خر نيز به تعقيب او پرداخت بالاخره مرد را گرفتند و نزد قاضي بردند
در لحظه ورود به حكمه قاضي ,مرد به قاضي گفت اگر به نفع من قضاوت كني نانت در روغن است . قاضي تا آخر قضيه را گرفت
اولي گفت : جناب قاضي اين مرد مبلغي به من بدهكار است نمي دهد .قاضي گفت سند داري ؟ مرد گفت : سند ندارم . قاضي گفت پس ادعاي بي موردي ميكني ! مرد بدهكار از دادگاه خارج شد . دومي گفت : جناب قاضي پدر ما مريض بود و اين شخص خود را از پشت بام به روي او انداخت و پدرمان از دنيا رفت ,اكنون ما از او ديه مي خواهيم . قاضي گفت : پدر شما چند سال داشت؟ گفتند : هفتاد سال . قاضي گفت : اين مرد سي سال دارد ,چهل سال خرج او را بدهيد تا به هفتاد سال برسد آن وقت ديه پدرتان را از او بگيريد. نوبت به صاحب اسب رسيد او نيز ماجرا را گفت و طلب غرامت كرد . قاضي گفت بايد اسب را نصف كنيم, آن نصفي كه چشم سالم دارد هر چه قيمت داشت با نصف ديگر مقايسه مي كنيم ,بعد غرامت هر چه شد اين مرد ميدهد.
آنها حرف خود را پس گرفتند . همين كه نوبت به صاحب خر رسيد ,گفت جناب قاضي خر ما از كرگي دم نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:4:

zamara
07-02-2010, 08:45 AM
http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/60786.jpg

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!...

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می‌دانم او چه کسی است..!

pesarjonoob
07-03-2010, 02:25 PM
لباس حقیقت.....

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در اورد و دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت .


از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود
------------
اقا اسماعیل بازم داستان بزار ممنون خیلی قشنگ بود.