PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان يك انجمن


صفحه ها : [1] 2

rahim
12-01-2009, 10:30 PM
مطمئنا زندگي در دنياي مجازي دستكمي از زندگي دردنياي حقيقي نداره دنيايي كه فارغ از گرفتاريهاي بيرون از ان فرصتي يافت ميشه تا بدون دغدغه هاي ذهني وهميشگي مدتي به روياهات بپردازي .
زندگي در اين انجمنها مثل يك زندگي در يك شهر هست وادمها همون ادمهاي بيرون .

داشتم روي يك داستان فكر مي كردم داستان انجمني كه ..............

داستان از اونجا شروع ميشه كه يك شهرك اروم وخلوت با ساكنين كم تعداد ولي خوش وخرم هستند كه يك روز عده اي به خاطر اختلافاتي كه روساي شهر كپيدا مي كنند جمع مي كنند وميرند وعده اي خيلي كم به تعدا د انگشتان دست تو اين شهرك باقي مي مانند انها براي پر كردن اوقاتشون نياز به هم داشتند ويك مكاني وچه جايي بهتر از كافي شاپ .ماجرا ي داستان ما از اينجا شروع ميشه.

فصل اول.

مهاجرت



گويا گرد وخاكستر مرده روي اين شهر كوچك پاشيده اند همه جا غرق سكوت وسكون نه ناله ي پيري ونه قيل وقال كودكان شهر خفته در خواب بود .
مدتي طول كشيد تا ساكنين ارام شهر قصه ي ما به اين وضعيت عادت كنند حالا دنبال چاره اي براي پر كردن اوقات خود بودند همين طور بي اختيار قدم زنان واهسته بدون هدف مشغول گشتن تو شهر بود كه يكهو خودش را مقابل مكاني ديد كه برايش ياداور خاطراتي خوشايند بود اونجا كافي شاپي بود كه هميشه اوقاتش را با دوستانش پر ميكرد اما حالا......
اهسته وارد شد در را گشود نگاهي زيرچشمي به اطراف انداخت كافي شاپخلوت خلوت بود خلوتراز اونچه فكر مي كرد .
پشت پيشخون دختركي چشم دريده وجسور ولاغر اندامي بود كه بش سارا مي گفتند .سارا مشغول كار خودش بود ظاهرا اون تنها موجود مونث باقي مانده تو اين شهر متروكه هست .
رد دوباره نگاهي به سمت چپ خود انداخت يك ميز دونفره بود ودونفر هم مشغول بحث بودند يك از انها شهردار شهر بود كه اسمش مسعود بود جواني كم سن سال وبلند پرواز وديگري فر ماندار ومشاور زيرك وكاركشته اي بود كه نامش اقا اسماعيل بود سن وسالي ازش گذشته بود .
مرد يك نگاه هم به سمت راست كرد يك ميز دونفره ديگه كه يك نفر اونجا بود ارام بود ومشغول خواندن روزنامه بود اسمش پويا بود قبلا اون را ديده بود هوكم وبيش ميشناخت ارام بود و.به كارش مشغول وهر از چندگاهي هم براي كارهايش از شهر بيرون مي رفت ونبود .
پيشخدمت مونث قهوه ي پويا را اورد و گفت كه چيزي ديگه نمي خواد مرد جوان به سختي سرش را تكان داد كه نه .
در همين حين در باز شد و مردي چهار شونه وارد شد مرد او را مي شناخت اسمش مسعود بود معروف به منجي مسعود وارد شد وارام روي يكي از صندلي ها جلوي پيشخون نشست و سريع از سارا درخواست چاي ونبات كرد.
اما روي يكي ديگه از صندلي هاي جلوي پيشخون جوانكي لاغر اندام بود كه مدام در حال غر زدن بود اورا امير مي گفتند معروف به تيفوسي كه الحق هم مانند يك تيفوس بود .
يك صندلي هم توي قسمت نيمه روشن كافي شاپ بود كه هراز چند گاهي جوانكي مي امد وچايش را مي خورد وبي صدا ميرفت اسمش حجت بود كم حرف بود وارام اما خيلي وقت بود كه دراين شهر ساكن بود .
دود سيگارفضاي كافي شاپ را پر كرده بود مسعود منجي اخرين ك سيگارش را زد وان را محكم در زير سيگاري سنگي قديمي روي پيشخون خاموش كرد كمي روش چاي ريخت ومشغول هم زدن نبات توي چايش شد .پسرك لاغر اندام هنوز مشغول غر زدن بود وانطرفتر مسعود واقا اسماعيل دنبال يك راه حل همه ي گزينه ها را مرور مي كردند .
جوان روزنامه خوان {پويا} همانطور كه سرش در روزنامه بود اما تمام وقايع را دنبال ميكرد .
توي همين فكرها بود كه دخترك جسور فرياد زد چي ميل داريد مرد يكدفعه رشته ي افكارش پريد وارام گفت هيچي......نمي دانم....ولي .. شايد تشنه باشم .
دخترك با لبخندي تلخ گفت چي ميخوري بيارم تشنه ي چي هستي ؟
مرد سرش را بالا اورد ونگاهي به دخترك كرد وزير لب گفت تشنه ي محبتم . اگه ميشه كمي صفا ومحبت بي زحمت.

zamara
12-01-2009, 11:04 PM
چه داستان قشنگ و زيبايي !! خب رحيم جان بقيه اش !
يعني همه داستان فقط توي همون كافي شاپ بود و بس ؟ توي ساير نقاط اين شهرك اتفاق خاصي نبود؟
ما منتظر بقيه اش هستيم.

نازنين
12-01-2009, 11:07 PM
به به شكر خدا اينجا همه دست به قلمشون عاليه!!!!!!!!!
دستت درد نكنه آقا رحيم پس بقيه اش كووووووووووووووو

rahim
12-01-2009, 11:07 PM
اين قسمت اول داستان بود بقيه اش را هم مي نويسم اما چرا كافي شاپ . كافي شاپ نماد انجمنه جاي هست كه اتفاقات انجمن در انجا رخ ميده در كل منظور از كافي شاپ خود انجمن هست .

monji
12-01-2009, 11:11 PM
سلام
آقا very good کلی خندیدم و گرییدم و حال کردم
خیلی جالب بود منتها یکی دو نفری رو تو کافی شاپت جا انداختی مثل خفاشی که از سقف آویزون بود و فقط شبها میومد و جوانی که فعالیتهای ضد بشری انجام میداد ( کریم) و خیلی چیزهای دیگه
موفق باشی و ایشالاه کامل ترش کنی

babak red
12-01-2009, 11:13 PM
ممنون رحیم جان قسمت اول داستان عالی بود

من وبقیه سخت مشتاق شنیدن بقیه داستانیم

اینجا کم میایم نظر میدیم که فقط قسمت های داستان روبزاری بقیه حرفها واسه کافی شاپ

فقط میخواستم صفحه اول تایپیک باشم.واسه همون خاطره ها

rahim
12-01-2009, 11:18 PM
ممنون رفقا امادر مورد كامل تر كردن داستان چشم حتما اينهم كه ديدي يكهو في البداهه امد تو ذهنم نوشتم كلي اشكال داره اما در مورد كريم وخفاش خفاش جز همون كساني بود كه مهاجرت كرده بود پس قاعدتا فعلاجايي تو قصه نداره اما كريمو يكي از شخصيتهاي اصلي داستانه اما اون هم ان زمان نبود ومرخصي بوده انشالله در قسمتهاي بعدي شاهد ماجراهاي ايشون هم خواهيم بود .

redsun
12-01-2009, 11:21 PM
آقا رحیم دمت گرم کلی خاطره واسم زنده کردی خاطره ی تلخ دوری از انجمن بگو بقیش راااااااااااا

shayan love red
12-01-2009, 11:21 PM
ایول جالب بود ! :4: کنجکاو میشه بقیش رو بخونه ........
رحیم جان اون تیکه هاش که سانسور شده رو بزار ببینم ! :4:

نازنين
12-01-2009, 11:23 PM
احتمالا هجوم غير منتظره ما به انجمنتون هم جز داستان هست ديگه نه؟؟؟؟:4:

SaRa
12-01-2009, 11:23 PM
من انتقام میگرم ازت رحییییییییییییییییییییییی ییم

redsun
12-01-2009, 11:29 PM
وای به حالت آقا رحیم من را بد جلوه بدهییییییییییییییی

نازنين
12-01-2009, 11:53 PM
ميبينم كه همه رفتن تو كار تهديد و از ايناااااااااااااااااااااا ا:moong:

SaRa
12-02-2009, 12:04 AM
تهدیدم داره دیگه نازی
تو که این رحیم و نمیشناسی

نازنين
12-02-2009, 12:14 AM
چرا بابا ديگه شناختمششششششششش ... الان از ما خانوم ها غول بي شاخ و دم ميسازه!!!!!!
آقا رحيم ما همچنان منتظر هستيم هااااااااا

PeRsPoLiSi_2atishe
12-02-2009, 12:15 AM
به به عجب داستاني بود رحيم جان,,دستت طلا

red girl
12-02-2009, 12:26 AM
مرسی داداش رحیم ...
هم استانی خودمی دیگهههههههههههههه....
واسه ماهایی که اون اوایل نبودیم خیلی جذابه..
منتظریم برادر رحیم.
:گل: http://74.81.171.111/~artesh/forum/../../%7Eartesh/forum/images/smilies/53.gif

redsun
12-02-2009, 02:32 AM
منم میشناسمش حالا می خواهد منا را به چهار میخ بکشهههههههههههههههههههههه ههههههه

red girl
12-02-2009, 02:51 AM
خدا به داد برسه.
داش رحیم تا الان به من گیر نداده. نمیدونم قراره خدمتم اساسی برسه؟! یا رعایت هم ولایتی بودنو داره میکنه؟!

redsun
12-02-2009, 02:55 AM
حالا صبر کن من می دونم می خواهد ظهور مجدد من را چطوری توصیف کنههههههههههههههههههههههه

red girl
12-02-2009, 03:07 AM
:4:..............

SaRa
12-02-2009, 03:08 PM
پرونده منو که سیاه داره میکنه
ولی دوستان شما سخنان یک طرفه این رحیم را جدی نگیرید

rahim
12-02-2009, 10:08 PM
مطمئنا زندگي در دنياي مجازي دستكمي از زندگي دردنياي حقيقي نداره دنيايي كه فارغ از گرفتاريهاي بيرون از ان فرصتي يافت ميشه تا بدون دغدغه هاي ذهني وهميشگي مدتي به روياهات بپردازي .
زندگي در اين انجمنها مثل يك زندگي در يك شهر هست وادمها همون ادمهاي بيرون .

داشتم روي يك داستان فكر مي كردم داستان انجمني كه ..............

داستان از اونجا شروع ميشه كه يك شهرك اروم وخلوت با ساكنين كم تعداد ولي خوش وخرم هستند كه يك روز عده اي به خاطر اختلافاتي كه روساي شهر كپيدا مي كنند جمع مي كنند وميرند وعده اي خيلي كم به تعدا د انگشتان دست تو اين شهرك باقي مي مانند انها براي پر كردن اوقاتشون نياز به هم داشتند ويك مكاني وچه جايي بهتر از كافي شاپ .ماجرا ي داستان ما از اينجا شروع ميشه.

فصل اول.

مهاجرت



گويا گرد وخاكستر مرده روي اين شهر كوچك پاشيده اند همه جا غرق سكوت وسكون نه ناله ي پيري ونه قيل وقال كودكان شهر خفته در خواب بود .
مدتي طول كشيد تا ساكنين ارام شهر قصه ي ما به اين وضعيت عادت كنند حالا دنبال چاره اي براي پر كردن اوقات خود بودند همين طور بي اختيار قدم زنان واهسته بدون هدف مشغول گشتن تو شهر بود كه يكهو خودش را مقابل مكاني ديد كه برايش ياداور خاطراتي خوشايند بود اونجا كافي شاپي بود كه هميشه اوقاتش را با دوستانش پر ميكرد اما حالا......
اهسته وارد شد در را گشود نگاهي زيرچشمي به اطراف انداخت كافي شاپخلوت خلوت بود خلوتراز اونچه فكر مي كرد .
پشت پيشخون دختركي چشم دريده وجسور ولاغر اندامي بود كه بش سارا مي گفتند .سارا مشغول كار خودش بود ظاهرا اون تنها موجود مونث باقي مانده تو اين شهر متروكه هست .
رد دوباره نگاهي به سمت چپ خود انداخت يك ميز دونفره بود ودونفر هم مشغول بحث بودند يك از انها شهردار شهر بود كه اسمش مسعود بود جواني كم سن سال وبلند پرواز وديگري فر ماندار ومشاور زيرك وكاركشته اي بود كه نامش اقا اسماعيل بود سن وسالي ازش گذشته بود .
مرد يك نگاه هم به سمت راست كرد يك ميز دونفره ديگه كه يك نفر اونجا بود ارام بود ومشغول خواندن روزنامه بود اسمش پويا بود قبلا اون را ديده بود هوكم وبيش ميشناخت ارام بود و.به كارش مشغول وهر از چندگاهي هم براي كارهايش از شهر بيرون مي رفت ونبود .
پيشخدمت مونث قهوه ي پويا را اورد و گفت كه چيزي ديگه نمي خواد مرد جوان به سختي سرش را تكان داد كه نه .
در همين حين در باز شد و مردي چهار شونه وارد شد مرد او را مي شناخت اسمش مسعود بود معروف به منجي مسعود وارد شد وارام روي يكي از صندلي ها جلوي پيشخون نشست و سريع از سارا درخواست چاي ونبات كرد.
اما روي يكي ديگه از صندلي هاي جلوي پيشخون جوانكي لاغر اندام بود كه مدام در حال غر زدن بود اورا امير مي گفتند معروف به تيفوسي كه الحق هم مانند يك تيفوس بود .
يك صندلي هم توي قسمت نيمه روشن كافي شاپ بود كه هراز چند گاهي جوانكي مي امد وچايش را مي خورد وبي صدا ميرفت اسمش حجت بود كم حرف بود وارام اما خيلي وقت بود كه دراين شهر ساكن بود .
دود سيگارفضاي كافي شاپ را پر كرده بود مسعود منجي اخرين ك سيگارش را زد وان را محكم در زير سيگاري سنگي قديمي روي پيشخون خاموش كرد كمي روش چاي ريخت ومشغول هم زدن نبات توي چايش شد .پسرك لاغر اندام هنوز مشغول غر زدن بود وانطرفتر مسعود واقا اسماعيل دنبال يك راه حل همه ي گزينه ها را مرور مي كردند .
جوان روزنامه خوان {پويا} همانطور كه سرش در روزنامه بود اما تمام وقايع را دنبال ميكرد .
توي همين فكرها بود كه دخترك جسور فرياد زد چي ميل داريد مرد يكدفعه رشته ي افكارش پريد وارام گفت هيچي......نمي دانم....ولي .. شايد تشنه باشم .
دخترك با لبخندي تلخ گفت چي ميخوري بيارم تشنه ي چي هستي ؟
مرد سرش را بالا اورد ونگاهي به دخترك كرد وزير لب گفت تشنه ي محبتم . اگه ميشه كمي صفا ومحبت بي زحمت.


خب ادامه ي ماجرا

فصل دوم

سازگاري

قسمت اول پيشخدمت {سارا }


http://www.mobin-group.com/image/reg/images/2975th_17026_resize.jpg

مدتها از رجعت ساكنين شهر ارتش سرخ گذشته وباقي مانده ي افراد كه تعداد يمحدود وانگش شمار بودند سعي در حفظ احساس وفاداري ونشون دادن علاقه ي خودشان به شهر وهمچنين يكجورهايي سازگاري وكنار امدن با شرايط موجود بودند .
مدتها بود كه رهگذران مي امدند وبي اعتنا از كنار شهر رد مي شدند ومي رفتند گروهي فرصت مي كردند وساعاتي در كافي شاپ لبي تر مي كردند ويا شبي در هتل اپارتمان سرخ بيتوته مي كردند اما با طلوع افتاب ديگه اثري از انها نبود .
اوضاع مالي شهر هم بهم ريخته بود ومسعود شهردار بد جوري به تكاپو افتاده بود .
خورشيد وسط اسمان بود مرد تصميم گرفت به كافي شاپ سري بزنه تا شايد دوستانش را دوباره ببيند مي دانست مدتي طول خواهد كشيد تا كسي بياد اما لا اقل از اين تنهايي بهتر بود ديگه براش عادت شده بود دست خودش نبود انگار اگر نمي رفت اون روز برايش شب نميشد وچيزي را گم ميكرد.
ديگه ساعات ورود وخروج بقيه را مي دانست مثلا مسعود منجي حدودساعت 9 مي امد وتا ساعت 10 :30 مي ماند و..............
وارد كافي شاپ شد روساي شهر روي ميز خودشان بودند وميز پويا هم خالي بود روي صندلي هاي جلوي پيشخوان كسي نبود .ارام روي صندلي وسط نشست ديگه انگار محكوم به نشستن روي همين صندلي بود دوست نداشت سر جاي كسي بشيند چون احساس مي كرد انها هم هستند هر چند حضور فيزيكي ندارند اما صندلي هايشان گواه از وجودشان مي داد وهمين كافي بود.
دخترك بالاي سر مرد رسيد با طعنه گفت هنوز تشنه هستي وخنده كنان به جمع اوري ليوانهاي روي ميز كرد.
دخترك بعد از كوچ اهالي تنها دختر باقي مانده شهر بود وبراي همين با اينكه اپارتمانهاي ارتش را مديريت مي كرد براي رفع تنهايي وخروج از كسالت به كار در كافي شاپ مي پرداخت .
در پشت ظاهر ارامش امابسيار رك و پرخاشگر بود و تا حدودي هم كنترل زبانش از دستش خارج .
صداي زنگوله ي بالاي در حكايت از ورود فردي را داشت بله اون پويا بود با مجله ي سينمايش كه زير بغلش بود وعادت داشت اون را توي كافي شاپ ودر سكوت به همراه نوشيدني مطالعه كنه .
پشت سرش رفيق جون جونيش كه مدتها قبل با همراهي شخص به نام مصطفي گروهي ساختندواسمش را مپ گذاشته بودند وبه كارهاي خلاف مي پرداختند مال خرشون هم شخصي بود كه بش باباي سمير نصير مي گفتند.اما حالا مدتها از دوران گذشته وگروه تقريبا از هم پاشيده بود .امير با سينه ي جلو داده بسان كفتري..... وارد كافي شاپ شد ويكراست رفت روي صندلي خودش در گوشه سمت راست پيشخون.
ديگه موقع امدن منجي بود كه سر ساعت طبق عادت هميشگي پيدايش شد و با سيگاري بر گوشه ي لب وارد شد وشروع كرد با امير در مورد وقايع يوميه صحبت كردن.
دخترك مشغول پذيرايي بود .مسعود شهردار پس صحبتهايش با اقا اسماعيل خودش را جمع جور كرد و بلند شد وسرفه اي بلند كرد طوري كه توجه بقيه را جلب كند وبعد وقتي احساس كرد كه گوشهاي مفتي گيرش امده كه منتظر حرفهاي اون هست شروع كرد به سخنراني در مورد وقايع اتفاقيه واينكه مهم نيست وتشكر به خاطر وفاداري دوستان وشروع كرد به دادن وعده وعيد هاي تكراري اين قسمت از حرفهاي شهردار جوان به مزاق افراد خوش نيامد وديگه از بر بودند سارا همينطور كه مشغول جمع كردن ميز شهردار جوان بود زير لب با كنايه گفت كه بهتر نيست انرژيت را ذخيره كني اگر حرف تازه اي نداري بهتره ساكت باشي .اين حرف اصلا براي شهردار خوشايند نبود واو را مضحكه ي دست عده اي كرده بود شهردار جوان ارام نشست وگفت برو به كارت برس .دخترك........
امير زير لب متلكي گفت ولي اين حرف از گوشهاي تيزبغل دستيش مسعود منجي دور نماند وهردو مشغول پچپچ وخنده شدند .
دخترك پشت پيشخون امد ه بود كه مسعودمنجي با صداي بلند گفت پس اين چاي نبات ما چي شد امير هم گفت فايده اي نداره اين دختر ك خيلي كنده اين حرفها باعث شد تا سارا سوژه ي بحث شود ظاهرا تازه افراد متوجه يكي يدونه بودن سارا شدند وسعي در دست انداختن او داشتند رحيم هم وارد بحث شد وشروع به متلك گويي كرد دخترك عصباني ودست به كمر جلوي پيشخون امد وگفت شما اقايون چتونه نمي تونيد تحمل كنيد يك خانم اينجا مونده .مگر من چند دست دارم كه شما هي غر ميزنيد ودستور ميدهيد.
صدايي از ميزكنار در امدپويا بود كه گفت مگر اينجا چند نفر هستند كه تو به كارها نمي رسي.بگو تنبلم وخلاص.
شهردار جوان كه بعد از بحث با دخترك بدش نمي امد كمي دختر ك گوش مالي شه سكوتي كرد كه حاكي از رضايت بود اما مرد كارگشته ي كنارش به همراهي وكمكخواهي از دخترك پرداخت اما ظاهرا بي فايده بود يك كلام دخترك مي گفت وچند كلام ميشنيد ديگه اين كار هرروزه ي محدود افراد شده بود ظاهرا توي اين قعطي تفريح و روكود سركار گذاشتن دخترك بهترين تفريح بود .
اما قصه به همين جا ختم نميشد زيرا اونافراد يك چيزي را فراموش كرده بودند اون هم اينكه سارامسئول اپارتمانها بود شب هنگام وقتي رحيم وپويا ومسعود وامير به طرف اپارتمانهايشان حركت مي كردند تا شب را در واحدهايشان استراحت كنند در راه پلها نامه اي ديدند به اين مضمون كه ورودا قايون پر مدعا ممنوع يك نگاه بهم كردند وبلند خنديدند وبه سمت واحدها حركت كردند واحد پاييني مال پويا بوداز بقيه خداحافظي كرد وكليد را در در انداخت اما در باز نشد باز هم امتحان كرد اما فايده اي نداشت فهميد كه ماجرا از كجا اب مي خورد با خودش گفت عيبي نداره شب را امير سر مي كنه اما امير هم پشت در بود همينطور رحيم ومنجي.
ارام وساكت روي راه پله ها نشستند دخترك انها را از چشمي در مي پاييد ودر دلش به انها مي خنديد تو همين فكر بوند كه ياد يك استقلالي افتادند كه مدتها بود مي امد وميرفت واسمش عليرضا 53 بود اما در واحد اون كسي نبود واحدهاي بيا تو وارموند وجي حسين هم كه مدتها بود خاك مي خورد در همين فكر وخيالها بودند كه اقا اسماعيل امد وانها را ديد واز قضيه با خبرشد انها را به واحد خودش بردوكمي با انها صحبت نمود و................
صبح وقتي گروه از واحد اقا اسماعيل خارج شدند ضمن تشكر در راه پله ها سارا را ديدند كه در حال خنده وزدن چند حرف كنايه اميز از كنارشان رد شد وگفت امشب هم پشت دريد .
هر كس به فكر چاره ايي افتاد كه عاقبت پيشنهاد براين شد كه سارا را از كافي شاپ بيرون كنند وانجا را بكنند پاتوق خودشان شب روز همونجا باشند بخورند وبخوابند وخوش باشند .
اما يك مشكلي وجود داشت دختر ك سر سختر از ان بود كه به راحتي باش كناربيانپس بايد توطئه اي مي چيدند .
يك شب كه توي كافه مشغول چيدن نقشه بودند وسربه سر سارا مي پرداختند صداي زنگوله ي در به گوش رسيد ودر باز شد سايه ي پشت در ارام ارام وارد كافي شاپ شد .افراد حاظر در محل از ديدن چهره ي شخص خوشحال شدند اون سايه كم كم وارد شد ديگه مي شد كاملا اون را شناخت ............

نازنين
12-02-2009, 11:42 PM
ايول ايول داش رحيم رو ايوللللللللللللل
بقيه اش هم مي خواممممممممم بخونمممممم
زودددد

redsun
12-03-2009, 04:22 AM
دمت گرم دلم می خواست منم بودم با سارا حالتون را می گرفتم

zamara
12-03-2009, 08:23 AM
رحيم جان واقعا داستان ! جالب و قشنگي به نگارش در آورديد ، اما من نميدونم چرا اينقدر سر به سر دختر من ميزاري !!! سارا و همه دختر هاي اين سايت مثل دخترم برام عزيزن ، همونجور كه آقا پسر هاي گل اين سايت مثل پسر هاي خودم برام عزيزند، اما من چون يك پدر با داشتن فرزنداني به سن و سال بچه هاي اينجا هستم ، دلسوزيم نسبت به دخترها بيشتره ، نميدونم چرا اين احساس رو دارم شايد بخاطر اينكه يك دختر بيشتر ندارم و اونم كه دور دونه باباست !!
سارا جان يك وقت از داستان رحيم جان ناراحت نشي ها ، مطمئن باش كه از همه بيشتر، شما براي بچه هاي اينجا مهم هستيد كه همه دوست دارند در مورد شما مطلب بنويسند .
رحيم جان من هم مشتاقانه منتظر ادامه اين داستان جذاب و سنيدني هستم. كلي با قسمت دوم اين داستان حال كردم.

SaRa
12-03-2009, 01:51 PM
ما پوستمون کلفته عمو اسماعیل
بزار این رحیم داستانش تموم شه یک گارسونی نشونش بدم تا دیگه هوس مسخره کردن سارا رو نکنه
کسی نیست به اینا بگه من نبودم که شما از گرسنگی و بی حالی میمردید...الله اکبر

Masoud
12-03-2009, 02:01 PM
من هیچ موقع داستنهایی که بیشتر از چند خط باشه رو امکان نداره بخونم ولی این فکر قشنگ رحیم من رو جذب کرد و هر دو قسمت رو کامل خوندم.
تبریک میگم به رحیم به خاطر قلم خوبش و ازش میخوام حتما حتما این تاپیک رو ادامه بده که کار نو و خیلی خیلی قشنگی هست.
منتظریم اقا رحیم ...

SaRa
12-03-2009, 02:04 PM
تو ناسلامتی مدیر اینجاای مسعود
جلوی این دروغگویی های رحیمو بگیر دیگه

babak red
12-03-2009, 02:27 PM
رحیم جون من الان اصلا وقت ندارم که بخونم ولی فکر کنم داستانت عالیه بعدا میام همشو میخونم

نازنين
12-03-2009, 05:05 PM
يالااااااااااا يالاااااااااااااااا بقيشششششششششششش كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

rahim
12-03-2009, 06:09 PM
خب ادامه ي ماجرا

فصل دوم

سازگاري

قسمت اول پيشخدمت {سارا }


http://www.mobin-group.com/image/reg/images/2975th_17026_resize.jpg

مدتها از رجعت ساكنين شهر ارتش سرخ گذشته وباقي مانده ي افراد كه تعداد يمحدود وانگش شمار بودند سعي در حفظ احساس وفاداري ونشون دادن علاقه ي خودشان به شهر وهمچنين يكجورهايي سازگاري وكنار امدن با شرايط موجود بودند .
مدتها بود كه رهگذران مي امدند وبي اعتنا از كنار شهر رد مي شدند ومي رفتند گروهي فرصت مي كردند وساعاتي در كافي شاپ لبي تر مي كردند ويا شبي در هتل اپارتمان سرخ بيتوته مي كردند اما با طلوع افتاب ديگه اثري از انها نبود .
اوضاع مالي شهر هم بهم ريخته بود ومسعود شهردار بد جوري به تكاپو افتاده بود .
خورشيد وسط اسمان بود مرد تصميم گرفت به كافي شاپ سري بزنه تا شايد دوستانش را دوباره ببيند مي دانست مدتي طول خواهد كشيد تا كسي بياد اما لا اقل از اين تنهايي بهتر بود ديگه براش عادت شده بود دست خودش نبود انگار اگر نمي رفت اون روز برايش شب نميشد وچيزي را گم ميكرد.
ديگه ساعات ورود وخروج بقيه را مي دانست مثلا مسعود منجي حدودساعت 9 مي امد وتا ساعت 10 :30 مي ماند و..............
وارد كافي شاپ شد روساي شهر روي ميز خودشان بودند وميز پويا هم خالي بود روي صندلي هاي جلوي پيشخوان كسي نبود .ارام روي صندلي وسط نشست ديگه انگار محكوم به نشستن روي همين صندلي بود دوست نداشت سر جاي كسي بشيند چون احساس مي كرد انها هم هستند هر چند حضور فيزيكي ندارند اما صندلي هايشان گواه از وجودشان مي داد وهمين كافي بود.
دخترك بالاي سر مرد رسيد با طعنه گفت هنوز تشنه هستي وخنده كنان به جمع اوري ليوانهاي روي ميز كرد.
دخترك بعد از كوچ اهالي تنها دختر باقي مانده شهر بود وبراي همين با اينكه اپارتمانهاي ارتش را مديريت مي كرد براي رفع تنهايي وخروج از كسالت به كار در كافي شاپ مي پرداخت .
در پشت ظاهر ارامش امابسيار رك و پرخاشگر بود و تا حدودي هم كنترل زبانش از دستش خارج .
صداي زنگوله ي بالاي در حكايت از ورود فردي را داشت بله اون پويا بود با مجله ي سينمايش كه زير بغلش بود وعادت داشت اون را توي كافي شاپ ودر سكوت به همراه نوشيدني مطالعه كنه .
پشت سرش رفيق جون جونيش كه مدتها قبل با همراهي شخص به نام مصطفي گروهي ساختندواسمش را مپ گذاشته بودند وبه كارهاي خلاف مي پرداختند مال خرشون هم شخصي بود كه بش باباي سمير نصير مي گفتند.اما حالا مدتها از دوران گذشته وگروه تقريبا از هم پاشيده بود .امير با سينه ي جلو داده بسان كفتري..... وارد كافي شاپ شد ويكراست رفت روي صندلي خودش در گوشه سمت راست پيشخون.
ديگه موقع امدن منجي بود كه سر ساعت طبق عادت هميشگي پيدايش شد و با سيگاري بر گوشه ي لب وارد شد وشروع كرد با امير در مورد وقايع يوميه صحبت كردن.
دخترك مشغول پذيرايي بود .مسعود شهردار پس صحبتهايش با اقا اسماعيل خودش را جمع جور كرد و بلند شد وسرفه اي بلند كرد طوري كه توجه بقيه را جلب كند وبعد وقتي احساس كرد كه گوشهاي مفتي گيرش امده كه منتظر حرفهاي اون هست شروع كرد به سخنراني در مورد وقايع اتفاقيه واينكه مهم نيست وتشكر به خاطر وفاداري دوستان وشروع كرد به دادن وعده وعيد هاي تكراري اين قسمت از حرفهاي شهردار جوان به مزاق افراد خوش نيامد وديگه از بر بودند سارا همينطور كه مشغول جمع كردن ميز شهردار جوان بود زير لب با كنايه گفت كه بهتر نيست انرژيت را ذخيره كني اگر حرف تازه اي نداري بهتره ساكت باشي .اين حرف اصلا براي شهردار خوشايند نبود واو را مضحكه ي دست عده اي كرده بود شهردار جوان ارام نشست وگفت برو به كارت برس .دخترك........
امير زير لب متلكي گفت ولي اين حرف از گوشهاي تيزبغل دستيش مسعود منجي دور نماند وهردو مشغول پچپچ وخنده شدند .
دخترك پشت پيشخون امد ه بود كه مسعودمنجي با صداي بلند گفت پس اين چاي نبات ما چي شد امير هم گفت فايده اي نداره اين دختر ك خيلي كنده اين حرفها باعث شد تا سارا سوژه ي بحث شود ظاهرا تازه افراد متوجه يكي يدونه بودن سارا شدند وسعي در دست انداختن او داشتند رحيم هم وارد بحث شد وشروع به متلك گويي كرد دخترك عصباني ودست به كمر جلوي پيشخون امد وگفت شما اقايون چتونه نمي تونيد تحمل كنيد يك خانم اينجا مونده .مگر من چند دست دارم كه شما هي غر ميزنيد ودستور ميدهيد.
صدايي از ميزكنار در امدپويا بود كه گفت مگر اينجا چند نفر هستند كه تو به كارها نمي رسي.بگو تنبلم وخلاص.
شهردار جوان كه بعد از بحث با دخترك بدش نمي امد كمي دختر ك گوش مالي شه سكوتي كرد كه حاكي از رضايت بود اما مرد كارگشته ي كنارش به همراهي وكمكخواهي از دخترك پرداخت اما ظاهرا بي فايده بود يك كلام دخترك مي گفت وچند كلام ميشنيد ديگه اين كار هرروزه ي محدود افراد شده بود ظاهرا توي اين قعطي تفريح و روكود سركار گذاشتن دخترك بهترين تفريح بود .
اما قصه به همين جا ختم نميشد زيرا اونافراد يك چيزي را فراموش كرده بودند اون هم اينكه سارامسئول اپارتمانها بود شب هنگام وقتي رحيم وپويا ومسعود وامير به طرف اپارتمانهايشان حركت مي كردند تا شب را در واحدهايشان استراحت كنند در راه پلها نامه اي ديدند به اين مضمون كه ورودا قايون پر مدعا ممنوع يك نگاه بهم كردند وبلند خنديدند وبه سمت واحدها حركت كردند واحد پاييني مال پويا بوداز بقيه خداحافظي كرد وكليد را در در انداخت اما در باز نشد باز هم امتحان كرد اما فايده اي نداشت فهميد كه ماجرا از كجا اب مي خورد با خودش گفت عيبي نداره شب را امير سر مي كنه اما امير هم پشت در بود همينطور رحيم ومنجي.
ارام وساكت روي راه پله ها نشستند دخترك انها را از چشمي در مي پاييد ودر دلش به انها مي خنديد تو همين فكر بوند كه ياد يك استقلالي افتادند كه مدتها بود مي امد وميرفت واسمش عليرضا 53 بود اما در واحد اون كسي نبود واحدهاي بيا تو وارموند وجي حسين هم كه مدتها بود خاك مي خورد در همين فكر وخيالها بودند كه اقا اسماعيل امد وانها را ديد واز قضيه با خبرشد انها را به واحد خودش بردوكمي با انها صحبت نمود و................
صبح وقتي گروه از واحد اقا اسماعيل خارج شدند ضمن تشكر در راه پله ها سارا را ديدند كه در حال خنده وزدن چند حرف كنايه اميز از كنارشان رد شد وگفت امشب هم پشت دريد .
هر كس به فكر چاره ايي افتاد كه عاقبت پيشنهاد براين شد كه سارا را از كافي شاپ بيرون كنند وانجا را بكنند پاتوق خودشان شب روز همونجا باشند بخورند وبخوابند وخوش باشند .
اما يك مشكلي وجود داشت دختر ك سر سختر از ان بود كه به راحتي باش كناربيانپس بايد توطئه اي مي چيدند .
يك شب كه توي كافه مشغول چيدن نقشه بودند وسربه سر سارا مي پرداختند صداي زنگوله ي در به گوش رسيد ودر باز شد سايه ي پشت در ارام ارام وارد كافي شاپ شد .افراد حاظر در محل از ديدن چهره ي شخص خوشحال شدند اون سايه كم كم وارد شد ديگه مي شد كاملا اون را شناخت ............


فصل دوم

سازگاري


http://f.imagehost.org/t/0493/2_2_6.jpg (http://f.imagehost.org/view/0493/2_2_6) http://hosting11.imagecross.com/image-hosting-08/2862Fun-Baby.JPG


قسمت دوم بازگشت مرد هميشه معترض { كريم}


در اهسته بازشد مردي با چمدانهاي بزرگ وسنگين وارد شد ديگه ميشه كاملا چهره ي نحيفش را ديد سلامي بلند داد رگه هايي از لهجه ي جنوبيش هنوز هويدا بود با اينكه سالها از انجا فاصله گرفته بود .امد وروي صندلي وسط جلوي پيشخون نشست خسته بود وكلافه معلوم بود كه با اتوبوس سفر كرده بود درخواست يك نوشيدني كرد .هر كس سوالي ازش مي كرد بلاخره تو اين هير وگير رفتن وناز كردن بازگشت يكي اون هم از قديمي ها نعمت بود وروحيه ي افراد را عوض كرد وبذر اميد كه شايد بقيه هم برگردند .
به هرحال همه خوشحال شدند حتي سارا ي خشك و كمي مغرور .{حتي با علم به اين مطلب كه كريم هم زبان تند تري نسبت به بقيه داره و كم گير هم نميده}
كريم يا همون كريمو مدتها نبود اما حالا در ميان دوستانش بود وخاطرات گذشته را مرور مي كرد جو كافي شاپ حالا عوض شده بود از دست انداختن سارا به ابراز محبت ودوستي تبديل شده بود وهر كس چيزي مي گفت مشاعره هاي قديمي دوباره رنگ رو گرفت وچندسرگرمي قديمي كه مدتها بود خاك مي خورد با تجديد روحيه افراد دوباره شروع شده بود حالا ديگه بيشتر وقتشان با سرگرمي ها بود به پيشنهاد انها وموافقت روسا چندين سرگرمي جديد اضافه شد وقفل محل سرگرمي هم كه مدتها بود توسط مسئولين بسته بود باز شد تا دوباره روحيه نشاط وشادي به شهر برگرده .
شب هنگام وقتي بچه ها به همراه كريم به سمت اپارتمانها مي رفتند يادشان امد كه امشب هم بيرون هستند پس بايد اويزون كريم ميشدند به بهانه ي جشن وسرور مايحتاج اوليه خريداري وبه سمت واحد كريم حركت كردند وقتي وارد شدند كريم به دنبال چيزي مي گشت همه متعجب به هم نگاه مي كردند اصطراب را مي شد به راحتي در چشمان ريزش ديد .
-كريمو دنبال چي مي گردي بگو كمكت كنيم .
- دارم دنبال جعفر وقدرت مي گردم موقع رفتن سپردمشون دست الهه وسارا مونا وهديه كه مسئوليت قبول نكردند الهه وسارا اينجا وظيفه داشتند .حالا نيستند انگار اب شدند ورفتند زير زمين .
- بابا كريم خدا خيرت بده خب ميسپردي دست ما اين دوتا كه يكيشون از اينجا رفته وتنها سارا مونده كه اون هم به غير از خودش به هيچكس ديگه فكري نمي كنه حتما از گرسنگي وتشنگي مرد هاند ويا بيرونش كرده اي دختره ي بي رحم .
كريم انگار كه دنيا روي سرش خراب شده بود تلو تلو رفت وروي كاناپه ولو شد منجي برايش اب وقند اورد وبقيه سعي در دلداري كريمو داشتند .
مدتي گذشت كريم ارام شده بود بچه ها جريان اين مدت وقفل بودن در اتاقهايشان را گفتند وبا هم تصميم گرفتند از سارا انتقام بگيرند كريم پذيرفت به هرحال انگيزه ي او حالا از همه بيشتر بود.
انشب تا صبح بيدار بودند واز هر دري صحبت مي كردند هر چند كريم خسته بود وخوابش ميامد اما فشار عصبانيت مانع ميشد تا بخوابد دم دماي صبح ديگه صدايي از اون واحد شنيده نميشد هر كس گوشه ايي ولو بود .
بوي سيگار وات واشغالهاي تنقلات وغيره فضاي اتاق را پر كرده بود .صداي در ميامد كسي داشت در ميزد هيچكس حال نداشت بره در را باز كنه ومنتظر ديگران بودن اما صداي در زدن ادامه داشت بلاخره مسعود منجي غرولند كنان بلند شد رفت دم در واون را باز كرد پشت در اقا اسماعيل بود با نون سنگگ داغ وتازه و صبحانه ي مفصل گفت كه ديشب دنبال تون مي گشتم كه كجا شب را سر مي كنيد .خب حالا بلند شيد كه صبحانه اماده هست اما خب چه كسي دلش مي خواست از خواب خوش صبحگاهي بگذره به خاطر يك لقمه نون وپنير ومخلفات .اصلا تصورش هم مشكل بود وسخت .
افتاب از نيمه روز گذشته بود افراد به سمت كافي شاپ رفتند وبا هم وارد شدند اقا اسماعيل ومسعود شهردارسر ميز خودشان بودند و حجت هم در حال خروج بود .هر كس سر جاي خودش نشست.
قبل ازاينكه كسي فرصت كنه حرفي بزنه . دخترك با لحني تند وامرانه گفت كه ديشب نگذاشتيد بخوابم وصدايتان تا چند كوچه انطرفتر هم مي رفت اگر تكرار بشه كريم هم مجبوره بيرون بخوابه .كريمو ديگه عصباني شد وگفت اي قاتل ودخترك خيره سر تو مگر قول نداده بودي كه از قدرت وجعفر من خوب نگهداري كني .چي شد .جعفر من كو قدرتم كجاست .
دخترك با صدايي بلند فرياد زد كه برو بچه مگه به من سپردي به الهه دادي برو از خودش بگير به من چه من هيچي از اين ماجرا خبر ندارم .
ماجرا داشت بيخ پيدا مي كرد كه با دخالت اقااسماعيل وبقيه قائله خوابيد .
كريم مرتب مي گفت كه انتقام ميگيره ودخترك در جواب مي گفت برو هر غلطي ميخواهي بكن تو هم ازامشب بايد با دوستانت بيرون بخوابي تا ادب بشي .
ديگه توصيه ها اقا اسماعيل هم اثر نداشت تو همين گير ووير درگيري در باز شد وسر مصطفي داخل امد وبا خنده گفت بچه ها ما شهر جديدي داريم به ما سري بزنيد اينها را ول كنيد كسي حال وحوصله ي جواب دادن نداشت .اقا اسماعيل گفت كه مصطفي ما از شما انتظار فعاليت داريم نه اسباب كشي .
شب از نيمه گذشته بود هواي پارك سرد شده بود وهر كس در گوشه اي كز كرده بود مسعود منجي چند كارتوني كه پيدا كرده بود بين بچه ها تقسيم كرد وروياتشي كه در حال خاموش بودن بود مقداري چوب ريخت تا گرماي ان كمي از سردي هوا بكاهد.

كريم تكاني خورد وگفت حالش را ميگيرم.
اميرهمانطور كه از سردي هوا به خودش ميلرزيد بريده بريده گفت : ببين اين دختر نيم وجبي چكار ماكرد انوقت بشون ميگن ضعيفه وهي ميگن روح لطيف دارند .
پويا حرفش را قطع كرد وگفت همش بخاطر حمايتهاي اقا اسماعيل هست كه اينقدر دور برداشته .
مسعود منجي كه گويا از وضعيت پيش امده چندان بدش نمي امد گفت ولي بد هم نمي گذره ديگه ازاد ازاديم وشروع كردن به چند جك وداستان ........بالاي 14 سال.
كتري سياه رنگ ورنگ ورفته داشت مي جوشيدمسعود ان را از روي اتش برداشت وبراي كريم وبقيه يكي يكي چاي ريخت حالا فضا كمي عوض شده بود و تا حدودي خنده جاي خشم وناراحتي را گرفته بود .
چند وقتي ازماجراي كارتون خوابي افراد درپارك گذشته بود وانها تصميم داشتند جايي را براي خودشان دست وپا كنند.............اما كجا.؟.......

shayan love red
12-03-2009, 07:10 PM
جالب رحیم جان :4:
اما حسابی این سارا بیچاره رو خورد کردید ! :4::24:
اگه سارا واقعا اینجوری بوده حقشه ! :aasab:
اما جالبتر این بود قبل از این قضایا که چرا کافی شاپ این طوری خاکستر روش رو گرفت و راجب افرادی که چه جوری از انجمن و چرا رفتن صحبت میکردی ! چرا اینا رو نگفتی ؟؟ یا میخواستی بگی سانسور شد ؟؟
.
.
.
ها ها جواب بده جواب بده کم اودی !! :4:

redsun
12-03-2009, 08:55 PM
شایان جانباز کردن بحث رفتن باعث آزردگی خاطر میشه بی خیال شو
اما آقا رحیم کی کریم جعفر و قدرتش داد به من چرا حرف در میاری
دمت گرم بازم عالی بود

shayan love red
12-04-2009, 12:33 AM
شایان جانباز کردن بحث رفتن باعث آزردگی خاطر میشه بی خیال شو
اما آقا رحیم کی کریم جعفر و قدرتش داد به من چرا حرف در میاری
دمت گرم بازم عالی بود

اینجوری که نمیشه ! مثل اینکه بگی کتاب رو بخون اما سرفصلش رو نخونی !!
تا اخرش دیگه جالب نمیشه !:funi:
فکر کنم جنبه ها اونقدر بالا باشه که کسی نرنجه !
.
.
من که بیخیال نمیشم ! تا آخر داستان هم این درخواست رو میدم ! :kasra:
یا اینکه خودتون دیگه جواب ندید !
اون موقع با این پاسخ من مواجه میشید !!

ها ها جواب بده جواب بده کم اودی !! :4:

redsun
12-04-2009, 12:41 AM
ببین شایان جنگ به پا نکن دلت می خواهد آبجی الهه را از دست بدهییییییی

بیا تا خصوصی بهت بگم چرا داد می زنی
آخه توچکار به اولش داری دوست داشتیم بریم

نازنين
12-04-2009, 02:26 AM
افرين!!!!!!! خيلي عالي بودددددد........ دلم مي خواد تند تند بنويسي...............

redsun
12-04-2009, 02:38 AM
الان دیگه دااریم به قسمت من نزدیک میشیم وای به حالت آقا رحیم می گم دیگه کافی شاپ راهت ندند

نازنين
12-04-2009, 01:14 PM
اي بابا آقا رحيممممم پس ادامه ماجرا كووووو....... الهه پس كم كم سر و كله تو هم داره پيدا ميشه !! ببينم با تو چيكار ميكنه ... ها ها ها....

rahim
12-04-2009, 07:22 PM
مطمئنا زندگي در دنياي مجازي دستكمي از زندگي دردنياي حقيقي نداره دنيايي كه فارغ از گرفتاريهاي بيرون از ان فرصتي يافت ميشه تا بدون دغدغه هاي ذهني وهميشگي مدتي به روياهات بپردازي .
زندگي در اين انجمنها مثل يك زندگي در يك شهر هست وادمها همون ادمهاي بيرون .

داشتم روي يك داستان فكر مي كردم داستان انجمني كه ..............

داستان از اونجا شروع ميشه كه يك شهرك اروم وخلوت با ساكنين كم تعداد ولي خوش وخرم هستند كه يك روز عده اي به خاطر اختلافاتي كه روساي شهر كپيدا مي كنند جمع مي كنند وميرند وعده اي خيلي كم به تعدا د انگشتان دست تو اين شهرك باقي مي مانند انها براي پر كردن اوقاتشون نياز به هم داشتند ويك مكاني وچه جايي بهتر از كافي شاپ .ماجرا ي داستان ما از اينجا شروع ميشه.

فصل اول.

مهاجرت



گويا گرد وخاكستر مرده روي اين شهر كوچك پاشيده اند همه جا غرق سكوت وسكون نه ناله ي پيري ونه قيل وقال كودكان شهر خفته در خواب بود .
مدتي طول كشيد تا ساكنين ارام شهر قصه ي ما به اين وضعيت عادت كنند حالا دنبال چاره اي براي پر كردن اوقات خود بودند همين طور بي اختيار قدم زنان واهسته بدون هدف مشغول گشتن تو شهر بود كه يكهو خودش را مقابل مكاني ديد كه برايش ياداور خاطراتي خوشايند بود اونجا كافي شاپي بود كه هميشه اوقاتش را با دوستانش پر ميكرد اما حالا......
اهسته وارد شد در را گشود نگاهي زيرچشمي به اطراف انداخت كافي شاپخلوت خلوت بود خلوتراز اونچه فكر مي كرد .
پشت پيشخون دختركي چشم دريده وجسور ولاغر اندامي بود كه بش سارا مي گفتند .سارا مشغول كار خودش بود ظاهرا اون تنها موجود مونث باقي مانده تو اين شهر متروكه هست .
رد دوباره نگاهي به سمت چپ خود انداخت يك ميز دونفره بود ودونفر هم مشغول بحث بودند يك از انها شهردار شهر بود كه اسمش مسعود بود جواني كم سن سال وبلند پرواز وديگري فر ماندار ومشاور زيرك وكاركشته اي بود كه نامش اقا اسماعيل بود سن وسالي ازش گذشته بود .
مرد يك نگاه هم به سمت راست كرد يك ميز دونفره ديگه كه يك نفر اونجا بود ارام بود ومشغول خواندن روزنامه بود اسمش پويا بود قبلا اون را ديده بود هوكم وبيش ميشناخت ارام بود و.به كارش مشغول وهر از چندگاهي هم براي كارهايش از شهر بيرون مي رفت ونبود .
پيشخدمت مونث قهوه ي پويا را اورد و گفت كه چيزي ديگه نمي خواد مرد جوان به سختي سرش را تكان داد كه نه .
در همين حين در باز شد و مردي چهار شونه وارد شد مرد او را مي شناخت اسمش مسعود بود معروف به منجي مسعود وارد شد وارام روي يكي از صندلي ها جلوي پيشخون نشست و سريع از سارا درخواست چاي ونبات كرد.
اما روي يكي ديگه از صندلي هاي جلوي پيشخون جوانكي لاغر اندام بود كه مدام در حال غر زدن بود اورا امير مي گفتند معروف به تيفوسي كه الحق هم مانند يك تيفوس بود .
يك صندلي هم توي قسمت نيمه روشن كافي شاپ بود كه هراز چند گاهي جوانكي مي امد وچايش را مي خورد وبي صدا ميرفت اسمش حجت بود كم حرف بود وارام اما خيلي وقت بود كه دراين شهر ساكن بود .
دود سيگارفضاي كافي شاپ را پر كرده بود مسعود منجي اخرين ك سيگارش را زد وان را محكم در زير سيگاري سنگي قديمي روي پيشخون خاموش كرد كمي روش چاي ريخت ومشغول هم زدن نبات توي چايش شد .پسرك لاغر اندام هنوز مشغول غر زدن بود وانطرفتر مسعود واقا اسماعيل دنبال يك راه حل همه ي گزينه ها را مرور مي كردند .
جوان روزنامه خوان {پويا} همانطور كه سرش در روزنامه بود اما تمام وقايع را دنبال ميكرد .
توي همين فكرها بود كه دخترك جسور فرياد زد چي ميل داريد مرد يكدفعه رشته ي افكارش پريد وارام گفت هيچي......نمي دانم....ولي .. شايد تشنه باشم .
دخترك با لبخندي تلخ گفت چي ميخوري بيارم تشنه ي چي هستي ؟
مرد سرش را بالا اورد ونگاهي به دخترك كرد وزير لب گفت تشنه ي محبتم . اگه ميشه كمي صفا ومحبت بي زحمت.

خب ادامه ي ماجرا

فصل دوم

سازگاري

قسمت اول پيشخدمت {سارا }


http://www.mobin-group.com/image/reg/images/2975th_17026_resize.jpg

مدتها از رجعت ساكنين شهر ارتش سرخ گذشته وباقي مانده ي افراد كه تعداد يمحدود وانگش شمار بودند سعي در حفظ احساس وفاداري ونشون دادن علاقه ي خودشان به شهر وهمچنين يكجورهايي سازگاري وكنار امدن با شرايط موجود بودند .
مدتها بود كه رهگذران مي امدند وبي اعتنا از كنار شهر رد مي شدند ومي رفتند گروهي فرصت مي كردند وساعاتي در كافي شاپ لبي تر مي كردند ويا شبي در هتل اپارتمان سرخ بيتوته مي كردند اما با طلوع افتاب ديگه اثري از انها نبود .
اوضاع مالي شهر هم بهم ريخته بود ومسعود شهردار بد جوري به تكاپو افتاده بود .
خورشيد وسط اسمان بود مرد تصميم گرفت به كافي شاپ سري بزنه تا شايد دوستانش را دوباره ببيند مي دانست مدتي طول خواهد كشيد تا كسي بياد اما لا اقل از اين تنهايي بهتر بود ديگه براش عادت شده بود دست خودش نبود انگار اگر نمي رفت اون روز برايش شب نميشد وچيزي را گم ميكرد.
ديگه ساعات ورود وخروج بقيه را مي دانست مثلا مسعود منجي حدودساعت 9 مي امد وتا ساعت 10 :30 مي ماند و..............
وارد كافي شاپ شد روساي شهر روي ميز خودشان بودند وميز پويا هم خالي بود روي صندلي هاي جلوي پيشخوان كسي نبود .ارام روي صندلي وسط نشست ديگه انگار محكوم به نشستن روي همين صندلي بود دوست نداشت سر جاي كسي بشيند چون احساس مي كرد انها هم هستند هر چند حضور فيزيكي ندارند اما صندلي هايشان گواه از وجودشان مي داد وهمين كافي بود.
دخترك بالاي سر مرد رسيد با طعنه گفت هنوز تشنه هستي وخنده كنان به جمع اوري ليوانهاي روي ميز كرد.
دخترك بعد از كوچ اهالي تنها دختر باقي مانده شهر بود وبراي همين با اينكه اپارتمانهاي ارتش را مديريت مي كرد براي رفع تنهايي وخروج از كسالت به كار در كافي شاپ مي پرداخت .
در پشت ظاهر ارامش امابسيار رك و پرخاشگر بود و تا حدودي هم كنترل زبانش از دستش خارج .
صداي زنگوله ي بالاي در حكايت از ورود فردي را داشت بله اون پويا بود با مجله ي سينمايش كه زير بغلش بود وعادت داشت اون را توي كافي شاپ ودر سكوت به همراه نوشيدني مطالعه كنه .
پشت سرش رفيق جون جونيش كه مدتها قبل با همراهي شخص به نام مصطفي گروهي ساختندواسمش را مپ گذاشته بودند وبه كارهاي خلاف مي پرداختند مال خرشون هم شخصي بود كه بش باباي سمير نصير مي گفتند.اما حالا مدتها از دوران گذشته وگروه تقريبا از هم پاشيده بود .امير با سينه ي جلو داده بسان كفتري..... وارد كافي شاپ شد ويكراست رفت روي صندلي خودش در گوشه سمت راست پيشخون.
ديگه موقع امدن منجي بود كه سر ساعت طبق عادت هميشگي پيدايش شد و با سيگاري بر گوشه ي لب وارد شد وشروع كرد با امير در مورد وقايع يوميه صحبت كردن.
دخترك مشغول پذيرايي بود .مسعود شهردار پس صحبتهايش با اقا اسماعيل خودش را جمع جور كرد و بلند شد وسرفه اي بلند كرد طوري كه توجه بقيه را جلب كند وبعد وقتي احساس كرد كه گوشهاي مفتي گيرش امده كه منتظر حرفهاي اون هست شروع كرد به سخنراني در مورد وقايع اتفاقيه واينكه مهم نيست وتشكر به خاطر وفاداري دوستان وشروع كرد به دادن وعده وعيد هاي تكراري اين قسمت از حرفهاي شهردار جوان به مزاق افراد خوش نيامد وديگه از بر بودند سارا همينطور كه مشغول جمع كردن ميز شهردار جوان بود زير لب با كنايه گفت كه بهتر نيست انرژيت را ذخيره كني اگر حرف تازه اي نداري بهتره ساكت باشي .اين حرف اصلا براي شهردار خوشايند نبود واو را مضحكه ي دست عده اي كرده بود شهردار جوان ارام نشست وگفت برو به كارت برس .دخترك........
امير زير لب متلكي گفت ولي اين حرف از گوشهاي تيزبغل دستيش مسعود منجي دور نماند وهردو مشغول پچپچ وخنده شدند .
دخترك پشت پيشخون امد ه بود كه مسعودمنجي با صداي بلند گفت پس اين چاي نبات ما چي شد امير هم گفت فايده اي نداره اين دختر ك خيلي كنده اين حرفها باعث شد تا سارا سوژه ي بحث شود ظاهرا تازه افراد متوجه يكي يدونه بودن سارا شدند وسعي در دست انداختن او داشتند رحيم هم وارد بحث شد وشروع به متلك گويي كرد دخترك عصباني ودست به كمر جلوي پيشخون امد وگفت شما اقايون چتونه نمي تونيد تحمل كنيد يك خانم اينجا مونده .مگر من چند دست دارم كه شما هي غر ميزنيد ودستور ميدهيد.
صدايي از ميزكنار در امدپويا بود كه گفت مگر اينجا چند نفر هستند كه تو به كارها نمي رسي.بگو تنبلم وخلاص.
شهردار جوان كه بعد از بحث با دخترك بدش نمي امد كمي دختر ك گوش مالي شه سكوتي كرد كه حاكي از رضايت بود اما مرد كارگشته ي كنارش به همراهي وكمكخواهي از دخترك پرداخت اما ظاهرا بي فايده بود يك كلام دخترك مي گفت وچند كلام ميشنيد ديگه اين كار هرروزه ي محدود افراد شده بود ظاهرا توي اين قعطي تفريح و روكود سركار گذاشتن دخترك بهترين تفريح بود .
اما قصه به همين جا ختم نميشد زيرا اونافراد يك چيزي را فراموش كرده بودند اون هم اينكه سارامسئول اپارتمانها بود شب هنگام وقتي رحيم وپويا ومسعود وامير به طرف اپارتمانهايشان حركت مي كردند تا شب را در واحدهايشان استراحت كنند در راه پلها نامه اي ديدند به اين مضمون كه ورودا قايون پر مدعا ممنوع يك نگاه بهم كردند وبلند خنديدند وبه سمت واحدها حركت كردند واحد پاييني مال پويا بوداز بقيه خداحافظي كرد وكليد را در در انداخت اما در باز نشد باز هم امتحان كرد اما فايده اي نداشت فهميد كه ماجرا از كجا اب مي خورد با خودش گفت عيبي نداره شب را امير سر مي كنه اما امير هم پشت در بود همينطور رحيم ومنجي.
ارام وساكت روي راه پله ها نشستند دخترك انها را از چشمي در مي پاييد ودر دلش به انها مي خنديد تو همين فكر بوند كه ياد يك استقلالي افتادند كه مدتها بود مي امد وميرفت واسمش عليرضا 53 بود اما در واحد اون كسي نبود واحدهاي بيا تو وارموند وجي حسين هم كه مدتها بود خاك مي خورد در همين فكر وخيالها بودند كه اقا اسماعيل امد وانها را ديد واز قضيه با خبرشد انها را به واحد خودش بردوكمي با انها صحبت نمود و................
صبح وقتي گروه از واحد اقا اسماعيل خارج شدند ضمن تشكر در راه پله ها سارا را ديدند كه در حال خنده وزدن چند حرف كنايه اميز از كنارشان رد شد وگفت امشب هم پشت دريد .
هر كس به فكر چاره ايي افتاد كه عاقبت پيشنهاد براين شد كه سارا را از كافي شاپ بيرون كنند وانجا را بكنند پاتوق خودشان شب روز همونجا باشند بخورند وبخوابند وخوش باشند .
اما يك مشكلي وجود داشت دختر ك سر سختر از ان بود كه به راحتي باش كناربيانپس بايد توطئه اي مي چيدند .
يك شب كه توي كافه مشغول چيدن نقشه بودند وسربه سر سارا مي پرداختند صداي زنگوله ي در به گوش رسيد ودر باز شد سايه ي پشت در ارام ارام وارد كافي شاپ شد .افراد حاظر در محل از ديدن چهره ي شخص خوشحال شدند اون سايه كم كم وارد شد ديگه مي شد كاملا اون را شناخت ............


فصل سوم

بازگشت


http://f.imagehost.org/t/0493/2_2_6.jpg (http://f.imagehost.org/view/0493/2_2_6) http://hosting11.imagecross.com/image-hosting-08/2862Fun-Baby.JPG


بازگشت مرد هميشه معترض { كريم}


در اهسته بازشد مردي با چمدانهاي بزرگ وسنگين وارد شد ديگه ميشه كاملا چهره ي نحيفش را ديد سلامي بلند داد رگه هايي از لهجه ي جنوبيش هنوز هويدا بود با اينكه سالها از انجا فاصله گرفته بود .امد وروي صندلي وسط جلوي پيشخون نشست خسته بود وكلافه معلوم بود كه با اتوبوس سفر كرده بود درخواست يك نوشيدني كرد .هر كس سوالي ازش مي كرد بلاخره تو اين هير وگير رفتن وناز كردن بازگشت يكي اون هم از قديمي ها نعمت بود وروحيه ي افراد را عوض كرد وبذر اميد كه شايد بقيه هم برگردند .
به هرحال همه خوشحال شدند حتي سارا ي خشك و كمي مغرور .{حتي با علم به اين مطلب كه كريم هم زبان تند تري نسبت به بقيه داره و كم گير هم نميده}
كريم يا همون كريمو مدتها نبود اما حالا در ميان دوستانش بود وخاطرات گذشته را مرور مي كرد جو كافي شاپ حالا عوض شده بود از دست انداختن سارا به ابراز محبت ودوستي تبديل شده بود وهر كس چيزي مي گفت مشاعره هاي قديمي دوباره رنگ رو گرفت وچندسرگرمي قديمي كه مدتها بود خاك مي خورد با تجديد روحيه افراد دوباره شروع شده بود حالا ديگه بيشتر وقتشان با سرگرمي ها بود به پيشنهاد انها وموافقت روسا چندين سرگرمي جديد اضافه شد وقفل محل سرگرمي هم كه مدتها بود توسط مسئولين بسته بود باز شد تا دوباره روحيه نشاط وشادي به شهر برگرده .
شب هنگام وقتي بچه ها به همراه كريم به سمت اپارتمانها مي رفتند يادشان امد كه امشب هم بيرون هستند پس بايد اويزون كريم ميشدند به بهانه ي جشن وسرور مايحتاج اوليه خريداري وبه سمت واحد كريم حركت كردند وقتي وارد شدند كريم به دنبال چيزي مي گشت همه متعجب به هم نگاه مي كردند اصطراب را مي شد به راحتي در چشمان ريزش ديد .
-كريمو دنبال چي مي گردي بگو كمكت كنيم .
- دارم دنبال جعفر وقدرت مي گردم موقع رفتن سپردمشون دست الهه وسارا مونا وهديه كه مسئوليت قبول نكردند الهه وسارا اينجا وظيفه داشتند .حالا نيستند انگار اب شدند ورفتند زير زمين .
- بابا كريم خدا خيرت بده خب ميسپردي دست ما اين دوتا كه يكيشون از اينجا رفته وتنها سارا مونده كه اون هم به غير از خودش به هيچكس ديگه فكري نمي كنه حتما از گرسنگي وتشنگي مرد هاند ويا بيرونش كرده اي دختره ي بي رحم .
كريم انگار كه دنيا روي سرش خراب شده بود تلو تلو رفت وروي كاناپه ولو شد منجي برايش اب وقند اورد وبقيه سعي در دلداري كريمو داشتند .
مدتي گذشت كريم ارام شده بود بچه ها جريان اين مدت وقفل بودن در اتاقهايشان را گفتند وبا هم تصميم گرفتند از سارا انتقام بگيرند كريم پذيرفت به هرحال انگيزه ي او حالا از همه بيشتر بود.
انشب تا صبح بيدار بودند واز هر دري صحبت مي كردند هر چند كريم خسته بود وخوابش ميامد اما فشار عصبانيت مانع ميشد تا بخوابد دم دماي صبح ديگه صدايي از اون واحد شنيده نميشد هر كس گوشه ايي ولو بود .
بوي سيگار وات واشغالهاي تنقلات وغيره فضاي اتاق را پر كرده بود .صداي در ميامد كسي داشت در ميزد هيچكس حال نداشت بره در را باز كنه ومنتظر ديگران بودن اما صداي در زدن ادامه داشت بلاخره مسعود منجي غرولند كنان بلند شد رفت دم در واون را باز كرد پشت در اقا اسماعيل بود با نون سنگگ داغ وتازه و صبحانه ي مفصل گفت كه ديشب دنبال تون مي گشتم كه كجا شب را سر مي كنيد .خب حالا بلند شيد كه صبحانه اماده هست اما خب چه كسي دلش مي خواست از خواب خوش صبحگاهي بگذره به خاطر يك لقمه نون وپنير ومخلفات .اصلا تصورش هم مشكل بود وسخت .
افتاب از نيمه روز گذشته بود افراد به سمت كافي شاپ رفتند وبا هم وارد شدند اقا اسماعيل ومسعود شهردارسر ميز خودشان بودند و حجت هم در حال خروج بود .هر كس سر جاي خودش نشست.
قبل ازاينكه كسي فرصت كنه حرفي بزنه . دخترك با لحني تند وامرانه گفت كه ديشب نگذاشتيد بخوابم وصدايتان تا چند كوچه انطرفتر هم مي رفت اگر تكرار بشه كريم هم مجبوره بيرون بخوابه .كريمو ديگه عصباني شد وگفت اي قاتل ودخترك خيره سر تو مگر قول نداده بودي كه از قدرت وجعفر من خوب نگهداري كني .چي شد .جعفر من كو قدرتم كجاست .
دخترك با صدايي بلند فرياد زد كه برو بچه مگه به من سپردي به الهه دادي برو از خودش بگير به من چه من هيچي از اين ماجرا خبر ندارم .
ماجرا داشت بيخ پيدا مي كرد كه با دخالت اقااسماعيل وبقيه قائله خوابيد .
كريم مرتب مي گفت كه انتقام ميگيره ودخترك در جواب مي گفت برو هر غلطي ميخواهي بكن تو هم ازامشب بايد با دوستانت بيرون بخوابي تا ادب بشي .
ديگه توصيه ها اقا اسماعيل هم اثر نداشت تو همين گير ووير درگيري در باز شد وسر مصطفي داخل امد وبا خنده گفت بچه ها ما شهر جديدي داريم به ما سري بزنيد اينها را ول كنيد كسي حال وحوصله ي جواب دادن نداشت .اقا اسماعيل گفت كه مصطفي ما از شما انتظار فعاليت داريم نه اسباب كشي .
شب از نيمه گذشته بود هواي پارك سرد شده بود وهر كس در گوشه اي كز كرده بود مسعود منجي چند كارتوني كه پيدا كرده بود بين بچه ها تقسيم كرد وروياتشي كه در حال خاموش بودن بود مقداري چوب ريخت تا گرماي ان كمي از سردي هوا بكاهد.

كريم تكاني خورد وگفت حالش را ميگيرم.
اميرهمانطور كه از سردي هوا به خودش ميلرزيد بريده بريده گفت : ببين اين دختر نيم وجبي چكار ماكرد انوقت بشون ميگن ضعيفه وهي ميگن روح لطيف دارند .
پويا حرفش را قطع كرد وگفت همش بخاطر حمايتهاي اقا اسماعيل هست كه اينقدر دور برداشته .
مسعود منجي كه گويا از وضعيت پيش امده چندان بدش نمي امد گفت ولي بد هم نمي گذره ديگه ازاد ازاديم وشروع كردن به چند جك وداستان ........بالاي 14 سال.
كتري سياه رنگ ورنگ ورفته داشت مي جوشيدمسعود ان را از روي اتش برداشت وبراي كريم وبقيه يكي يكي چاي ريخت حالا فضا كمي عوض شده بود و تا حدودي خنده جاي خشم وناراحتي را گرفته بود .
چند وقتي ازماجراي كارتون خوابي افراد درپارك گذشته بود وانها تصميم داشتند جايي را براي خودشان دست وپا كنند.............اما كجا.؟.......


فصل چهارم

انتخابات


http://www.arteshesorkh.com/forum/image.php?u=338&dateline=1255458699 (http://www.arteshesorkh.com/forum/member.php?u=338)http://g.imagehost.org/0441/85_585_403_09-5-25-18205812.jpg

جي حسين

مدتها از كارتون خوابي پسرها در پارك گذشته بود واونها هر روز خسته تر مي شدندديگه نه اونها تو واحدهايشان بر مي گشتند ونه سارا اجازه مي دادحتي واحدهايشان را هم به مزايده گذاشته شده بود .
توطئه ها ثمر چنداني نداشت وبيشتر به خاطر اقا اسماعيل بدون نتيجه مي ماند حتي زماني كه تصميم داشتند شهر را مردانه كنند وباقي مانده ي نسل اناث را بيرون كنند وكلا نسلشان را منقرض كنند با وساطتت اقا اسماعيل منتفي شد .
نهايتا تصميم گرفته شده كافي شاپ در اختيار معترضين قرار گيرد اين مي توانست خبر راضي كننده ي براي معترضين بعد از اين همه گرفتاري باشه . الخصوص براي مسعود منجي كه مدتي درانجا بود به قول خودش صبحونه اش سيگار وچاي بود.
در همين زمان هم بود كه تنور انتخابات هم داغ شد وبحثها بالا گرفته بود .
در شهر تقريبا همه طرفدار يك كانديدا بودند به جز يكي كه انگار قرض لج را خورده بود ودر همه ي موضاعات با بقيه راهش جدا بود .
روزي كه طبق معمول همه در كافي شاپ جمع بودند و بحث مي كردند صداي فريادهايي از بيرون همه را به خود جلب كرد. پويا همانطور كه سر ميز خود در كنار ويترين شيشه ايي كافي شاپ قرار داشت به بيرون نگاه مي كرد بقيه هم به سمت در يا كنار دست پويا امدند تا بيرون را ببينند.شهر دار جوان ومشاور با تجربه اش هم سر جاي خود از پشت ويترين به بيرون نگاه مي كردند .
ماشيني كاملا سبز كه حاوي پلاكاردهاوپيامهاي تبليغاتي يكي از كانديد ها بود ومردي كه با بلندگو سعي در جلب اراي مردم در راستاي كانديد خود داشت .
چهر ه ي مرد بلند گو به دست براي اكثر مردم شناخته شده بود او مرد كم پيداي شهر وپاي ثابت همه ي پيش بيني ها جي حسين بود .
صحبتها ي مرد براي ساكنين شهر خوشايند بود ومورد تاييد حضار قرار گرفت بحثها داغ وتنور هر روز داغتر داغتر مي شد .
فرد مخالف گر چه مشاورويار هم عقيده ي خودش را در كنارش نمي ديد اما يك تنه با بقيه به مجادله وبحث پرداخت .وهر روز كه مي گذشت صحبتها حالت پرخاشگرانه اي به خود مي گرفت ودوستي ها ورفاقتها پشت اين جدالها ازبين مي رفت ويا كم رنگ ميشد وگم ميشد .

در همين اثنا روحيه وجو ساكنين شهر هم عوض شده بود هر روز نسبت به گذشته بر علاقه ي خود پافشاري بيشتري مي كردندنهايتا سرنوشت انتخابات انطوري كه پيش بيني ميشد نشد وبحث هاي ديگه ازجمله تقلب وكودتا پيش كشيده شد ارامش در سرزمينهاي مجاور هم به هم ريخته بود واوضاع كاملا به هم ريخته ونامنظم شده بود .مرد م به خيابانها امده بودند وحقشان را مي خواستند در گيرها شروع شده بود هر كس فكر چاره ايي بود گويا هنوز اميدواري به برگزاري مجدد ويا گرفتن حق زنده بود اما ......................
از امير مدتي خبري نبود گويا در قصد عبور از خيابان را داشته كه ناگهان از اسمان يك عدد باتوم ناقابل به سرش وكمرش مي خوره واو بي هوش ميشه وبه جاي امبولانس ماشين گشت او را به درمانگاه كهريزك مي رسانه البته كريم هم اقرار كرده كه سعادت وافتخار اسارت در كهريزك را داره واثار وشواهدش مشهود وهويداست البته اسناد ومداركش گويا هم موجوده .
شهر بعد از انتخابات هنوز در شوك بود حوصله وشوقي براي كسي نمانده بود.
پويا ديگه روزنامه هايش را نمي خواند وهمينطور بي اختيار از شت ويترين شيشه اي به جاده چشم دوخته بود كه شايد كسي از رفيقش امير خبري بياره .
كريم هم مدتي نبود گويا اونهم دچار مشكلي شده بود .دخترك چاي وقهوه اماده كرده بود اما كسي حال نوشيدن هم نداشت حتي مسعود شهردار هم ديگه دست از سخنراني هايش در مورد مشكلات شهر وكمبود اعتبار برداشته بود ساكت وارام در يك گوشه مشغول رسيدگي به كارهاي عقب مونده ي خودش شد .

امير برگشته بود اما اين امير با امير قبلي كلي تفاوت داشت .كريم هم يواش يواش حضور پيدا ميكرد.سر جاي خودش مي نشست وشروع به اعتراض مي كرد كاري كه خوب بلد بود ودر ان تخصص داشت .
ديگه بخشنامه هاي عدم بحث سياسي وعدم حق اعتراض به كليه شهرداري ها وفرمانداريها رسيده بود وهمه وظيفه داشتند كه بحثها را جمع كنند وگرنه بد جوري مشكل پيدا مي كردند .
اقا اسماعيل ومسعود شهردار سعي در حل قضيه داشتند اما مگر ميشد دهان كريم وجي حسين وتا حدودي نيش وكنايه هاي امير را بست وجلو ش را گرفت .
اطلاعيه هاي زيادي به در ديوار وتابلو ي اعلانات شهر وكافي شاپ زده شده بود اما يكي مرتب انها را مي كند وپاره مي كرداونهم كسي نبود جز كريم كه نمي توانست اتفاقات كهريزك را فراموش كنه وباش كنار بياد .

مدتي از اين حوادث گذشته بود حالا حتي جي حسين مرد اهل پيشبيني هم دوباره كم پيدا شده بود وشهر درحالت بازگشت به روال عادي خودش قرار داشت .

shayan love red
12-04-2009, 08:40 PM
جالب رحیم جان :4:
اما جالبتر این بود قبل از این قضایا که چرا کافی شاپ این طوری خاکستر روش رو گرفت و راجب افرادی که چه جوری از انجمن و چرا رفتن صحبت میکردی ! چرا اینا رو نگفتی ؟؟ یا میخواستی بگی سانسور شد ؟؟
.
.
.
ها ها جواب بده جواب بده کم اودی !! :4:

سری 4 هم جالب بود !
یک جوری داستانش کشش داره ! جذب میکنه ! :moong:
اما تو این موقع سیاوش و admin نبودن ؟؟! :shamshir:

rahim
12-04-2009, 11:19 PM
خب ادامه ي ماجرا

[QUOTE=rahim;139057][B][SIZE=4]فصل چهارم

انتخابات

[/SIZE][/B][B][B]
[IMG]http://www.arteshesorkh.com/forum/image.php?u=338&dateline=1255458699[/IMG] (http://www.arteshesorkh.com/forum/member.php?u=338)[/B][/B][IMG]http://g.imagehost.org/0441/85_585_403_09-5-25-18205812.jpg[/IMG]
[B][SIZE=4]
[/SIZE][COLOR=Red]جي حسين[/COLOR][/B]

مدتها از كارتون خوابي پسرها در پارك گذشته بود واونها هر روز خسته تر مي شدندديگه نه اونها تو واحدهايشان بر مي گشتند ونه سارا اجازه مي دادحتي واحدهايشان را هم به مزايده گذاشته شده بود .
توطئه ها ثمر چنداني نداشت وبيشتر به خاطر اقا اسماعيل بدون نتيجه مي ماند حتي زماني كه تصميم داشتند شهر را مردانه كنند وباقي مانده ي نسل اناث را بيرون كنند وكلا نسلشان را منقرض كنند با وساطتت اقا اسماعيل منتفي شد .
نهايتا تصميم گرفته شده كافي شاپ در اختيار معترضين قرار گيرد اين مي توانست خبر راضي كننده ي براي معترضين بعد از اين همه گرفتاري باشه . الخصوص براي مسعود منجي كه مدتي درانجا بود به قول خودش صبحونه اش سيگار وچاي بود.
در همين زمان هم بود كه تنور انتخابات هم داغ شد وبحثها بالا گرفته بود .
در شهر تقريبا همه طرفدار يك كانديدا بودند به جز يكي كه انگار قرض لج را خورده بود ودر همه ي موضاعات با بقيه راهش جدا بود .
روزي كه طبق معمول همه در كافي شاپ جمع بودند و بحث مي كردند صداي فريادهايي از بيرون همه را به خود جلب كرد. پويا همانطور كه سر ميز خود در كنار ويترين شيشه ايي كافي شاپ قرار داشت به بيرون نگاه مي كرد بقيه هم به سمت در يا كنار دست پويا امدند تا بيرون را ببينند.شهر دار جوان ومشاور با تجربه اش هم سر جاي خود از پشت ويترين به بيرون نگاه مي كردند .
ماشيني كاملا سبز كه حاوي پلاكاردهاوپيامهاي تبليغاتي يكي از كانديد ها بود ومردي كه با بلندگو سعي در جلب اراي مردم در راستاي كانديد خود داشت .
چهر ه ي مرد بلند گو به دست براي اكثر مردم شناخته شده بود او مرد كم پيداي شهر وپاي ثابت همه ي پيش بيني ها جي حسين بود .
صحبتها ي مرد براي ساكنين شهر خوشايند بود ومورد تاييد حضار قرار گرفت بحثها داغ وتنور هر روز داغتر داغتر مي شد .
فرد مخالف گر چه مشاورويار هم عقيده ي خودش را در كنارش نمي ديد اما يك تنه با بقيه به مجادله وبحث پرداخت .وهر روز كه مي گذشت صحبتها حالت پرخاشگرانه اي به خود مي گرفت ودوستي ها ورفاقتها پشت اين جدالها ازبين مي رفت ويا كم رنگ ميشد وگم ميشد .

در همين اثنا روحيه وجو ساكنين شهر هم عوض شده بود هر روز نسبت به گذشته بر علاقه ي خود پافشاري بيشتري مي كردندنهايتا سرنوشت انتخابات انطوري كه پيش بيني ميشد نشد وبحث هاي ديگه ازجمله تقلب وكودتا پيش كشيده شد ارامش در سرزمينهاي مجاور هم به هم ريخته بود واوضاع كاملا به هم ريخته ونامنظم شده بود .مرد م به خيابانها امده بودند وحقشان را مي خواستند در گيرها شروع شده بود هر كس فكر چاره ايي بود گويا هنوز اميدواري به برگزاري مجدد ويا گرفتن حق زنده بود اما ......................
از امير مدتي خبري نبود گويا در قصد عبور از خيابان را داشته كه ناگهان از اسمان يك عدد باتوم ناقابل به سرش وكمرش مي خوره واو بي هوش ميشه وبه جاي امبولانس ماشين گشت او را به درمانگاه كهريزك مي رسانه البته كريم هم اقرار كرده كه سعادت وافتخار اسارت در كهريزك را داره واثار وشواهدش مشهود وهويداست البته اسناد ومداركش گويا هم موجوده .
شهر بعد از انتخابات هنوز در شوك بود حوصله وشوقي براي كسي نمانده بود.
پويا ديگه روزنامه هايش را نمي خواند وهمينطور بي اختيار از شت ويترين شيشه اي به جاده چشم دوخته بود كه شايد كسي از رفيقش امير خبري بياره .
كريم هم مدتي نبود گويا اونهم دچار مشكلي شده بود .دخترك چاي وقهوه اماده كرده بود اما كسي حال نوشيدن هم نداشت حتي مسعود شهردار هم ديگه دست از سخنراني هايش در مورد مشكلات شهر وكمبود اعتبار برداشته بود ساكت وارام در يك گوشه مشغول رسيدگي به كارهاي عقب مونده ي خودش شد .

امير برگشته بود اما اين امير با امير قبلي كلي تفاوت داشت .كريم هم يواش يواش حضور پيدا ميكرد.سر جاي خودش مي نشست وشروع به اعتراض مي كرد كاري كه خوب بلد بود ودر ان تخصص داشت .
ديگه بخشنامه هاي عدم بحث سياسي وعدم حق اعتراض به كليه شهرداري ها وفرمانداريها رسيده بود وهمه وظيفه داشتند كه بحثها را جمع كنند وگرنه بد جوري مشكل پيدا مي كردند .
اقا اسماعيل ومسعود شهردار سعي در حل قضيه داشتند اما مگر ميشد دهان كريم وجي حسين وتا حدودي نيش وكنايه هاي امير را بست وجلو ش را گرفت .
اطلاعيه هاي زيادي به در ديوار وتابلو ي اعلانات شهر وكافي شاپ زده شده بود اما يكي مرتب انها را مي كند وپاره مي كرداونهم كسي نبود جز كريم كه نمي توانست اتفاقات كهريزك را فراموش كنه وباش كنار بياد .

مدتي از اين حوادث گذشته بود حالا حتي جي حسين مرد اهل پيشبيني هم دوباره كم پيدا شده بود وشهر درحالت بازگشت به روال عادي خودش قرار داشت .


[SIZE=5]فصل پنجم[/SIZE]

[B]ساكنين جديد[/B]

[COLOR=Red]عسل[/COLOR] و [COLOR=Red]محمد[/COLOR]


http://www.blogfa.com/photo/s/shervinmusic.gifhttp://jamaldownload.persiangig.com/image/mohammad/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D 8%B1%20%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7% D9%86%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/Hedieh%20Tehrani.jpg




ديگه اوضاع داشت كم كم به روال قبلي خودش بر مي گشت اما كما كان امير وكريم در يك نوع اعتصاب فكري وعقيدتي بودند نوعي دلزدگي وبي اشتهايي سياسي اجتماعي و.........

يك روز طبق معمول كه همه در كافي شاپ جمع بودند وهر كس مشغول كارخودش بود پويا مجله هاي سينمايي را مرور مي كرد وهنوز سوداي بازيگري در هاليوود در سر مي پرواند انطرفتر روي ميز چهارنفره مسعود واقا اسماعيل مشغول حسابرسي وررسي اوضاع واحوال شهر بودند هنوز خبري از مسئولين فني شهرداري سياووش وادمين نبود .
در جلوي پيشخون امير بازوي زخم خورده ي خود را مرتب نشان كريم ميداد وحرفهايي ميزد كريم هم درحالي كه به ساعتش نگاه ميكرد سري به علامت تاييد تكان ميداد .ديگه مي بايست به سركارش ميرفت تازگيها شغلي به شغلهاي گذشته اش اضافه شده بود وديگه وقتش پر بود .
سارا همينطور كه فنجان قهوه را جلوي امير مي گذاشت با كنايه گفت ميبنم كه زخم وحشتناكي داري مثل اينكه زخم شمشيره . بميرم برات! درد داره اوف شده !!....
همينجور كه فنجان سرميز گذاشت خنده كنان به سمت پويا رفت تا نسكافه ي او را هم بده .
منجي نگاهي به امير كرد ولبخندي زد امير ترجيع داد جواب دخترك را نده .
پويا مجلاتش را كه روي ميز بود جمع كرد ونگاهي به بيرون انداخت از پشت ويترين شيشه اي ميشد دونفر را به خوبي ديد كسي كه بش فرزاد مي گفتند خيلي كم به كافي شاپ مي امد وهميشه تو لاك خودش بود در ست مثل حجت.انطرف خيابان در حال عبور بود نگاهي به كافي شاپ انداخت ولي رغبتي به امدن از خودش نشان نداد وبه راهش ادامه داد.
انطرف تر نوجواني در حال بازي بود بش اقا مي گفتند بچه ي زبر وزرنگي نشون ميداد وبزرگتر از سن وسالش نشون ميداد.
كمي بعد اتوبوسي به محل رسيد ايستگاه شهر نزديك كافي شاپ بود وجاده ازكنار ان مي گذشت اتوبوس ايستاد وانگار كسي يا كساني از ان پياده شدند مرد به اتوبوس دقيق شد شايد دنبال چهر هاي اشنا مي گشت .
اتوبوس بعد ازمكثي به حركت خودش ادامه داد دونفر چمدان به دست كنار جاده ايستاده بودند اما چهره ها اشنا نبودند يكيشون دخترجواني بود وديگري پسركي جنوبي تپل ومپل كه از طرز راه رفتن ونگاه كردنش ميشد فهميد كلي سوژه ي خنده است .
مرد با نگاهش انها را تعقيب كرد انها وارد كافي شاپ شدند همه به مهمانهاي تازه وارد نگاه ميكردند دخترك وپسرك زير نگاه سنگين حاظرين وارد شدند وجلو رفتند و ارام روي يك ميز نشستند سارا با كمي قر وادا به سمتشان رفت وگفت چي ميل داريد ؟
دخترك{عسل} : من فعلا يك ليوان اب خنك!! ....
پسرك{محمد} :مو نمي دونم .. ....ها... ميگوم تو بندر نبيدي.... يه چي بندري بيار حال كنيم .
سارا: نه اقا من همه ي عمرم از شمال پايين تر نرفتم و خوردني بندري هم سراغ ندارم وقت هم ندارم با تو يكي بدو كنم چي مي خوري بگو همونه بيارم عجب گيري كردم .
پسرك :خب عيبي نداره يه ليوان چاي بيار حال كنم .
سارا : باشه .امشب قصد داريد بمونيد يا نه؟
عسل: من كه فعلا اينجا هستم
محمد: مو هم شو مونم تا بينم .{ من هم شب مي مونم تا ببينم چي ميشه}
سارا همينطور كه در حال برگشت بود در دلش خدا خدا ميكرد كه عسل بمونه چون مدتها بود كه خودش تنها بوده همدمي نداشته .
چند روز ازاين ماجرا گذشته بود ظاهرا جو ارام شهر باعث شده بود تا عسل ومحمد فعلا ماندگار شوند .
ورود ساكنين جديد انگيزه اي شد تا برخي افراد بي انگيزه كم پيدا سركله شان پيدا شود از جمله مصطفي .
حالا ديگه براي مصطفي وامير انگيزه ي خوبي بود تا دوباره سرروي خودشان دستي بكشند وگروه مپ را دوباره بسازند .
عسل دختري ظاهرا ارام نشان ميداد واهل گفتمان !!و محمد پسركي عاشق بندر وبا لهجه كاملا محلي وهمينطور با دستور زبان كاملا درهم طوري كه در واژگانش نه فعل بود نه مفعول نه فاعل ونه...............
همين عوامل باعث شد تا دستمايه سخره ي گروه يمپ قرار گيرد وانها كلي ازاين نعمت باد اورده خدا را شاكر باشند.
كم كم وضعيت شهر داشت عوض ميشد مسافران بيشتري مي امدند هر چند بعد از مدت كوتاهي ميرفتند اما نسبت به گذشته بيشتر شده بود .
انگيزه ها در بازيها هم بيشتر شده بود حالا ميشد نوعي رقابت در مسابقات را ديد امير بيشتر حرص وجوش مي خورد اما هربار در استانه ي پيروزي حالش گرفته ميشد حتي با كمكهاي دوستش پويا هم شانسي نداشت واين با عث شد تا حدود زيادي از كوره در بره .

محمد هر هنوز نتوانسته بود به زبان ساكنين شهر اشنا بشه .همچنان در گفتار ونوشتار خودش اشكلات ومشكلات فراوان داشت ديگه حالا هم عسل از او فاصله مي گرفت تا ابرويش بيش از اين نزد بقيه نره .
پسرك ولي ظرفيت وتحمل زيادي داشت ودر عين اينكه اورا دستمايه خنده مي گذاشتند ولي او سعي د ر ارتباط بهتر ورفتار دوستانه با بقيه داشت وهمين عامل باعث شده بود كه همه او را دوست داشته باشند وكلا غيبتش كاملا محسوس بود.
چيزي كه مشخص بود پيدا شدن سروكله ي باباي سمير نصير بود وتشكيل دوباره ي باند خلاف map واين اتفاقي خوشايند نبود . حداقل براي بعضي ها ...............

ولي ظاهرا اوضاع به همين جا ختم نميشد وحوادثي در راه بود !!.........

نازنين
12-05-2009, 01:57 AM
به به چه با حال بود
بقيش رو بنويسسسسسسسسس بازم ...زود زود زوددددددد

Scofield
12-05-2009, 12:03 PM
قصه زندگی آدم ها همیشه جذاب بوده و هست. حال چه قصه آدم و حوا و سیب سرخ باشد چه قصه دمیدن در صور اصرافیل!! چه قصه آغاز باشد چه قصه پایان چه قصه شادی ها باشد چه قصه غصه ها هر چه که باشد زیباست و تاریخ قصه گو , همه زیبایی, عظمت و پند آموزی هایش را وام دار همین آدم های معمولی است که از ازل تا به امروز و از مروز تا به ابد آن را شکل داده و می دهند.
ثبت اتفاق های معمولی این روزهای ما ده سال بعد هیجان انگیز ترین بخش زندگی ما خواهند بود؛ اگر خاک نگیرند و اگر فراموش نشوند...
قصه شهر ها و ایالات متحده کشور پهناور پرسپولیس در ذنیای کابل ها هم از قاعده مستثنا نیست, ممنون رحیم عزیز که دوباره ثابت کردی زندگی کردن و قصه ساختن مجازی واقعی نمی شناسد
امیدوارم من ناشناس و کوچک هم در دل های بزرگ ساکنین این شهر آرام جایی داشته باشم....نه! زیاد خواهی است؛ کنار شما بودن و کنار شما ماندن هم برای من کافی و لذت بخش هست و خواهد بود..
شاد و پیروز باشید.
یا حق

redsun
12-05-2009, 03:29 PM
میشه شما دوست عزیز خودت را معرفی کنی؟ البته تو تایپیک مخصوصش

red girl
12-05-2009, 03:35 PM
ملی این آقا محمده.
قبلا اینجا بود ولی مشکل پیش اومد واسه یوزرش و مسدود شد . الان که درست شده تعداد نوشته هاش از 1 شروع شدن.
به همین دلیل تازه وارده.
محمد دوست خوب و قدیمیه منه! قلم بسیار خوبی هم داره. با سارا (همون دوستم که برات معرفیش کردم) دورانی داشتیم.

rahim
12-05-2009, 03:53 PM
با تشكر از لطف دوستان .
دو مطلب عرض كنم برم دنباله ي داستان .
اول اقا محمد گل جنابعالي تو دل ما جا داري ويك گوشه ي ان متعلق به شخص شخيص شماست وتا ابد خواهد ماند .
ثانيا خدمت الهه خانم عارضم كه ايشون اقا محمد خودمون هستند همون تخت جمشيد سابق وهمون بازمانده ي سرخ وحالا با نام جديد البته اگه تا اين لحظه عوضش نكرده باشه .يكي از دوستان خوب من كه از اشنايي با ايشون بسيار خرسندم . وخوشحالم كه اينجا ميبنمش .
همانطور كه ايدا گفت قلم بسيار نافذ وگيرايي داره واميدوارم به ما افتخار بده وبي نصيب نگذارمون.
منتظريم اقا محمد .

Scofield
12-05-2009, 04:11 PM
الهه خانم چشم!
آیدا و رحیم عزیز خیلی خیلی لطف دارید
افتخاری واسه ما که با عزیزان بزرگواری اینجا آشنا شدیم
دست همه شما مرسی!

rahim
12-05-2009, 05:27 PM
فصل ششم

مسافر ي از ديار سرخپوستان



سامان مردي از ديار غربت




http://www.radiomundial.com.ve/yvke/files/img_noticia/t_abn_30_11_2007_tarima_chavez_cierre_campana3_685 .jpg



مدتها بود كه از ارموند خبري نبود وگويا اين مسافر سرزمين كفر وديارمك دانلد وكوكا شهرش را فراموش كرده حتي پيامي هم ازش نمي رسيد .
ديگه كم كم افراد داشتند به دوريش خو مي گرفتند .
سارا اين روزها خوشحالتر ازبقيه بود چون يك همدمي پيدا كرده بود كه مي توانست برخي مسائل را باش در ميون بگذاره وازاين تنهايي كشنده نجات پيدا كنه .همه هم اين موضوع را فهميده بودند كه دخترك بهتر وشاداب تر از روزهاي قبل شده وحتي دست از بعضي تند خويي ها ولجاجتها برداشته.
ان روز هم يك روز معمولي مثل روزهاي ديگه بود واتفاق خاصي در ان رخ نداده بود وهم چيز بروال ثابت وهميشگي خومي چرخيد .
سارا پشت پيشخون مشغول رسيدگي به مشتريان بود وحالا عسل را هم در كنارخود مي ديد وديگه دست تنها هم نبود .
كريم تازه از سر كار دوم بر گشته بود وتا رفتن سر كار سوم دو ساعتي وقت داشت وتر جيع داد اين دوساعت را در كنار دوستانش در كافي شاپ بگذرونه .
پويا سر جاي هميشگي خودش بود ومشغول مطالعه .اميرو مصطفي هم به سر ميز پويا بودند مدتي بود اين سه دوباره با هم بودند .پچ پچ هاي انها هم زياد شده بود ونقشه ها و برنامه هايي در سر مي پروراندند.
منجي ورحيم هم جلوي پيشخون بودند وطبق معمول بحثها وصحبتهاي معمول خودشان كريم هم به جمع انها اضافه شد .
انطرفتر حجت نشسته وهمينطور كه نسكافه اش را مي خورد به حرفهاي ديگران هم گوش ميداد .
محمد معروف به ممل هم وارد شد گروه مپ او را به سر ميز خودشان دعوت كردند تا كمي با صحبتهاي محمد خوش بگذرونند اين ديگه تقريبا كار وتفريح هميشگي شان بود.
صداي زنگوله ي دم در به صدا در امد ويكنفر با وارد شد .
همه نگاها به در دوخته شد شخص تازه وارد ارام ارام امد جلو چهر ه اشنا نبود حتي انگار از شهر هاي مجاور وهم نبود .
لباسهايش وطرز نگاهش حكايت از يك مسافر از سرزمين دور مي داد .
مسافر امد امد وروي يكي از ميزها نشست .چمدانهايش را به سمت خودش كشيد وبا زبان اسپانيايي ولهجه يي كه براي همه تقريبا نااشنا بود در خواست يك قهوه بدون شير وشكر داد .
مسعود شهردار زير چشمي اون را مي پاييد بعد از رفتن كلانتر مونا حالا ديگه تقريبا ميشد گفت همه كاره خودش بود وامنيت هم در دستان خودش قرار داشت با اشاره به اقا اسماعيل فهماند كه گويا طرف خارجي هست وبايد ...............
گروه مپ نگاهي به مرد غريب انداختند ظاهرا طرف سوژه ي مناسبي براي دس به سر قرار دادن نبود مي شد از چشمهايش اينطور فهميد كه زود از كوره در ميره تازه با محمد هم خيلي فرق داشت .
سارا قهوه اش را برد.

مسعود شهردار بلند شد وبه كنارش رفت وضمن خوش امد گويي ازش خواست تا خودش را معرفي كند .

مسعود: خوش امدي اقا اميدوارم از اقمتتون در اينجا نهاييت لذت را ببريد وراضي باشيد .

مرد غريب: اوه...... ممنون....... من هم اميدوارم .

مسعود: ميشه يك لطفي در حق ما بكنيد وخودتون را معرفي كنيد!! ...واگر هم ....ميشه.. مداركتون را نشونمون بديد مي دونيد كه قوانين اين را ميگن .وبه هرحال ما ماموريم ومعذور!

مرد غريب: نه خواهش مي كنم من سامان هستم .....اهل كشور ونزوئلا.... بفرما اين هم مداركم جهت اثبا ت حرفهايم .

مسعود: خب پس شما اهل كشور دوست ورفيق چاوز هستيد . خواهش مي كنم از همكاري شما بي نهايت سپاسگذارم اميدوارم كهاقامت خوبي داشته باشيد .

مرد غريب: من هم همينطور .

ظاهرا دست تقدير اينجور حكايت ميكرد كه فردي از سرزمين استمعار وشيطان بزرگ بره وجايش رافردي از سرزمين مستمعره دوست وهمكار بگيره .
سامان مردي بود دوست داشتني وكمي هم عجول شب را در شهر ماند وفردا بعد از خوردن صبحانه براي گردش به سطح شهر رفت برايش عجيب بود كه شهر به اين بزرگي چرا اينقدر خلوته ياد فيلمهاي وسترن افتاد همينجور كه قدم ميزد وفكر مي كرد خودش را در كنار كافي شاپ ديد از پشت ويترين مي شد فهميد كهعده اي داخل هستند بايد مي رفت تو هم لبي تر كنه وهم لااقل چند نفري را ببينه و اشنا بشه .
وارد شد وسلام كرد .رفت ودر جاي ديروزش نشست . نگاهي به پيشخدمت كرد و دستش را به نشانه اي بالا برد تا فرصت پيدا كنه چيزي بگه .سارا گفت بدون شير وشكر ميل داريد ؟
مرد غريب لبخند ي زد و بابالا بردن ابرو و سر وگردن گفت: ظاهرا شما بهتر مي دونيد من چي مي خوام!! .
سارا : خب مگه حالا بده ؟
سامان : نه خيلي جالب وخوبه كار من را هم اسون ميكنه .
سامان همينطور كه در حال خوردن قهوه اش بود به محيط پيرامون خودش خوب نگاه ميكرد تعدا د ساكنين كم بود اما بسيار صميمي و مهربان نشون مي دادند به فكر فرو رفت به مشاهدات خودش از شهر واتفاقاتي كه از ديروز تا الان بر او گذشته بود .
دلش مي خواست در يك شهر بزرگتر وپرجمعيت تر مي بود اما محيط ارام وصميمي اينجا بد جوري او را دچار ترديد ووسوسه مي كرد.
غرق در افكاربود كه صدايي او را به خود اورد كريم بود ومنجي به كنارش امدند تا بش خوش امد بگويند . مرد غريب ديشب حرفهاي وصحبتهاي سياسي كريم را شنيده بود طرز فكرش وديدش را نمي پسنديد .اما حالا او دركنارش بود تا به او خوش امد بگه .
هر سه مدتي را با هم گفتند وخوش بودند عصر بچه ها سامان را با خود به ورزشگاه بردند تا بازي فوتبال را ببيند همه لباس قرمز پويشده بودند وپر چمهاي قرمز در دستشان بود حالا يادش افتاد چرا امروز لباس دختران هم قرمز بود .
او از رنگ قرمز خوشش مي امد وعاشق رنگ قرمز بود بيش هر چيز او را ياد سرزمين سرخوپستان كه از انجا امده بود مي انداخت. حالا ديگه اون هم لباس قرمز پوشيده بود وپرچمي داشت كه رنگش را بسيار دوست مي داشت . بچه ها او را با خود به تفريح بردند وتا پاسي از شب گذشته خسته وكوفته به جايشان بر گشتند .
مرد غريب وقتي در رختخواب قرار گرفت به فكر اتفاقات امروز بود وتو فكرش انها را مرور مي كرد .
او يك تصميم گرفت ولبخندرضايتي كه بر لبش موقع خواب داشت حاكي از تصميم مهمي بود كه او گرفته بود .

پرسپولیسی.جنوبی
12-05-2009, 10:03 PM
[QUOTE=rahim;138393]خب ادامه ي ماجرا




فصل پنجم

ساكنين جديد

عسل و محمد


http://www.blogfa.com/photo/s/shervinmusic.gifhttp://jamaldownload.persiangig.com/image/mohammad/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D 8%B1%20%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7% D9%86%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/Hedieh%20Tehrani.jpg




ديگه اوضاع داشت كم كم به روال قبلي خودش بر مي گشت اما كما كان امير وكريم در يك نوع اعتصاب فكري وعقيدتي بودند نوعي دلزدگي وبي اشتهايي سياسي اجتماعي و.........

يك روز طبق معمول كه همه در كافي شاپ جمع بودند وهر كس مشغول كارخودش بود پويا مجله هاي سينمايي را مرور مي كرد وهنوز سوداي بازيگري در هاليوود در سر مي پرواند انطرفتر روي ميز چهارنفره مسعود واقا اسماعيل مشغول حسابرسي وررسي اوضاع واحوال شهر بودند هنوز خبري از مسئولين فني شهرداري سياووش وادمين نبود .
در جلوي پيشخون امير بازوي زخم خورده ي خود را مرتب نشان كريم ميداد وحرفهايي ميزد كريم هم درحالي كه به ساعتش نگاه ميكرد سري به علامت تاييد تكان ميداد .ديگه مي بايست به سركارش ميرفت تازگيها شغلي به شغلهاي گذشته اش اضافه شده بود وديگه وقتش پر بود .
سارا همينطور كه فنجان قهوه را جلوي امير مي گذاشت با كنايه گفت ميبنم كه زخم وحشتناكي داري مثل اينكه زخم شمشيره . بميرم برات! درد داره اوف شده !!....
همينجور كه فنجان سرميز گذاشت خنده كنان به سمت پويا رفت تا نسكافه ي او را هم بده .
منجي نگاهي به امير كرد ولبخندي زد امير ترجيع داد جواب دخترك را نده .
پويا مجلاتش را كه روي ميز بود جمع كرد ونگاهي به بيرون انداخت از پشت ويترين شيشه اي ميشد دونفر را به خوبي ديد كسي كه بش فرزاد مي گفتند خيلي كم به كافي شاپ مي امد وهميشه تو لاك خودش بود در ست مثل حجت.انطرف خيابان در حال عبور بود نگاهي به كافي شاپ انداخت ولي رغبتي به امدن از خودش نشان نداد وبه راهش ادامه داد.
انطرف تر نوجواني در حال بازي بود بش اقا مي گفتند بچه ي زبر وزرنگي نشون ميداد وبزرگتر از سن وسالش نشون ميداد.
كمي بعد اتوبوسي به محل رسيد ايستگاه شهر نزديك كافي شاپ بود وجاده ازكنار ان مي گذشت اتوبوس ايستاد وانگار كسي يا كساني از ان پياده شدند مرد به اتوبوس دقيق شد شايد دنبال چهر هاي اشنا مي گشت .
اتوبوس بعد ازمكثي به حركت خودش ادامه داد دونفر چمدان به دست كنار جاده ايستاده بودند اما چهره ها اشنا نبودند يكيشون دخترجواني بود وديگري پسركي جنوبي تپل ومپل كه از طرز راه رفتن ونگاه كردنش ميشد فهميد كلي سوژه ي خنده است .
مرد با نگاهش انها را تعقيب كرد انها وارد كافي شاپ شدند همه به مهمانهاي تازه وارد نگاه ميكردند دخترك وپسرك زير نگاه سنگين حاظرين وارد شدند وجلو رفتند و ارام روي يك ميز نشستند سارا با كمي قر وادا به سمتشان رفت وگفت چي ميل داريد ؟
دخترك{عسل} : من فعلا يك ليوان اب خنك!! ....
پسرك{محمد} :مو نمي دونم .. ....ها... ميگوم تو بندر نبيدي.... يه چي بندري بيار حال كنيم .
سارا: نه اقا من همه ي عمرم از شمال پايين تر نرفتم و خوردني بندري هم سراغ ندارم وقت هم ندارم با تو يكي بدو كنم چي مي خوري بگو همونه بيارم عجب گيري كردم .
پسرك :خب عيبي نداره يه ليوان چاي بيار حال كنم .
سارا : باشه .امشب قصد داريد بمونيد يا نه؟
عسل: من كه فعلا اينجا هستم
محمد: مو هم شو مونم تا بينم .{ من هم شب مي مونم تا ببينم چي ميشه}
سارا همينطور كه در حال برگشت بود در دلش خدا خدا ميكرد كه عسل بمونه چون مدتها بود كه خودش تنها بوده همدمي نداشته .
چند روز ازاين ماجرا گذشته بود ظاهرا جو ارام شهر باعث شده بود تا عسل ومحمد فعلا ماندگار شوند .
ورود ساكنين جديد انگيزه اي شد تا برخي افراد بي انگيزه كم پيدا سركله شان پيدا شود از جمله مصطفي .
حالا ديگه براي مصطفي وامير انگيزه ي خوبي بود تا دوباره سرروي خودشان دستي بكشند وگروه مپ را دوباره بسازند .
عسل دختري ظاهرا ارام نشان ميداد واهل گفتمان !!و محمد پسركي عاشق بندر وبا لهجه كاملا محلي وهمينطور با دستور زبان كاملا درهم طوري كه در واژگانش نه فعل بود نه مفعول نه فاعل ونه...............
همين عوامل باعث شد تا دستمايه سخره ي گروه يمپ قرار گيرد وانها كلي ازاين نعمت باد اورده خدا را شاكر باشند.
كم كم وضعيت شهر داشت عوض ميشد مسافران بيشتري مي امدند هر چند بعد از مدت كوتاهي ميرفتند اما نسبت به گذشته بيشتر شده بود .
انگيزه ها در بازيها هم بيشتر شده بود حالا ميشد نوعي رقابت در مسابقات را ديد امير بيشتر حرص وجوش مي خورد اما هربار در استانه ي پيروزي حالش گرفته ميشد حتي با كمكهاي دوستش پويا هم شانسي نداشت واين با عث شد تا حدود زيادي از كوره در بره .

محمد هر هنوز نتوانسته بود به زبان ساكنين شهر اشنا بشه .همچنان در گفتار ونوشتار خودش اشكلات ومشكلات فراوان داشت ديگه حالا هم عسل از او فاصله مي گرفت تا ابرويش بيش از اين نزد بقيه نره .
پسرك ولي ظرفيت وتحمل زيادي داشت ودر عين اينكه اورا دستمايه خنده مي گذاشتند ولي او سعي د ر ارتباط بهتر ورفتار دوستانه با بقيه داشت وهمين عامل باعث شده بود كه همه او را دوست داشته باشند وكلا غيبتش كاملا محسوس بود.
چيزي كه مشخص بود پيدا شدن سروكله ي باباي سمير نصير بود وتشكيل دوباره ي باند خلاف map واين اتفاقي خوشايند نبود . حداقل براي بعضي ها ...............

ولي ظاهرا اوضاع به همين جا ختم نميشد وحوادثي در راه بود !!.........
سلام رحیم گل مابقی این داستان بگو .واز سوتی های جالب و کل کلها بگو .ولی این لهجه لهجه ابادانی هست گلم.
جالب بود افرین:6:

redsun
12-06-2009, 01:41 AM
محمد جان (تخت جمشید) ببخشید نشناختمتون خوش آمدی
وای ببین کی آمده مملی شیطون کجا بودی وزیر عظم کم پیدا شده بودی؟

asal
12-06-2009, 05:04 PM
داستانت خیلی قشنگ بود مرسی رحیم

rahim
12-06-2009, 05:47 PM
فصل ششم

مسافر ي از ديار سرخپوستان



سامان مردي از ديار غربت




http://www.radiomundial.com.ve/yvke/files/img_noticia/t_abn_30_11_2007_tarima_chavez_cierre_campana3_685 .jpg



مدتها بود كه از ارموند خبري نبود وگويا اين مسافر سرزمين كفر وديارمك دانلد وكوكا شهرش را فراموش كرده حتي پيامي هم ازش نمي رسيد .
ديگه كم كم افراد داشتند به دوريش خو مي گرفتند .
سارا اين روزها خوشحالتر ازبقيه بود چون يك همدمي پيدا كرده بود كه مي توانست برخي مسائل را باش در ميون بگذاره وازاين تنهايي كشنده نجات پيدا كنه .همه هم اين موضوع را فهميده بودند كه دخترك بهتر وشاداب تر از روزهاي قبل شده وحتي دست از بعضي تند خويي ها ولجاجتها برداشته.
ان روز هم يك روز معمولي مثل روزهاي ديگه بود واتفاق خاصي در ان رخ نداده بود وهم چيز بروال ثابت وهميشگي خومي چرخيد .
سارا پشت پيشخون مشغول رسيدگي به مشتريان بود وحالا عسل را هم در كنارخود مي ديد وديگه دست تنها هم نبود .
كريم تازه از سر كار دوم بر گشته بود وتا رفتن سر كار سوم دو ساعتي وقت داشت وتر جيع داد اين دوساعت را در كنار دوستانش در كافي شاپ بگذرونه .
پويا سر جاي هميشگي خودش بود ومشغول مطالعه .اميرو مصطفي هم به سر ميز پويا بودند مدتي بود اين سه دوباره با هم بودند .پچ پچ هاي انها هم زياد شده بود ونقشه ها و برنامه هايي در سر مي پروراندند.
منجي ورحيم هم جلوي پيشخون بودند وطبق معمول بحثها وصحبتهاي معمول خودشان كريم هم به جمع انها اضافه شد .
انطرفتر حجت نشسته وهمينطور كه نسكافه اش را مي خورد به حرفهاي ديگران هم گوش ميداد .
محمد معروف به ممل هم وارد شد گروه مپ او را به سر ميز خودشان دعوت كردند تا كمي با صحبتهاي محمد خوش بگذرونند اين ديگه تقريبا كار وتفريح هميشگي شان بود.
صداي زنگوله ي دم در به صدا در امد ويكنفر با وارد شد .
همه نگاها به در دوخته شد شخص تازه وارد ارام ارام امد جلو چهر ه اشنا نبود حتي انگار از شهر هاي مجاور وهم نبود .
لباسهايش وطرز نگاهش حكايت از يك مسافر از سرزمين دور مي داد .
مسافر امد امد وروي يكي از ميزها نشست .چمدانهايش را به سمت خودش كشيد وبا زبان اسپانيايي ولهجه يي كه براي همه تقريبا نااشنا بود در خواست يك قهوه بدون شير وشكر داد .
مسعود شهردار زير چشمي اون را مي پاييد بعد از رفتن كلانتر مونا حالا ديگه تقريبا ميشد گفت همه كاره خودش بود وامنيت هم در دستان خودش قرار داشت با اشاره به اقا اسماعيل فهماند كه گويا طرف خارجي هست وبايد ...............
گروه مپ نگاهي به مرد غريب انداختند ظاهرا طرف سوژه ي مناسبي براي دس به سر قرار دادن نبود مي شد از چشمهايش اينطور فهميد كه زود از كوره در ميره تازه با محمد هم خيلي فرق داشت .
سارا قهوه اش را برد.

مسعود شهردار بلند شد وبه كنارش رفت وضمن خوش امد گويي ازش خواست تا خودش را معرفي كند .

مسعود: خوش امدي اقا اميدوارم از اقمتتون در اينجا نهاييت لذت را ببريد وراضي باشيد .

مرد غريب: اوه...... ممنون....... من هم اميدوارم .

مسعود: ميشه يك لطفي در حق ما بكنيد وخودتون را معرفي كنيد!! ...واگر هم ....ميشه.. مداركتون را نشونمون بديد مي دونيد كه قوانين اين را ميگن .وبه هرحال ما ماموريم ومعذور!

مرد غريب: نه خواهش مي كنم من سامان هستم .....اهل كشور ونزوئلا.... بفرما اين هم مداركم جهت اثبا ت حرفهايم .

مسعود: خب پس شما اهل كشور دوست ورفيق چاوز هستيد . خواهش مي كنم از همكاري شما بي نهايت سپاسگذارم اميدوارم كهاقامت خوبي داشته باشيد .

مرد غريب: من هم همينطور .

ظاهرا دست تقدير اينجور حكايت ميكرد كه فردي از سرزمين استمعار وشيطان بزرگ بره وجايش رافردي از سرزمين مستمعره دوست وهمكار بگيره .
سامان مردي بود دوست داشتني وكمي هم عجول شب را در شهر ماند وفردا بعد از خوردن صبحانه براي گردش به سطح شهر رفت برايش عجيب بود كه شهر به اين بزرگي چرا اينقدر خلوته ياد فيلمهاي وسترن افتاد همينجور كه قدم ميزد وفكر مي كرد خودش را در كنار كافي شاپ ديد از پشت ويترين مي شد فهميد كهعده اي داخل هستند بايد مي رفت تو هم لبي تر كنه وهم لااقل چند نفري را ببينه و اشنا بشه .
وارد شد وسلام كرد .رفت ودر جاي ديروزش نشست . نگاهي به پيشخدمت كرد و دستش را به نشانه اي بالا برد تا فرصت پيدا كنه چيزي بگه .سارا گفت بدون شير وشكر ميل داريد ؟
مرد غريب لبخند ي زد و بابالا بردن ابرو و سر وگردن گفت: ظاهرا شما بهتر مي دونيد من چي مي خوام!! .
سارا : خب مگه حالا بده ؟
سامان : نه خيلي جالب وخوبه كار من را هم اسون ميكنه .
سامان همينطور كه در حال خوردن قهوه اش بود به محيط پيرامون خودش خوب نگاه ميكرد تعدا د ساكنين كم بود اما بسيار صميمي و مهربان نشون مي دادند به فكر فرو رفت به مشاهدات خودش از شهر واتفاقاتي كه از ديروز تا الان بر او گذشته بود .
دلش مي خواست در يك شهر بزرگتر وپرجمعيت تر مي بود اما محيط ارام وصميمي اينجا بد جوري او را دچار ترديد ووسوسه مي كرد.
غرق در افكاربود كه صدايي او را به خود اورد كريم بود ومنجي به كنارش امدند تا بش خوش امد بگويند . مرد غريب ديشب حرفهاي وصحبتهاي سياسي كريم را شنيده بود طرز فكرش وديدش را نمي پسنديد .اما حالا او دركنارش بود تا به او خوش امد بگه .
هر سه مدتي را با هم گفتند وخوش بودند عصر بچه ها سامان را با خود به ورزشگاه بردند تا بازي فوتبال را ببيند همه لباس قرمز پويشده بودند وپر چمهاي قرمز در دستشان بود حالا يادش افتاد چرا امروز لباس دختران هم قرمز بود .
او از رنگ قرمز خوشش مي امد وعاشق رنگ قرمز بود بيش هر چيز او را ياد سرزمين سرخوپستان كه از انجا امده بود مي انداخت. حالا ديگه اون هم لباس قرمز پوشيده بود وپرچمي داشت كه رنگش را بسيار دوست مي داشت . بچه ها او را با خود به تفريح بردند وتا پاسي از شب گذشته خسته وكوفته به جايشان بر گشتند .
مرد غريب وقتي در رختخواب قرار گرفت به فكر اتفاقات امروز بود وتو فكرش انها را مرور مي كرد .
او يك تصميم گرفت ولبخندرضايتي كه بر لبش موقع خواب داشت حاكي از تصميم مهمي بود كه او گرفته بود .



فصل هفتم

مهمان موقت
http://files.myopera.com/del-shodegan/files/ostadan/Elahe.jpghttp://www.gamersland.ir/files/images/Darkman_QoP_Naders_Blade-news2.jpg



بازگشت الهه ومهمان موقت نادر

حالا ديگه مي شد گفت كه وضعيت شهر رفته رفته داشت مثل سابق مي شددرسته كه ساكنين قديمي جاي خودشان را داشتند ولي با وجود ساكنين جديد اندوه رفتن انها كمرنگ كمرنگ تر مي شد .
در كافيشاپ همه در حال گفتگو وبحث بودند وبه جدالهاي بي مورد وبه جا مي پرداختند اينروزها دوباره با وجود ساكنين جديد رنگ ورو تازه ايي گرفته بود وحس رقابت بين قديمي ها وجديدها بيشتر شده بود .
مي شدبه راحتي حدس زد سردسته ي اين بحثها چه كسي باشه امير همون پسرك لاغر اندام كه هيچ وقت دوست نداشت كم بياره الخصوص جلوي جديد الوردها .
كم كم اين رقابته داشت وارد مراحل ديگه اي ميشد واز يك رقابت سالم ودوستانه به بحثها وكشمكشهاي ي مورد مي رسيد .
الهه دختر زبون درازي بود كه با سارا باند خوبي را تشكيل داده بودند اين دو از نظر اخلاقي كمي شبيه هم بودند از وقتي كه الهه رفته بود شيطنتهاي سارا هم كم شده بود .
الهه حالا در شهري ديگر زندگي مي كرد واز وضعيتش راضي نبود وخيلي دوست داشت به شهر خودش برگرده وخاطرات خوش گذشته را تكرار كنه .
اما يك مشكل وجود داشت او با پاي خودش رفته بود وحالا روي برگشت نداشت مي ترسيد كه تحويلش نگيرند وبرگشتنش را به حساب ضعفش بگذارند .
مرد جوان براي كارهايش مرتب به ان شهر سر ميزد و به همين خاطر هز از چندگاهي دوستان قديمي اش را مي ديد واز حالشون با خبر مي شد در همين رفت وامد ها متوجه ي حال وروز الهه شد واز پرسيد دوست داره برگرده يا نه .
دخترك فرصتي براي فكر كردن خواست .
بعد از مدتي كه دوباره مرد به ان شهر سفر كرد الهه را ديد ووضعيتش را جويا شد دختر ك هم بي ميل نبود وجوابش مثبت بود .
مرد : اخرش مي خواي چكار كني تو انجا زندگي به مراتب بهتر ي داشتي .
الهه : مي دونم خيلي دلم هم مي خواهد برگردم ولي چه كنم روي برگشت را ندارم ودر ثاني اينجوري هم صحيح نيست .
مرد : اين حرفها را ول كن انجا خانه ي خودت هست مطمئنا همه خوشحال ميشن كه بر ميگردي .
الهه: اخه ...اخ....ه
مرد: اخه نداره من ميگم برگردي بهتره اين حرفها رابريز دور .
حالا اكثر ساكنين مي دونستند كه الهه در حال برگشت هست مرد زمينه را برايش اماده كرده بود .
در يك غروبگرم و دلگير تابستاني سايه اي از دور به سمت كافي شاپ مي امد .
چهره از دور كمي اشنا بود .بلهاون همون الهه بود كه با چمدانهاي به دست وسري افكنده درحال برگشت بود .
امير زير لب چيزي گفت .سارا باشنيدن اسم الهه سريع خودش را از پشت پيشخوان بيرو نكشيد ودم در دويد تا مطمئن شه كه درست شنيده .
بله او خودش بود كه داشت با چشماني گريان وخجل زده بر ميگشت .
سارابه سمت او دويد واندكي بعد هردو دراغوش هم گريستند وخنديد درست مثل ديوانه ها .
سارا: الي كجا بودي اين مدت نميگي سارات دق ميكنه ميميره از تنهايي .
الهه: ديگه پيشتم ساري جون ديگه تركت نمي كنم .{ صداي بلند گريه }
حالا الهه در كافي شاپ نشسته ودوربرش را دوستاني گرفته اند كه مدتها بود ازشان دور بود .
دخترك از اينكه دوباره به خونه اش بر گشته خوشحال بود .
در همين حال مرد قصد داشت مهماني دعوت كنه مهماني كه اسمش نادر بود .
نادر به شهر امد وبا بقيه اشنا شد ومدتي با ساكنين بود.
نادر واهالي با هم كمي اخت پيدا كرده بودند وظاهرا با كريم خيلي رفيق شده بود اما مي بايست مي رفت چون بايد ي دركار بود .
روز خداحافظي دم در كافي شاپ اهالي جمع شدند تا با نادر خداحافظي كنند هر كسي چيزي مي گفت .
وجمله ي اخر اين بود به اميد ديدار هيچ وقت لطفتون را فراموش نمي كنم .

monji
12-06-2009, 09:23 PM
سلام
مثل همیشه عالی و نایس بودش
یاد ایام میکردیم . دلم واقعا واسه عسل تنگ شده هر چند با نادرتون زیاد عجین نشده بودم ولی در کل دست کمی از خودتون نداشتش
به هر حال منتظر فصلهای بعدیش هستم
راستی داش کریم سلام به همتون رسوند ( یادم نمیاد عید رو تبریک گفت یا نه؟؟!!)
به رحیم خان هم گفتن یه کم نقششو اکشن کن یه ذره
فعلا دوست دارم منتظر بقیه داستان باشم
یا حق

rahim
12-06-2009, 09:34 PM
سلامت باشي رفيق .
اما دفعه ي بعد كه ديديش بگو رحيم گفت اخه هيكلت اكشنه يا ..........
با اون جثه ي ريز ومردني اش بيشتر به درد فيستوال مانكنها ومد مي خوره تا اينجا هم بيش از حد بزرگش كرديم .

redsun
12-07-2009, 12:53 AM
من اعتراض دارم
دروغ محضه
آقا رحیم زود خودت تکذیب کن
بگو اینا خیال پردازی های خودته
من که روی برگشت نداشتم
من کی گفتم روم نمیشه برگردم
دروغه
من به کمیته ی انضباطی شکایت می کنم
میگم منشور اخلاقی بفرستتد رو سکو ها
من حالت را می گیرم
زود تکذیب کن

rahim
12-07-2009, 08:31 PM
من عادت به تكذيب ندارم .برو هرجا كه دلت خواست شكايت كن .

پرسپولیسی.جنوبی
12-07-2009, 10:32 PM
رحیم داستان بزار بابا حرف الهه گوش نکن

redboy2atishe
12-08-2009, 12:46 AM
شاهکاره رحیم پیر مرد انصافا قلم خوب تو دستت بازی می کنه البته کنترل کردنش حرفه ای تره که توسط شما انجام می شه ...

این لالی سرت باید بنویسن ادیب انجمن(روسا)

babak red
12-08-2009, 10:59 PM
عالی نوشتی

منتظر داستانت میمونم

redsun
12-09-2009, 08:38 PM
دست به قلمی که صداقت نداشته باشه و واسه جذابیت دروغ بنویسه هر چقدر هم خوب باشه فایده ای نداره
زود تکذیب کن وگرنه تایپیک را روی سره همه خراب می کنمممممممممممممممممممم

SaRa
12-09-2009, 09:56 PM
الهه فعلا بی خیال بزار ببینم تا آخر چی میخواد بشه..اگه آخرم بد تموم کرد دوتایی میریزم روش

red girl
12-09-2009, 11:35 PM
خوهرا دست نگه دارید.
امروز یه تیزر اومد که در مورد منم قراره بنویسه!
اجازه بدید 3 تایی بریزیم سرش.
هرچند که یک نفر هم کافیه.

rahim
12-10-2009, 12:08 AM
الان اينها را كه داريد مي گيد تهديد هست ديگه .
پس كجاست اون روح لطيف وشاعرانه تون كجاست اون افرادي كه مي گفتند اينها ضعيفه هستند و نازك دل .

خدمت شما خواهران گرامي عارضم كه اينجانب نه تنها از تهديد توخالي شما نمي ترسم بلكه در پشگاه وجدانم هم اسوده خواهم بود .
به حرمت قلم سوگند كه تا اخر ايستاده ام وحقايق وواقعيتهاي پنهان شما را خواهم گفت .
به قولي چهره ي واقعي وپشت نقابتون را به همه نشان خواهم داد .

Scofield
12-10-2009, 12:12 AM
خوهرا دست نگه دارید.
امروز یه تیزر اومد که در مورد منم قراره بنویسه!
اجازه بدید 3 تایی بریزیم سرش.
هرچند که یک نفر هم کافیه.
یک وقت فکر نکنید داش رحیم گل تنهاست!!
من اینجام تا مطمئن بشم هیچ مشکلی واسه رحیم پیش نمی یاد!
رحیم جون با قدرت به شفاف سازی های مبارازاتی ادامه بده
همه خس و خاشاک شهر از تو حمایت می کنند

red girl
12-10-2009, 12:37 AM
الان اينها را كه داريد مي گيد تهديد هست ديگه .
اون افرادي كه مي گفتند اينها ضعيفه هستند و نازك دل .
.


اون افراد توهم زدند , از نوع فانتزی! شما جدی نگیر برادر:khalal:

red girl
12-10-2009, 12:44 AM
من اینجام تا مطمئن بشم هیچ مشکلی واسه رحیم پیش نمی یاد!

باش تا اموراتت بگذره :24:

red girl
12-10-2009, 12:45 AM
خدمت شما خواهران گرامي عارضم كه اينجانب نه تنها از تهديد توخالي شما نمي ترسم بلكه در پشگاه وجدانم هم اسوده خواهم بود .
به حرمت قلم سوگند كه تا اخر ايستاده ام وحقايق وواقعيتهاي پنهان شما را خواهم گفت .
به قولي چهره ي واقعي وپشت نقابتون را به همه نشان خواهم داد .

بجنگ تا بجنگیم :shamshir:

redsun
12-10-2009, 01:28 AM
دوستان به زودی اعلامیه آقا رحیم در این مکان نصب میشودددددددددددددد
خدا بیامرزدشانننننننننننننننن

red girl
12-10-2009, 01:16 PM
محمد جان در ضمن من فعلا وب سارا رو میگردونم
با نویسنده غریبه نباش , منم.
من بیان و قلم خوبی ندارم , اما فعلا باید کار سارا رو انجام بدم.

rahim
12-10-2009, 05:05 PM

redsun
12-11-2009, 02:36 AM
حیف که نت آیدا با مشکل روبهرو شده وگرنه میومد همگیتون را از دم ترور می کرد
تا کی می خواهی دروغ بگی آن کریم بود که جلو ی من مثل موش میشد

dani
12-11-2009, 10:45 AM
اهایییییییییییییییییییی نفس کششش
کجاش دوروغ همش راسته
از قدیم گفتن حقیقت تلخه:24:
همتون iq در حد مورچس منظورم دخملاس
اقا پسرا ضریب هوشیشون بالی 100 حسودااااااااااااااااااااا اااااا
حالا اگه میتونید تکذیب کنید:24:

redsun
12-11-2009, 01:40 PM
نیازی به تکذیب نیست همه دارند میبینند پسر ها ضریب هوشیشون چقدره:24:
معلوم نیست آن وقت که خدا هوش تقسیم می کرده پسر ها کجا خواب بودند:24:

SaRa
12-11-2009, 02:31 PM
به کارای شومشون مشغول بودند

redsun
12-11-2009, 04:07 PM
دختر هااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااا ااااااااا
پسرهااااااااااااااااااا سوراخخخخخخخخخ

dani
12-12-2009, 03:22 PM
الهه سارا ببینید اینجارم به حاشیه کشوندین باز بگید ما دخترااااااااااا فلان وبهمانیم خوب بزارید تموم شه بعد حسد بورزیدشما دوتا باید بیاین پیش من کلاس هر حسد جایی و هر حسد ورزیدن مکانی دارد

redsun
12-13-2009, 02:47 AM
سر دستتون که این رحیمممم باشه وای به حال تووووووووو

red girl
12-15-2009, 04:10 PM
اولا که سلام
دوما دنی خیلی حرف میزنی .
بچه ها این دنی خوراک سر کار گذاشتنه جدیش نگیرید.
سوما آهااااااااااااااااااااای رحیم من پسر نما هستم اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه اون دفعه تیر زدم تو پات , الان صاف میزنم تو سینت .2 تا دست که سهله بزارن رو سینت 6 تا دستم جلو خونتو نگیره.
رحیم بلند شو رحیمممممممممم دهنتو باز کن

dani
12-15-2009, 05:23 PM
ایداااااااااااا من خوراک سر کار گذاشتنم باشه.......................................... ..اره تک گیرم اوردین اذیتم کنین اون پسرا بی معرفتم منو تنها گذاشتنماماننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ن کجایی که اینا منو ایذت میکنن

zamara
12-15-2009, 05:43 PM
مثل اينكه رحيم تا آخر هفته قرار نيست بياد !!!
آدم به اين ترسويي من نديده بودم !! تا اين هفته مهمون صندلي داغ شد فورا جيم شد و رفت !
اما اينو بايد بدونه كه تا زماني كه نياد و روي صندلي نشينه من تاپيك جديدي براي كسي ديگه باز نميكنم ، حتي اگه ماهها بخش صندلي داغ راكد بمونه .
تازه اين تاپيك رو هم نميزارم راكد بمونه!
فوقش ادامه اين داستان ها رو هم خودم مينويسم .
آهااااااااااااااي آقا رحيم كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

red girl
12-15-2009, 07:14 PM
ایداااااااااااا من خوراک سر کار گذاشتنم باشه.......................................... ..اره تک گیرم اوردین اذیتم کنین اون پسرا بی معرفتم منو تنها گذاشتنماماننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ن کجایی که اینا منو ایذت میکنن

:4:
یو ها ها ها ها ها ها تنهاییییییییی:shamshir::shamshir::sha mshir::shamshir:
میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتت:moong:

red girl
12-15-2009, 07:15 PM
مثل اينكه رحيم تا آخر هفته قرار نيست بياد !!!
آدم به اين ترسويي من نديده بودم !! تا اين هفته مهمون صندلي داغ شد فورا جيم شد و رفت !
اما اينو بايد بدونه كه تا زماني كه نياد و روي صندلي نشينه من تاپيك جديدي براي كسي ديگه باز نميكنم ، حتي اگه ماهها بخش صندلي داغ راكد بمونه .
تازه اين تاپيك رو هم نميزارم راكد بمونه!
فوقش ادامه اين داستان ها رو هم خودم مينويسم .
آهااااااااااااااي آقا رحيم كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


رحیم ضعیفه :4:

red girl
12-15-2009, 07:16 PM
دیدیم کی ضعیفستتتتتتتتتتتت داش رحیممممممی

redsun
12-16-2009, 01:51 AM
میبینم که جناب آقا رحیم نمکی از ترسش متواری شده:bot::ghah::ghah:
کم آورده هان هان:ghah:
هر کی با دختر ها در افتاد آخر و عاقبتش همین میشه:ghah:

dani
12-18-2009, 11:59 PM
ها ها ها ها ها ....اره رحیم در رفته.اااااااااااااااااااا ااا ها ها ها ها ها (بهتره منم با این دخترا همراهی کنم و الا کاری میکنن منم از رو زمین محو بشم)مرسی ابجیااااااااااا افرین افرین(کی به شما نیگا میکنه داش رحیمو عشقه داش رحیم شرمنده که من اینتوری میحرفم و الا منم فراری میکنن)اره فرار کرده (هییییییییییییییییییییییی ییییییی)

rahim
12-22-2009, 10:20 PM
با عرض شرمندگي بابت تاخير از دوستانم وهمچنين ابراز لطف ومحبت دوستان ادامه ي داستان بزودي نوشته خواهد شد .

red girl
12-22-2009, 10:28 PM
داریمت برادر ..

نازنين
12-22-2009, 11:41 PM
منتظررررررررررررررررررررر رررررريم

dani
12-22-2009, 11:51 PM
هستیممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم همه 1 چی گفتن مام گفتیم یه چی بگیم لال نمونیم هیییییییییییی

redsun
12-23-2009, 08:09 PM
وای به حالت اگه دوباره مثل قبل بنویسی

red girl
12-23-2009, 08:13 PM
وای به حالت اگه دوباره مثل قبل بنویسی


هم استانیم فعلا اعصاب نداره :4:

نازنين
12-24-2009, 10:45 PM
يالا يالا ما قصه مي خوايم يالاااااااااااااااااااا
رحيم آقا كجايي؟؟؟؟؟؟؟
مثلا خواستي كمك كني به آقا مسعود از تنهايي در بياد خودت هم فراري شدي؟؟؟؟؟؟/
عجب !!!!!!!!

redsun
12-25-2009, 02:36 AM
مسعود بیچاره کی می خواهد کمکش کنه
رجیم که فراریه چه کمکی مسعود داداش بیا تا خودمون کمکت کنیم

نازنين
12-25-2009, 05:47 PM
آقا رحيم كجاي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يالا خودت رو نشون بده.......
الهه و آيدا جونممممممم بياييد دست در دست هم نهيم به مهررررر آقا مسعود و آقا رحيم رو ياري بديم!:4: ( انجمن فمنيست ها ):funi:

shayan love red
12-25-2009, 06:20 PM
رحیم رو باید ممنوع کار بکنم ... !! http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002005f.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
تا پاسخگویی کامل و نشستن رو صندلی محاکمه نوشته هاش رسمیت نداره !! :khalal:

redsun
12-25-2009, 11:17 PM
آقا رحيم كجاي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يالا خودت رو نشون بده.......
الهه و آيدا جونممممممم بياييد دست در دست هم نهيم به مهررررر آقا مسعود و آقا رحيم رو ياري بديم!:4: ( انجمن فمنيست ها ):funi:
این یکی را هستم
مسعود و رحیم که فعلا هر دو متواریند این شایان اگه پیداشون کرد خودمون کمک می کنیم اساسی(انجمن فمنیست ها):24:

shayan love red
12-27-2009, 05:42 PM
این شایان اگه پیداشون کرد خودمون کمک می کنیم اساسی
(انجمن فمنیست ها):24:

تا حالا هیچکس از دست من نتونسته فرار کنه ... !! http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202ED.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10) ببینم برای تشکیل حذب اجازه گرفتید !!!!!! فمنیست و .... بدون مجوز رسمیت ندارد !!! :khalal:
.
.
همتون مشکوکید ... !! :shamshir:

نازنين
12-27-2009, 06:01 PM
خيلي هم خوب رسميت داره وقتي ما ميگيم ديگه شما هم بايد بگين چشششششششم .فهميدي؟؟ در غير اين صورت خودت رو براي يك كتك خفن آماده كن!!!!!! ( تهديد كاملا جدي هست )

الهه گوشت رو بيار جلو مي خوام يواشكي يه چيزي بهت بگمممم:4:

RED STORM
12-27-2009, 06:14 PM
احتمالا توسط نیروهای لباس شخصی کتک خورده که نای نوشتن نداره

rahim
12-27-2009, 06:18 PM
متشكرم از دوستان عزيز به خاطر ابراز لطفشون وبردن تاپيك به حاشيه از امشب شروع مي كنم . ولي خانمها انتظار بهبودي در روند نوشته ها نداشته باشند وهمچنان منتظر افشاگري هاي اينجانب باشند .

نازنين
12-27-2009, 06:19 PM
پويا از كجا فهميدي؟؟؟؟؟؟؟
اما خداييش خيلي عجيبه كه آقا رحيم اينقدر كم پيدا شده!!!!! كم كم اين موضوع از حالت شوخي داره جدي ميشه.. من كه دوست ندرم بچه هاي شاداب و مهربون انجمن رو اين جوري ببينم.......

نازنين
12-27-2009, 06:20 PM
به به خدا رو شكرررررررررر.. ببين كي اينجاست.....
باشه آقا رحيم تو بيا...... غيبت هم نكن..... دپرس هم نباش...... هرچي خواستي بنويس.......

shayan love red
12-27-2009, 06:30 PM
به به خدا رو شكرررررررررر.. ببين كي اينجاست.....
باشه آقا رحيم تو بيا...... غيبت هم نكن..... دپرس هم نباش...... هرچي خواستي بنويس.......

نتایج تلاش های شبانه روز من هستش .... !! http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002005F.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)
البته خبر های خوش دیگر در راه !!
که سرتیتر اونها :
پیدا کردن محل مخفی شدن سارا ! که به زودی اون هم تحویل قانون داده میشه ... !! سپس به جمع انجمن برمیگرده !! :khalal:

نازنين
12-27-2009, 06:52 PM
نه شايان جان زحمت نكش اونا هم خودشون يكي يكي ميان!!!!!!:-d

آهان حالا فهميدم.. اين غيبت ها هم خودش ميشه جزء داستان و بعدا در داستان آقا رحيم معلوم ميشه اين اساتيد در پي چه كارهايي بودن

rahim
12-27-2009, 07:12 PM
اي بابا تازه داشتم فكر مي كردم كه چه جوري داستان هجوم شما را بنويسم كه ديدم تاپيك را بدجوري مورد هجوم قرارداديد . براتون دارم .

نازنين
12-27-2009, 07:23 PM
واييييييييييييييييييييييي ي پس نفر بعدي نازنين و دار و دستشه !!!!!! آخ آخ معلوم نيست آقا رحيم چي مي خواد بنويسه!!!!

rahim
12-27-2009, 08:44 PM
فصل نهم

هجوم


http://3.bp.blogspot.com/_9dHShp2XFJ8/Re7_aHrGTXI/AAAAAAAAAGE/1q0bJ7pyMc0/s400/34776_644.gif (http://3.bp.blogspot.com/_9dHShp2XFJ8/Re7_aHrGTXI/AAAAAAAAAGE/1q0bJ7pyMc0/s1600-h/34776_644.gif)


نازنين


روزهاي خوش وارام شهر سرخ در گذر بود اما گويا اتفاقاتي در حال رخ دادن بود وحوادثي در جريان تا اين سكوت را در هم شكند .
بله كگويا در پي توافقات پشت پرده ي شهرداران دو شهر ارتش سرخ وپرسپوليس نيوز قرار بر ادغام هردو وبهروري از منابع مشترك بود اين كاربراي مالكان هر دوشهر سوداور بود اما از نظر ساكنين نه ساكنين شهر سرخ اعتقاد داشتند كه ارامش حاكم برشهرشون ممكن هست به هم بخورد وگويا سوابقي از برخي اوباشي شايان نامي وهمچنين دستيارش بابك به گوش شهرنشينان سرخ رسيده وانها هم تحمل شنيدن حرفها ومزاحمتهاي اين شخص را نداشتند .
از ان سو ساكنين شهر پرسپوليس هم از اينكه بايد از خانه وكاشانه ي خودشان دل بكنند وبه جايي ديگر سفر كنند دلنگران وناراحت بودند اوراگي هميشه دردناك وغير قابل تحمل بوده .
روز موعد فرا رسيد وشهركها در ساعتي از پيش تعيين شده ادغام وساكنين شهر پرسپوليس سوار بر قطار بيم واميد به سمت شهر سرخ به حركت در امدند .
گروهي قبل از شنيدن اين خبر به ايستگاه نيامدند ومهاجرت كردند وگروهي هم در بين راه از قطار پياده شدند .
قطار به ايستگاه رسيد مسافران از ان پياده شدند اما با تعجب ديدند كه كسي به اسقبال انها نيامده است كمي دلخورشدند واما گفتند شايد در شهر برايشان برنامه اي تدارك ديدند پس به راهشان ادامه دادند اما جز سكوت و ناله ي سگي ولگرد چيزي به گوش نمي رسيد گويا وارد شهر ارواح شده بودند تمامي در وپنچره ها بسته بود وكسي در شهر ديده نمي شد گروهي ناراحت وعصباني مالكان شهرشان را بابت چنين معامله اي يه بد وبيراه گرفتند واز هم انجا برگشتند .
بقيه مسافران حركت كردند تا به مركز شهر رسيدند جايي كه كافي شاپ درانجا قرارداشت ومي شد كمي لبي تر كرد واستراحتي كرد وكسي را ديد تا باش صحبت كرد .وارد كافي شاپ شدند اما به جز الهه وسارا وحجت كه در گوشه اي كز كرده وطبق معمول در خلوت خودش بود كسي ديگه نبود همه بر روي صندلي هايشان نشستند وبا همديگر در باره ي اين موضوع به مباحثه پرداختند عدهاي پشيمان وعدهاي براين عقيده بودند كه شايد اوضاع عوض بشه همين جور در خصوص با هم گرم گفتگو بودند كه اتوبوس به ايستگاه رسيدوچشم مسافران به اتوبوس كه خورد گويا برق از سرشان پريد عده اي زودخودشان را به اتوبوس رساند تا هر چه سريعتر از انجا خارج شوند .
شب از راه رسيد چادرسياهش را بر سر شهر سرخ كشيد ديگه از هجوم وهمه ي روز مسافران جديد خبر نبود .هتل اپارتمان سارا جاي سوزن انداختن نبود هنوز از ان هجوم تعدادي باقي مانده بودند در بينشان دختركي بود به نام نازنين كه از همه اميدوارتر بود گويا برخورد سرد ساكنين سرخ بر او اثر نكرده بود واميدوار به پيدا كردن دوستي وبرقراري اتش دوستي با بوميان شهر سرخ.
پسرك شرور{شايان}از فرداي ان روز به سراغ ساكنين شهر رفت ولي هر چه بيشتر گشت كمتر يافت ومرتب به در بسته مي خورد گروهي ديگر از باقي مانده ي هجوم هم رفتند وحالا عده اي بسيار قليل مانده بودند وضعيت در حال عادي شدن بود براي ساكنين سرخ پس لاجرم سروكله اي برخي از بوميان قديمي شهر از جمله پويا ومنجي هم پيدا شد در اين بين رابطه ي مالكان هم بهم خورده و شراكتشان را با هم به زدند وهر كس به سر جاي قبلي خودش برگشت .
ديگه از ساكنين پرسپوليس نيوز كسي نمانده بود الا نازنين گويا تو اين مدت كم شيفته ي ارامش موجود بر شهر شده بود او مانده بود تا سرنوشتي جديد را رقم بزنه سرنوشتي كه در ايندهي انجمن نقش بسزايي داشت .
مدتها از ان تاريخ مي گذشت وحالا نازنين با ساكنين سرخ خو گرفته بود وساكنين سرخ هم او را بسان يك فرد قديمي ومحترم بش احترام مي گذاشتند واو را در جمع صميمي خودشان راه دادند.
نازنين كم كم يكي از انها شده بود وجايگاه خودش را يافته بود وبه انچه كه خواسته بود رسيده بود .
روزي نازنين در كافي شاپ به همراه الهه وايدا وسارا وبهار نشسته بود و طبق معمول اعضاي مونث شهر در حال غيبت كردن بودند كاري كه در ان تخصص ذاتي داشته ودارند بدون اينكه به انها اموزش داده شود ودر بين الهه وسارا جز اساتيد اين رشته محسوب مي شدند .
در ان سوي كافي شاپ مسعود شهردار در حال طرح ريزي براي اينده ي شهر بود وبراي تحول وايجاد سرمايه گزاري وجلب سرمايه گزارو وهچنين جذب نيروهاي جديد وكارازموده در راستاي پيشرفت شهر وغيره در حال سخنراني بود .عدهاي در حال گوش دادن بودند وعده اي در گوشه اي به كار خودشان سرگرم نازنين درافكار خودش فرورفت گويا مي توانست در اين خصوص كاري بكند سرش را بلا اورد ورو به ايدا گفت شنيديد مسعود چه گفت ؟! چه كار مي توانيم بكنيم .
سارا: اي باب تو هم دلت خوشه مسعود روزي 100دفعه از اين حرفها ميزنه ولش كن .
الهه: راست ميگه نازني جون اين حرفها را ول كن بيا تا كمي دربارهي اونيارو كه اونجا نشسته بت بگم اينقدر ادم ......
وهميجور به صحبت كردن ادامه ميداد گويا اين دختر را خدا افريده بود واسه فضوليو سرك كشيدن تو كار مردم .
اما نازنين تو فكر بود تو فكري كه چه كاري از دستش بر ميا دناگهان جرقه اي در سرش زده شد ولبخند رضايتي زد .
تو همين فكر بود كه صداي الهه رشته ي افكارش را بريد با تو هم نظرت چيه .؟
نازنين .ها نمي دونم راستش ....... حالا ول كن يك فكر دارم .!!
الهه وايدا با تعجب پرسيدند چه فكري ؟
نازنين حالا صبر كنيد بعدا بتون خواهم گفت .
گويا حوادث ديگه اي در اه بود وظاهرا شهر قصه ي ما حالا حالاها نمي خواست رنگ وروي ارامش را به خودش ببينه .

نازنين
12-28-2009, 12:03 AM
واااااااااااااااااااااااا اي مرسي مرسي آقا رحيم ... ممنون من رو شرمنده كردي....... واقعا از ته دل ميگم .. تنها چيزي كه من رو مي كشوند اينجا صميميت غير قابل وصف بچه ها بود... حالا هم اينقدر اينجارو دوست دارم كه اينجا رو با هيچ جاي ديگه عوض نمي كنممممممممممممممممم

red girl
12-28-2009, 12:28 AM
احتمالا توسط نیروهای لباس شخصی کتک خورده که نای نوشتن نداره

دستشون درد نکنه .


:گل::گل::گل::گل::گل:

red girl
12-28-2009, 12:31 AM
ای کاش حمید رضا هم میموندددددددددددددددددددد ددددددددد
حمیدددددددد بیااااااااااااااااااااااا ااااااااا :taslim

rahim
12-28-2009, 12:35 AM
حميد كيه دختر نصف شبي زده به سرت .

red girl
12-28-2009, 12:36 AM
حمید رضا نظری دیگهههههههههههه

rahim
12-28-2009, 12:41 AM
ها فكر كردم حميد تبرك را مي گي:arab::arab:

redsun
12-28-2009, 12:44 AM
این آقا رحیم انگار حوس کرده یک سر به آن دنیا بزنه و بیاد

red girl
12-28-2009, 12:46 AM
ها فكر كردم حميد تبرك را مي گي:arab::arab:

نه اون حمید که یه زن پاچه پاره داره :4::shamshir:

redsun
12-28-2009, 12:46 AM
خيلي هم خوب رسميت داره وقتي ما ميگيم ديگه شما هم بايد بگين چشششششششم .فهميدي؟؟ در غير اين صورت خودت رو براي يك كتك خفن آماده كن!!!!!! ( تهديد كاملا جدي هست )

الهه گوشت رو بيار جلو مي خوام يواشكي يه چيزي بهت بگمممم:4:
نازی جون بگو ببینم عزیزم:4:

نازنين
12-28-2009, 01:18 AM
:drinks:به سلامتي آجي الهه :4:

redsun
12-28-2009, 12:45 PM
قربونت آبجی به سلامتی نازی جون :drinks:

dani
12-28-2009, 01:16 PM
شما دخترا از ما پسرا بدترید که.بابا محرم می مینوشید.اره الهه و نازی.نچ نچ نچ نچ واااااااااااااااااای چه کار بدییییییییییی.ولی امسال محرم درسه کم سینه زنی کردم ولی اقا امام حسین خیلی هوامو داش.نمیدونم چطور شد که .امسال خیلی کار انجام دادم واسه عاشقای امام حسین.

نازنين
12-28-2009, 03:02 PM
به به داداش دني خوش اومدي... انشالا كه قبول باشه....
درباره من و الهه هم فكر بد نكن!!!!! يعني ما دوتا دوست حق نداريم بشينيم كنار هم دوتا فنجون چايي داغ بخوريم؟؟؟؟ چرا حرف در مياري !!!!

shayan love red
12-28-2009, 04:45 PM
ای کاش حمید رضا هم میموندددددددددددددددددددد ددددددددد
حمیدددددددد بیااااااااااااااااااااااا ااااااااا :taslim

حمید رضا نظری دیگهههههههههههه

سایتش تعطیل شده !! خودش هم متواری .... !! :24:
ولی هرجا که هست امیدوارم موفق باشه و اصلاح شده باشه ... !!!

redsun
12-28-2009, 05:04 PM
من یک آرایشگاه توپ واسه اصلاحش سراغ دارم :24:

redsun
12-28-2009, 05:06 PM
شما دخترا از ما پسرا بدترید که.بابا محرم می مینوشید.اره الهه و نازی.نچ نچ نچ نچ واااااااااااااااااای چه کار بدییییییییییی.ولی امسال محرم درسه کم سینه زنی کردم ولی اقا امام حسین خیلی هوامو داش.نمیدونم چطور شد که .امسال خیلی کار انجام دادم واسه عاشقای امام حسین.
اولا این می نبود و قهوه بود:4:
دوما اجرت با امام حسین:گل:

red girl
12-28-2009, 05:16 PM
سایتش تعطیل شده !! خودش هم متواری .... !! :24:
ولی هرجا که هست امیدوارم موفق باشه و اصلاح شده باشه ... !!!


آمارشو دارم .
برا همه بد بوده . همه بدشون میاد ازش.
ولی من چیزایی دیدم ازش که شاید یه شخصیت منفور نباشه پیشم.خیلی دوست داشتم بگم چی دیدیم ولی نمیشه.
الانم که گفتم بیاد شوخی بود . همین طورییه چیزی گفتم.

نازنين
12-28-2009, 05:29 PM
آيدا جون در انجمن ارتش سرخ بروي همه بازه اونم بياد كسي ناراحت نميشه!;)

red girl
12-28-2009, 05:32 PM
آيدا جون در انجمن ارتش سرخ بروي همه بازه اونم بياد كسي ناراحت نميشه!;)
نه این که 100%
کلا میگم
خیلی ها خوششون نمیاد ازش
دیگه تو خودت اونجا بودی بهتر میدونی

نازنين
12-28-2009, 05:40 PM
اگر من يه آدم كينه اي بودم كه الان................:))

shayan love red
12-28-2009, 05:43 PM
اره بیادش .... !!!!!
دلم برای کل کل باهاش تنگ شده ... !!! :4:
آخرین بار حسابی روش رو کم کردم ! کم آورد من رو بن کرد ... !! :24::24:
.
.
اما بیاد که 100% با خودش شلوغی و ..... !!

red girl
12-28-2009, 05:43 PM
اگر من يه آدم كينه اي بودم كه الان................:))

حق داری ترکشش به خیلی ها خورده .
اشکال نداره . میگذره ومیره .
خیلی خوبه که کینه ای نیستی

redsun
12-28-2009, 10:16 PM
خدا سر منشا این غیبت بزرگ را رسوا کرد
بعد میاد میگه دختر ها نشسته بودند پا غیبت
خوب یکی نیست به این آقا رحیم بگه میای بحث غیبت را باز میکنی و میری
گناه تو که 100 برابره

rahim
12-28-2009, 10:24 PM
گناه هركس را به پاي خودش مي نويسند .ثانيا شما كه شهره ي عام وخاص هستيد در اين عرصه ميگي نه از كريم خدا بيامرز بپرس.

نازنين
12-28-2009, 10:29 PM
ميبينم كه اين تاپيك خودش داستان شده!!!!!!!

redsun
12-28-2009, 10:32 PM
از کریم بپرسم
اوه اوه
معلومه که ان هم طرفه شما را میگیره
سر دسته ی شورشیا و معاونش اوه اوه
عامل غیبت گناهش بالاتر از غیبت کننده است

shayan love red
12-28-2009, 10:32 PM
میبینم که بله .... !!
من هنوز نرفتم همه بهونه من رو میگیرن و میپرن به هم دیگه ... !!! http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202ED.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

نازنين
01-01-2010, 03:36 PM
ميبينم كه آقا رحيم اعتصاب كرده نمي نويسه ديگه! يالا بقيششششششششششششششششش

rahim
01-01-2010, 03:43 PM
چه اعتصابي ابجي . مگه سوالات وقتي براي ادم ميزارند كه بنويسه .

نازنين
01-01-2010, 03:47 PM
ديگه من نميدونممممممم بايد مديريت زمان داشته باشي!!!!!!!:4::khalal:

dani
01-01-2010, 05:27 PM
رحیم بنویسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس ...که اینا دور گرفتن

rahim
01-07-2010, 05:06 PM
فصل دهم
مسافرين شاد

بابك -شايان -رعنا


ماجرا تا انجا ادامه پيدا كرده بود كه نازنين غرق درافكار خودش بودومدام به حرفهاي مسعود شهردار فكر مي كرد راهي به نظرش رسيده بود اما اينكه چه جوري اجراش كنه مهم بود مي دونست دوستانش رو ي اورا زمين نمي اندازند ولي ايندفعه با گذشته فرق ميكرد انها قبلا اينجا را ديده بودند وبرگشتند .دلش رابه دريا زد وشماره تلفن دوستانش را گرفت اول به رعنا زنگ زد شايد به اين دليل كه او هم بلاخره دختر بود وزبانش را بهتر مي فهميد واحساس نزديكي بيشتري با هم داشتند .
صداي بوق ازاد از ان طرف خط شنيده مي شد خدا را شكر همون بار اول گرفت تا در همين حال وحس هست بتونه احساس و حرفش را بزنه انطرف خط صداي ضعيفي به گوش امد كه مي گفت.
الو ...سلام ..نازنين تويي كجايي دختر چند وقتي هستكه نيستي ودلمون برات تنگ شده .....
نازنين: الو ...الو ...رعنا ..گوش كن ..گوش كن.....باشه بعدا سر فرصت همه چيزرا برات ميگم حالا كار ديگه اي بات دارم .
وشروع كرد به شرح وقايع واتفاقات چندروز گذشته واينكه دوست داره دوستانش هم انجا پيش خودش باشند .
رعنا: ببين نازنين نمي دونم چي بگم از طرفي تو هم مثل خواهر من هستي بزار يك مقدار روي اين مسئله فكركنم وبا بچه ها هم مشورت كنم ببينم چي ميشه حتما خبرت ميكنم عزيز.
نازنين :باشه عزيزم فكرهايت را خوب بكن وجواب را زودبه من بگو منتظرت هستم خداحافظ.
رعنا: خداحافظ مواظب خودت باش
ارام گوشي را سر جاي خودش گذاشت وبه فكر فرورفت .يهو فكري به ذهنش خطور كرد سريع شروع به گرفتن شماره كرد .
انطرف خط صداي بلندپيغامگيري به گوش رسيد كه مي گفت شما خيلي خوششانس هستيد كه توانستيد با اين شماره ارتباط برقرار كنيد وكلي چرنديات ديگه .
نازنين: سلام شايان منم نازنين خواستم بگم اگر پيغام دريافت كردي حتما يك زنگ بزن كارمهمي بات دارم.منتظر تماست هستم خداحافظ.
دوباره به فكر فرو رفت اما اينبار با صداي زنگ در يهو به خودش امد بلند شد وبه سمت در اتاقش رفت از چشمي در نگاهي به بيرو نانداخت الهه وسارا وايدا بودند كه ظاهرا طبق معمول حوصله شان سررفته با كلي تنقلات امده بودند مجلس غيبت كنان به راه بندازند .
در را باز كرد وتعارفشون كرد به داخل .ودر رابست انطرف مملي از چشمي در راهرو را ميپاييد ومي ديد كه انها به داخل واحد نازنين رفتند امد بيرون ويك سروگوشي به اوضاع واحوال ساختما ن انداخت وبا اشاره دست به افراد داخل واحدش فهماند كه اوضاع ارام ارام است از داخل واحد مملي پويا ومسعود واميرو بيرون امدند ظاهرا هنوز قضيه اختلاف انها با سارا بر سر ساختمانها به پايان نرسيده وبرخي شبها كه خيلي هوا سرد ه يواشكي به داخل واحد مملي رفت وامد مي كنند .
مسعودگوشش را روي در واحد نازنين انداخت وكمي گوش داد سرش را تكاني داد وگفت نمي دونم با وجود اينها چرا خدا شيطان را افريده ومجازات كرده .
امير: اخ گفتي الخصوص اون الهه
همگي لبخندي زدندوكمي خنديدند
پويا : هيس ساكت صدامون را نفهمند ضايع ميشيم يالا سريع بريم بيرون .
شب هنگام وقتي نازنين از بيرون وارد مجتمع شد صداي زنگ تلفني را از راهرويساختمان شنيد هرچه به واحدش نزديكتر ميشد صدا بلندتر به نظر مي رسيد .ظاهرا صدا از واحد خودش بود .
قدمهايش را تند تر كرد با دستپاچگي كليد را از خرت وپرتهاي كيفش جدا كرد كليد را به سرعت به در انداختو وارد شد اما صداي زنگ ديگر قطع شده بود خودش را به سمت تلفن رساند .شماره اشنا بود شماره ي شايان بود .
سريع شماره را گرفت وبش زنگ زد .
نازنين: الو ..الو...............الو ..شايان سلام... .نازنينم ..... وهمون حرفها را كه به رعنا زده بود به شايان زد وازش خواست كه به شهرك ارتش سرخ بياد .شايان كمي من ومن كرد وحدود نيم ساعتي با هم تلفني صحبت كردند .
شايان : باشه نازنين هفته ي اينده با بابك ميام به سمت شهرك سرخ رعنارا هم با خودمون مياريم ولي اگر بازهم تحويلمون نگرفتند چي ديگه از ما دلگير نباش.
نازنين: با خوشحالي ..واي ..شايان خيلي خوشحالم كردي ..نه ايندفعه اوضاع فرق مي كنه واقعا بچه هاي اينجا همه گل هستند وجوش خيلي خوب هست يك ارامش خاصي داره حالا بايد بيايي وببيني تا متوجه بشي. منتظرتون هستم .البته با اجازتون قبلش براتون هماهنگي ها ي لازم را انجام مييدم تا دچار مشكل نشيد اتاقهايتان اماده مي كنم براتون خوبه .
شايان:اره خيلي خوبه ممنون نازنين فقط اگر ميشه اين بابك را از من دور كن چون شبها خيلي خروپف ميكنه يك واحد ديگه براش بگير با همديگه تو يك واحد نباشيم .
نازنين: اي شيطون.... هنوز شما كلكل تون را داريد باشه به سارا ميگم براتون واحد جدا گونه بده.كاري نداري .
شايان: نه خداحافظ
نازنين: خداحافظ به اميد ديدار
دخترك گوشي را همونجوري كه هنوز تو دستش بود لبخندي بر لب داشت وسمت پنچره خيره شد يعني ميشه با دوستانش دوباره در يك جا باشه اين نهايت خواسته اش بود .گوشي راسرجايش گذاشت وبلند شد تا مقدمات خواب را فراهم كند .
روزها پشت سر هم گذشت تا روز موعد فرا رسيد .صبح زود نازنين از خواب برخواست بلند شد ولباسهايش راپوشيد وبه سمت كافي شاپ به راه افتاد سر راهش از گل فروشي يك دسته گل خريد وبه اهش ادامه داد وارد كافي شاپ شد ايدا لبخندي بش زد وگفت نازنين خبريه .
الهه همونجوري كه داشت فنجانهاي روي ميز پويا واقا اسماعيل را جمع مي كرد با صداي بلند ي گفت اره نازنين جون اگر خبريه به ما بگو ماسنگ صبور تو هستيم وبه كسي نمي گيم .
ناگهان صداي انفجار خنده ها بلند شدكريم كه در حال خوردن قهوه اش بود يكهوهمه ي محتويات قهوه از دهانش خارج شد وروي پيشخوان ريخت .همه در حال خنديده بود والهه هاج واوج به همه نگاه ميكرد .
الهه: چتون شده مگر حرف خنده داري زدم . دهه.......رو اب بخنديد ....ده بگيد چه مرگتونه ...
ايدا اشاره ي به الهه كرد وگفت هيچي الهه جون اينها را كه مي شناسي همشون حسود هستند از دوستي وصميمت ما ناراحت هستند.
پويا: نه بابا چه ناراحتي از اينكه الهه سنگ صبوره وقراره محرم اسرار باشه وراز دار همه خندشون گرفته مگر نميدوني همه ي شايعات وخبرها توسط همين الهه به بيرون درز ميكنه .
صداي خنده يبلند بچه ها
كريم: اره اصولا همه ي خبرگزاريها منبع مهم اطلاعاتيشون ايشون هستند .
امير: هركس مي خواد خبري بده كه همه بفهمند مياد به الهه ميگه .
صداي بلند خنده فضاي كافي شاپ را پر كرده بود .
نازنين هميجور كه در حال خنده بود ومي خواست به الهه دلداري بده سرش را بر گردوند تا به او چيزي بگه اما نگاهش به بيرو ن گره خورد بله ازپشت شيشه ي كافي شاپ ميشد اتوبوسي را ديد كه تازه به ايستگاه رسيده ومسافران در حال پياده شدن بودند.سريع بلند شد تا خودش را به سمت ايستگاه برسونه .
ايدا: كجا نازنين جون ؟؟...دست گلت جا ماند .!!!!!
دخترك برگشت وسريع دست گل را برداشت وخودش را به ايستگاه رسوند .
اتوبوس رفته بود وظاهرا كسي در ايستگاه نمانده بود به دور وبرخودش نگاهي انداخت كسي را نديد يك نگاه با دلهره واصطراب به سمت چپ انداخت كسي را نديد به سمت راست نگاه كرد جز مامور شهرادري ودو مسافر غريبه وناشناس كسي نبود .
همان جا ايستاد دلهره ودلشوره ي عجيبي داشت ناراحت شد اشكي از گوشه چشمش سرازير شد برگشت كه به واحدش بره نگاهش با نگاه اشنايي افتاد بله انها دوستانش بودند رعنا وبابك وشايان كه بر اسا خصلت ذاتي شايان قصد كمي شوخي وسربه سر گذاشتن او را داشتند واو از اين نكته غافل مانده بود .
دخترك خودش را در بغل رعنا رها كرد وبابك وشايان تا مدتي خنديدند.
شب دخترك دوستانش را به كافي شاپ برد تا با بقيه اشناكند .
پاسي ازشب گذشته بود وكافي شاپ هنوز باز بود ظاهرا به همه خوش گذشته بود كسي دوست نداشت انجا راتعطيل كنه .بابك وشايان خيلي زود خودشون را با بقيه بچه ها وفق دادند وحتي هنوز مدت كوتاهي از اقامتوشون نگذشته بود كه انها هم به خيل عظيم كارتون خوابهاو گروه معترضين پيوستند .
شايان كه در پرحرفي وشرارت يگانه بود وبابك هم پسركي خوش قلب بود كه بيشتر اهل كلكل بود .انها خيلي زود توانستند جنس خودشان را با سامان جور كنند واو را كه پسري ارام وسر بزير بود تشويق به اشوب وترك واحد كنند.
شب هنگام بر طبق عادت گذشته دختركان انجمن وارد واحد يكي از خودشان مي شدندوگويي امشب قرارشان واحد رعنا بود تا او را هم كه دختركي ارامتر به نسبت به بقيه بود همراه خودشان سازنند .وهم بيشتر با هم اشنا شوند.
صداي بلند اوازي از بيرون مجتمع ساكنين را به سمت پنجره ها كشوند سوز سرماي عجيبي از بيرون مي امد كه خبر از رسيدن زمستان وسرما مي داد دخترك پنچره را بست وهمه از پشت پنجره به انطرف خيابان چشم دوختند.
پسركان اتيشي بزرگ به راه انداختند وبه پايكوبي مشغول بودند يكي مينواخت وديگري مي خواند گويي كه انگار نه انگار سوز وسرمايي استخوان سوزي هست .صداي كريم يك حس عجيبي داشت حسي كه هيچ وقت ديگر در صدايش نبود ولي اينبار او انگار اواز را از انتهاي قلبش مي خواند واين نه تنها اشعاري بي سروته هست كه از حنجره اش بيرون ميايد بلكه ذره ذره احساس ووجودش هس كه از گلويش خارج مي شود .
بابك و شايان وممل شروع به رقصيدن كردند گويي منتظر بهانه ايي بودند براي خالي كردن عقده هايشان وكاري به محتواواهنگ ندارند فقط وفقط صدايي مي خواستند براي خاليس كردن انرژي .
پويا وسامان وامير دست ميزدند ومنجي سيگاري را روشن كرد تا در اين سرما گرمابخش درونش باشه .
رعنا از پشت پنجره با تعجب به وقايع پيرامونش مينگريست وگفت نازنين جون چرا اينها همش بيرو ن هستند.سارا امدوپرده رابست وگفت زياد بش فكر نكن اينها كارشون مزاحمت واختلال هست واگر حواست جمع نباشه كلي سربه سرت ميزارند ودست به سرت مي كنند .
الهه: اره رعنا زياد بشون رو نده خيلي پررو هستند .
ايدا: ولي نمي دونم چرا دلم براشون مسوزه مخصوصا تو اين سرما .من كه ازشون ترسي ندارم ولي خدايش سارا جون اگراينها نبودند مي خواستيم با كي كلكل كنيم .
همگي خنديدند الهه: نه بابا زياد خودت را ناراحت نكن بزار كمي سختي بكشند قدر عافيت رابفهمند تو هم كه نمي ترسي به خاطر اون اخلاق پسرانه بودنت هست :4:
ولي خوب راست ميگي ها اگر نبودند ما درباره ي كي حرف بزنيم وبه كي بخنديدم .
رعنا چشمهايش را به دهان انها دوخته بود وحرفهاي انها را مي شنيد كه چطوري ميگن وميخندند .
از وقايع اطرافش خوش امده بود وحس خوبي داشت واز اينكه دعوت دوست قديمي اش را پذيرفته بود خوشحال بود . از ان طرف هم شايان وبابك هم همين حس را داشتند .
همه از اين تغيير وتحول راضي بودند چه ساكنين قديمي وچه ساكنين جديد ولي گويي يك نفر در اين حال واحوالات نبود وحس ديگري داشت .مدتي بود سر به لاك خود فرو برده بود ديگه مي شد حدس زد يك اتفاقي در راه هست ولي چه اتفاقي ...........

نازنين
01-07-2010, 08:35 PM
آفرين عالي بودددددددددددددددد
خب بقيش!!!!!!! آقا رحيم من رو پر رنگ تر كن!!!!!!:4:

shayan love red
01-07-2010, 08:50 PM
من شرورم دیگه ... !! باشه !!
یک شروری نشونت بدم که کیف کنی ... ! :4:
تو داستان رقصیده بودم دیگه ... !!! حالا توپ هوا میکنم ... !! :khalal:
بابک من رو ول کنننن .... ! :moong:

نازنين
01-07-2010, 09:23 PM
واي واي شايان الان جو گير شده الان هست كه انجمن رو بفرسته رو هوا....................

rahim
01-07-2010, 09:31 PM
قبل از اينكه بفرسته رو هوا اول خودش ميره رو هوا .

shayan love red
01-07-2010, 09:34 PM
من توپ هوایی در نمیکنم .... !!:aasab:

آماده باش باشید همتون .... !! http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D8.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)

نازنين
01-07-2010, 09:50 PM
آقا رحيم به دادمون برس !!!!!!!!!!

babak red
01-07-2010, 10:08 PM
شایان بیخیال خون خودت رو از این که هست کثیف تر نکن:24:

رحیم جان خوب نوشتی .دمت گرم.منم پررنگ کن.ایندفعه میبخشمت:4:

rahim
01-07-2010, 10:13 PM
زياد خودتون را ناراحت نكنيد درقسمت بعدي مي خوام داستان بن شدن شايان را بنويسم:4:

نازنين
01-13-2010, 05:15 PM
آقا رحيم ................................!!! :-|

nesta1899
01-13-2010, 06:26 PM
آقا رحیم عالی بود دمت گرم
من اولین بار بود خوندم داستان رو
دست مریزاد داداشی

نازنين
01-13-2010, 07:15 PM
اميدوارم زودتر برگرده.....

nesta1899
01-16-2010, 10:50 AM
چی شد پس بقیه داستان
من بی صبرانه منتظرم تا منم وارد داستان بشم
زود باش داداشی

shayan love red
01-16-2010, 11:24 AM
زياد خودتون را ناراحت نكنيد درقسمت بعدي مي خوام داستان بن شدن شايان را بنويسم:4:

آخی رحیم حسرت به دل رفت ...... :24::24:

نازنين
01-17-2010, 06:29 PM
بچه ها چرا كاري نميكنيد رحيم برگرده.... اون به گردن انجمن خيلي حق داره............

nesta1899
01-17-2010, 07:16 PM
هر کاری لازمه میکنیم
من آماده ام
دستور بده مالک........

redsun
01-17-2010, 08:30 PM
اصلا معلوم نیست چرا رفت

پرسپولیسی.جنوبی
02-04-2010, 09:41 PM
.رحیم جان اگر این پست منو دیدی نیمدی بدون خیلی نامردی . اگر هم ندیدی که هیچ . خدایش یادم نمیره اولین باری که وارد این انجمن شدم تنها کسی که به من اینجا دل گرمی میداد که فعالیت کنم شما بودی داشتم بیگرافی بازیکنا میزاشتم و اولین بیگرافی هم بیگرافی کریست بود اگر اشتباه نکنم .شما هم تشکر میکردی از پستم هم دل گرمی میدادی.بعد این داستانها رو میخای همینچور نصف و نیمه بمونه.
بعد تبع شعر و شعاری هم که داری ماشالله. خلاصه من نباشم یکم هم خوبه بخاطر این همه سوتی که میدم .تازه این دفعه سوتی رو هم درست نوشتم فکر کنم .
خلا صه اگر مشکل داری مثل من دعا میکنم زود مشکلت هل بشه و برگردی .
وقتی که شنیدم رفتی خیلی حالم گفته شد .
هنوز پیام رفتنت رو ندیدم
هرجا که هستی سلامت باشی و تن درست

redsun
02-04-2010, 09:58 PM
رحیم دیگه نمیاد که پستت را بخونه
واقعا متاسفم

shayan love red
02-04-2010, 10:06 PM
رحیم ناز کرده !! :4:
البته سرش جای دیگه گرم ... ! :shamshir:

SaRa
02-04-2010, 10:47 PM
رحيم برميگرده
اون كه جز اينجا جاييو نداره
پس نگران نباشيد
داره خودشو لوس ميكنه كه ما دلمون واسش تنگ شه
ولي اهكيي

redsun
02-05-2010, 07:33 PM
آره معلومه اگه جایی دیگه نداشت حداقل یک سر به اینجا میزد
نخیر ایشون به سایت دیگه ای نقل مکان کرده اند

shayan love red
02-05-2010, 07:52 PM
الهه تو هم برو پیش رحیم دیگه !! :4: زیاد دیدیمت خسته شدیم !! :24:

نازنين
02-05-2010, 08:50 PM
واقعا حيف از اين تاپيك كه .................

babak red
02-06-2010, 09:23 PM
من اگه روبندازم رحیم برمیگرده

رحیم جان مااگه میگیم برگرد بخاطر ادامه داستان نیست بخاطر اینه که دلمون برات تنگ شده داداش

پس زودی بیا

monji
02-07-2010, 12:41 PM
رحیم نیست
نه در اینجا و نه در هیچ کجای دیگر
و دیگر رحیم را نمیبینیم
همانطور که کریم را ندیدیم

mohsen.8
02-09-2010, 12:11 AM
بچه ها رحيم ديگه نمياد؟؟

RED STORM
02-10-2010, 02:17 PM
واقعا حيف از اين تاپيك كه .................


100% تایید میشه!

Masoud
02-10-2010, 03:02 PM
کریم امروز بهم گفت که تلفنی با رحیم حرف زده و بهش گفته بچه ها همه منتظرن بابا.
گفته همه شخصیتها رو هوا موندن بیا دیگه.
مثل اینکه از فوتبال زده شده ولی گویا برمیگرده

shayan love red
02-13-2010, 05:22 PM
عجب .......... !!

babak red
02-20-2010, 10:18 PM
داستان رو یکی بنویسه

رحیم که رفت ولی یکی راهش روادامه بده:24:

البته شایان وایدا والهه ومحسن راه رفتن بلد نیستن.بقیه رو میگم:4:

dani
02-24-2010, 04:15 PM
حرف بابی تایید میشه.الی و ایدا که اصلا بلد نیسن قلم دس بگیرین تازه اصلا نبوغ فکری ندارن ها ها ..شایانم که از اونجا که من خبر دارم فراری تحت لیسانس بوش المان هییییییییییییی.محسنم که بچه مشهد و منم ارادت خاصی به مشهد دارم.22 دارم میام اونجا قابل توجه مشهدیا این انجمن چون قرار ا 22 تا 26 بلوار خیام فردوسی 42 هتل ثامن و همچنین چهار راه خسروی هتل پارسا با امدن من اذین بندی و با گرفتن جشن همراه باشه

redsun
02-24-2010, 04:25 PM
دنی خداوکیلی از این همه حرف که زدی خودت از یک کلمش سر در آوردی:4:
برو بگو پسر خالت بیاد:aasab:

dani
02-24-2010, 04:27 PM
اینم قسمتی ا داستان بود افجی پسر خاله هس مهشد مسابخه داله.دوتا بازیشو برد...خوش به حالت الهه انگد مدال طلا داره همشو میتونی به کمک من بفروشی(بیا سرشو کلاه بذاریم قبول)

redsun
02-24-2010, 04:40 PM
من به شوهرم خیانت نمی کنممممممممممممممممممممممم مممممممم:shamshir:
طلاهاش مال خوده خودمههههههههههههههههههه:sha mshir:
حلا چون گناه داری بهش میگم بعضی وقتها بهت نگاه کنه:4:

dani
02-24-2010, 04:44 PM
اهه اهه اهه بد تازه اون مدال جهانیه که گرفته خیلی خشتل مهره شاه قراره کادو بده به من دلت بسوزه اوهوم

نازنين
02-24-2010, 11:39 PM
به به خودتون يه قصه جديد راه انداختين ها .... :4:

mohsen.8
02-25-2010, 12:16 AM
ادامه ی داستان در سال دیگر...دینگ دینگ

redsun
02-25-2010, 01:53 AM
نخیر ادامه اش فردا شبه
این دنی می خواهد طلا های شوهر من که پسر خالش باشه را بدزده:shamshir:

نازنين
02-25-2010, 11:02 AM
واي واي .. من خودم گوش دني رو ميبرم واست مي فرستم الي غصه نخوريا:4:

mohsen.8
02-25-2010, 11:04 AM
دنی طلاها رو بدزد اگه کمک خواستی بگو من میام
به شرطی که نصف نصف باشه ها

rahim
02-25-2010, 04:57 PM
بزودي ادامه داستان شهرك سرخ نوشته خواهد شد .

redsun
02-26-2010, 12:15 AM
خسته نباشی
صبح بخیر
دیگه نیازی نیست یکی را پیدا کن داستان خودت را بنویسه

dani
02-26-2010, 09:43 PM
دنی طلاها رو بدزد اگه کمک خواستی بگو من میام
به شرطی که نصف نصف باشه ها

قبول ولی 70 درصد من 25 درصد تو 5 درصدم به فقرا قبوله اونام گناه دارن خب

nesta1899
03-01-2010, 05:24 PM
دنی من فقیرم
به خدا
ای بابا چرا باور نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

babak red
03-02-2010, 11:27 PM
به به میبینم رحیم نمکی پیداش شده باز

rahim
03-03-2010, 09:08 PM
فصل دهم
مسافرين شاد

بابك -شايان -رعنا


ماجرا تا انجا ادامه پيدا كرده بود كه نازنين غرق درافكار خودش بودومدام به حرفهاي مسعود شهردار فكر مي كرد راهي به نظرش رسيده بود اما اينكه چه جوري اجراش كنه مهم بود مي دونست دوستانش رو ي اورا زمين نمي اندازند ولي ايندفعه با گذشته فرق ميكرد انها قبلا اينجا را ديده بودند وبرگشتند .دلش رابه دريا زد وشماره تلفن دوستانش را گرفت اول به رعنا زنگ زد شايد به اين دليل كه او هم بلاخره دختر بود وزبانش را بهتر مي فهميد واحساس نزديكي بيشتري با هم داشتند .
صداي بوق ازاد از ان طرف خط شنيده مي شد خدا را شكر همون بار اول گرفت تا در همين حال وحس هست بتونه احساس و حرفش را بزنه انطرف خط صداي ضعيفي به گوش امد كه مي گفت.
الو ...سلام ..نازنين تويي كجايي دختر چند وقتي هستكه نيستي ودلمون برات تنگ شده .....
نازنين: الو ...الو ...رعنا ..گوش كن ..گوش كن.....باشه بعدا سر فرصت همه چيزرا برات ميگم حالا كار ديگه اي بات دارم .
وشروع كرد به شرح وقايع واتفاقات چندروز گذشته واينكه دوست داره دوستانش هم انجا پيش خودش باشند .
رعنا: ببين نازنين نمي دونم چي بگم از طرفي تو هم مثل خواهر من هستي بزار يك مقدار روي اين مسئله فكركنم وبا بچه ها هم مشورت كنم ببينم چي ميشه حتما خبرت ميكنم عزيز.
نازنين :باشه عزيزم فكرهايت را خوب بكن وجواب را زودبه من بگو منتظرت هستم خداحافظ.
رعنا: خداحافظ مواظب خودت باش
ارام گوشي را سر جاي خودش گذاشت وبه فكر فرورفت .يهو فكري به ذهنش خطور كرد سريع شروع به گرفتن شماره كرد .
انطرف خط صداي بلندپيغامگيري به گوش رسيد كه مي گفت شما خيلي خوششانس هستيد كه توانستيد با اين شماره ارتباط برقرار كنيد وكلي چرنديات ديگه .
نازنين: سلام شايان منم نازنين خواستم بگم اگر پيغام دريافت كردي حتما يك زنگ بزن كارمهمي بات دارم.منتظر تماست هستم خداحافظ.
دوباره به فكر فرو رفت اما اينبار با صداي زنگ در يهو به خودش امد بلند شد وبه سمت در اتاقش رفت از چشمي در نگاهي به بيرو نانداخت الهه وسارا وايدا بودند كه ظاهرا طبق معمول حوصله شان سررفته با كلي تنقلات امده بودند مجلس غيبت كنان به راه بندازند .
در را باز كرد وتعارفشون كرد به داخل .ودر رابست انطرف مملي از چشمي در راهرو را ميپاييد ومي ديد كه انها به داخل واحد نازنين رفتند امد بيرون ويك سروگوشي به اوضاع واحوال ساختما ن انداخت وبا اشاره دست به افراد داخل واحدش فهماند كه اوضاع ارام ارام است از داخل واحد مملي پويا ومسعود واميرو بيرون امدند ظاهرا هنوز قضيه اختلاف انها با سارا بر سر ساختمانها به پايان نرسيده وبرخي شبها كه خيلي هوا سرد ه يواشكي به داخل واحد مملي رفت وامد مي كنند .
مسعودگوشش را روي در واحد نازنين انداخت وكمي گوش داد سرش را تكاني داد وگفت نمي دونم با وجود اينها چرا خدا شيطان را افريده ومجازات كرده .
امير: اخ گفتي الخصوص اون الهه
همگي لبخندي زدندوكمي خنديدند
پويا : هيس ساكت صدامون را نفهمند ضايع ميشيم يالا سريع بريم بيرون .
شب هنگام وقتي نازنين از بيرون وارد مجتمع شد صداي زنگ تلفني را از راهرويساختمان شنيد هرچه به واحدش نزديكتر ميشد صدا بلندتر به نظر مي رسيد .ظاهرا صدا از واحد خودش بود .
قدمهايش را تند تر كرد با دستپاچگي كليد را از خرت وپرتهاي كيفش جدا كرد كليد را به سرعت به در انداختو وارد شد اما صداي زنگ ديگر قطع شده بود خودش را به سمت تلفن رساند .شماره اشنا بود شماره ي شايان بود .
سريع شماره را گرفت وبش زنگ زد .
نازنين: الو ..الو...............الو ..شايان سلام... .نازنينم ..... وهمون حرفها را كه به رعنا زده بود به شايان زد وازش خواست كه به شهرك ارتش سرخ بياد .شايان كمي من ومن كرد وحدود نيم ساعتي با هم تلفني صحبت كردند .
شايان : باشه نازنين هفته ي اينده با بابك ميام به سمت شهرك سرخ رعنارا هم با خودمون مياريم ولي اگر بازهم تحويلمون نگرفتند چي ديگه از ما دلگير نباش.
نازنين: با خوشحالي ..واي ..شايان خيلي خوشحالم كردي ..نه ايندفعه اوضاع فرق مي كنه واقعا بچه هاي اينجا همه گل هستند وجوش خيلي خوب هست يك ارامش خاصي داره حالا بايد بيايي وببيني تا متوجه بشي. منتظرتون هستم .البته با اجازتون قبلش براتون هماهنگي ها ي لازم را انجام مييدم تا دچار مشكل نشيد اتاقهايتان اماده مي كنم براتون خوبه .
شايان:اره خيلي خوبه ممنون نازنين فقط اگر ميشه اين بابك را از من دور كن چون شبها خيلي خروپف ميكنه يك واحد ديگه براش بگير با همديگه تو يك واحد نباشيم .
نازنين: اي شيطون.... هنوز شما كلكل تون را داريد باشه به سارا ميگم براتون واحد جدا گونه بده.كاري نداري .
شايان: نه خداحافظ
نازنين: خداحافظ به اميد ديدار
دخترك گوشي را همونجوري كه هنوز تو دستش بود لبخندي بر لب داشت وسمت پنچره خيره شد يعني ميشه با دوستانش دوباره در يك جا باشه اين نهايت خواسته اش بود .گوشي راسرجايش گذاشت وبلند شد تا مقدمات خواب را فراهم كند .
روزها پشت سر هم گذشت تا روز موعد فرا رسيد .صبح زود نازنين از خواب برخواست بلند شد ولباسهايش راپوشيد وبه سمت كافي شاپ به راه افتاد سر راهش از گل فروشي يك دسته گل خريد وبه اهش ادامه داد وارد كافي شاپ شد ايدا لبخندي بش زد وگفت نازنين خبريه .
الهه همونجوري كه داشت فنجانهاي روي ميز پويا واقا اسماعيل را جمع مي كرد با صداي بلند ي گفت اره نازنين جون اگر خبريه به ما بگو ماسنگ صبور تو هستيم وبه كسي نمي گيم .
ناگهان صداي انفجار خنده ها بلند شدكريم كه در حال خوردن قهوه اش بود يكهوهمه ي محتويات قهوه از دهانش خارج شد وروي پيشخوان ريخت .همه در حال خنديده بود والهه هاج واوج به همه نگاه ميكرد .
الهه: چتون شده مگر حرف خنده داري زدم . دهه.......رو اب بخنديد ....ده بگيد چه مرگتونه ...
ايدا اشاره ي به الهه كرد وگفت هيچي الهه جون اينها را كه مي شناسي همشون حسود هستند از دوستي وصميمت ما ناراحت هستند.
پويا: نه بابا چه ناراحتي از اينكه الهه سنگ صبوره وقراره محرم اسرار باشه وراز دار همه خندشون گرفته مگر نميدوني همه ي شايعات وخبرها توسط همين الهه به بيرون درز ميكنه .
صداي خنده يبلند بچه ها
كريم: اره اصولا همه ي خبرگزاريها منبع مهم اطلاعاتيشون ايشون هستند .
امير: هركس مي خواد خبري بده كه همه بفهمند مياد به الهه ميگه .
صداي بلند خنده فضاي كافي شاپ را پر كرده بود .
نازنين هميجور كه در حال خنده بود ومي خواست به الهه دلداري بده سرش را بر گردوند تا به او چيزي بگه اما نگاهش به بيرو ن گره خورد بله ازپشت شيشه ي كافي شاپ ميشد اتوبوسي را ديد كه تازه به ايستگاه رسيده ومسافران در حال پياده شدن بودند.سريع بلند شد تا خودش را به سمت ايستگاه برسونه .
ايدا: كجا نازنين جون ؟؟...دست گلت جا ماند .!!!!!
دخترك برگشت وسريع دست گل را برداشت وخودش را به ايستگاه رسوند .
اتوبوس رفته بود وظاهرا كسي در ايستگاه نمانده بود به دور وبرخودش نگاهي انداخت كسي را نديد يك نگاه با دلهره واصطراب به سمت چپ انداخت كسي را نديد به سمت راست نگاه كرد جز مامور شهرادري ودو مسافر غريبه وناشناس كسي نبود .
همان جا ايستاد دلهره ودلشوره ي عجيبي داشت ناراحت شد اشكي از گوشه چشمش سرازير شد برگشت كه به واحدش بره نگاهش با نگاه اشنايي افتاد بله انها دوستانش بودند رعنا وبابك وشايان كه بر اسا خصلت ذاتي شايان قصد كمي شوخي وسربه سر گذاشتن او را داشتند واو از اين نكته غافل مانده بود .
دخترك خودش را در بغل رعنا رها كرد وبابك وشايان تا مدتي خنديدند.
شب دخترك دوستانش را به كافي شاپ برد تا با بقيه اشناكند .
پاسي ازشب گذشته بود وكافي شاپ هنوز باز بود ظاهرا به همه خوش گذشته بود كسي دوست نداشت انجا راتعطيل كنه .بابك وشايان خيلي زود خودشون را با بقيه بچه ها وفق دادند وحتي هنوز مدت كوتاهي از اقامتوشون نگذشته بود كه انها هم به خيل عظيم كارتون خوابهاو گروه معترضين پيوستند .
شايان كه در پرحرفي وشرارت يگانه بود وبابك هم پسركي خوش قلب بود كه بيشتر اهل كلكل بود .انها خيلي زود توانستند جنس خودشان را با سامان جور كنند واو را كه پسري ارام وسر بزير بود تشويق به اشوب وترك واحد كنند.
شب هنگام بر طبق عادت گذشته دختركان انجمن وارد واحد يكي از خودشان مي شدندوگويي امشب قرارشان واحد رعنا بود تا او را هم كه دختركي ارامتر به نسبت به بقيه بود همراه خودشان سازنند .وهم بيشتر با هم اشنا شوند.
صداي بلند اوازي از بيرون مجتمع ساكنين را به سمت پنجره ها كشوند سوز سرماي عجيبي از بيرون مي امد كه خبر از رسيدن زمستان وسرما مي داد دخترك پنچره را بست وهمه از پشت پنجره به انطرف خيابان چشم دوختند.
پسركان اتيشي بزرگ به راه انداختند وبه پايكوبي مشغول بودند يكي مينواخت وديگري مي خواند گويي كه انگار نه انگار سوز وسرمايي استخوان سوزي هست .صداي كريم يك حس عجيبي داشت حسي كه هيچ وقت ديگر در صدايش نبود ولي اينبار او انگار اواز را از انتهاي قلبش مي خواند واين نه تنها اشعاري بي سروته هست كه از حنجره اش بيرون ميايد بلكه ذره ذره احساس ووجودش هس كه از گلويش خارج مي شود .
بابك و شايان وممل شروع به رقصيدن كردند گويي منتظر بهانه ايي بودند براي خالي كردن عقده هايشان وكاري به محتواواهنگ ندارند فقط وفقط صدايي مي خواستند براي خاليس كردن انرژي .
پويا وسامان وامير دست ميزدند ومنجي سيگاري را روشن كرد تا در اين سرما گرمابخش درونش باشه .
رعنا از پشت پنجره با تعجب به وقايع پيرامونش مينگريست وگفت نازنين جون چرا اينها همش بيرو ن هستند.سارا امدوپرده رابست وگفت زياد بش فكر نكن اينها كارشون مزاحمت واختلال هست واگر حواست جمع نباشه كلي سربه سرت ميزارند ودست به سرت مي كنند .
الهه: اره رعنا زياد بشون رو نده خيلي پررو هستند .
ايدا: ولي نمي دونم چرا دلم براشون مسوزه مخصوصا تو اين سرما .من كه ازشون ترسي ندارم ولي خدايش سارا جون اگراينها نبودند مي خواستيم با كي كلكل كنيم .
همگي خنديدند الهه: نه بابا زياد خودت را ناراحت نكن بزار كمي سختي بكشند قدر عافيت رابفهمند تو هم كه نمي ترسي به خاطر اون اخلاق پسرانه بودنت هست :4:
ولي خوب راست ميگي ها اگر نبودند ما درباره ي كي حرف بزنيم وبه كي بخنديدم .
رعنا چشمهايش را به دهان انها دوخته بود وحرفهاي انها را مي شنيد كه چطوري ميگن وميخندند .
از وقايع اطرافش خوش امده بود وحس خوبي داشت واز اينكه دعوت دوست قديمي اش را پذيرفته بود خوشحال بود . از ان طرف هم شايان وبابك هم همين حس را داشتند .
همه از اين تغيير وتحول راضي بودند چه ساكنين قديمي وچه ساكنين جديد ولي گويي يك نفر در اين حال واحوالات نبود وحس ديگري داشت .مدتي بود سر به لاك خود فرو برده بود ديگه مي شد حدس زد يك اتفاقي در راه هست ولي چه اتفاقي ...........




فصل يازدهم

پوست اندازي

محسن - پدرام {nesta 1899} وحاتم


مدتها بود كه شهرك روال عادي ومعمولي خودش را طي ميكرد وجنب وجوش دوستان تازه وارد خون جديدي را وارد شريانهاي زندگي ساكنين كرده بود .

يك روز افتابي همراه با نسيم خنك مرد اماده شد تا كه به ديدن دوستانش در كافي شاپ بره وهم گلويي تازه كنه وهم يادي كرده باشه از دوستانش.در مسيرش به سمت كافي شاپ با مسافرين تازه واردي برخورد ميكرد كه در حال تردد وگردش در سطح شهر بودند .اين چيز تازه ايي براش نبود مدتي بود كه مسافرين زيادي به شهر سر ميزدند اما هيچكدام پابند نمي شدند ويا محدود انگشت شماري مي ماندند .بنابراين زياد توجه ايي به انها نكرد و به راهش ادامه داد.

هميشه سعي ميكرد از راه نزديك و خيابان جديدي كه ساخته بودند به سمت كافي شاپ بره چون هم فاصله نزديك تر مي شد و هم مجبور نبود از محله ها وكوچه هاي قديمي شهر عبور كنه .
اماامروز يك حس خاص داشت يك حسي كه مدتها انگار بر دلش سنگيني ميكرد يك درد كهنه وقديمي . مدتي ايستاد وبه درختان پارك جديد وبزرگ شهر نگاه ميكردتصميمش را گرفت .راهش را كج كرد وبه سمتي ديگر رفت .
مدتي بعد توي همون كوچه هاي قديمي شهر بود همون جاهايي كه مدتها بود به اونجا سر نزده بود .
خاطرات قديم براش دونه دونه تكرار ميشدند .گاهي غم گاهي خنده ودر اخر بغض وحسرت محصولش بود.
ياد اپارتمانهاي قديمي سارا افتادكه حالا ديگه ولگردهاي خياباني وسگ وگربهاي خيابان در ان بيتوته ميكردند واز سقفهايش خفاش ها اويزان بودند .
ياد كريم وساراو الهه وبقيه بچه ها افتاد روزي كه سقف اتاق پويا چكه ميكرد وكسي جوابگو نبود .گم شدن بچه هاي كريم وبيرون خوابيدنها وجنگ وجدلهاو.................
اما ديگه الان به جاي اون اپارتمانهاي قديمي شهرك ساختند .
عبور نابهنگام گربه اي از زير پاي مرد او را به خودش اورد با ناراحتي از انجا گذشت .
كافي شاپ قديمي را ديد كه يك زماني محفل شعرو ادبيات بود اما حالا يكي بزرگترو شيكتر ساختند يادش افتاد كه چه محفلي داشتند در گذشته از مسعود بگير تا پويا وامير وسارا والهه وكريم ومونا وبرادران علي وامير واويكي علي وخيلي هاي ديگه .از اقا اسماعيل 40 ساله تا اقاي 12 ساله.
اما حالا روش يك تابلو بود كه نوشته اين محل به فروش ميرسد.
از كوچه ها كه مي گذشت هر كدوم براش خاطراتي را زنده مي كرد .همين جور غرق در افكارش بود كه يكهو خودش را در انتهاي كوچه وروبروي خيابان منتهي به كافي شاپ ديد .
به راهش ادامه داد وارد كافي شاپ شد .
امد وكنار مسعود منجي نشست .
سلام مسعود .
سلام .
چه خبر
خبر خاصي نيست مثل هميشه كلكل شايان وبابك .جاي خالي كريم و غيبتهاي مكرر الهه وسارا
راستي مسعود امروز از اون محله هاي قديمي امدم اينجا خيلي دلم گرفت رفتم تو عالم گذشته چه دوراني بود . يادش به خير
مسعود در حالي كه سرش را تكا ن ميداد سيگاري بر گوشه ي لبش گذاشت و در حالي كه جيبهايش را مي گشت گفت: واقعا يادش به خير دوران خوشي بود
پيشخدمت امد وگفت اقايون چيزي ميل دارند .
منجي يك زير سيگاري من اينجا داشتم ثابت بود نيستش در ضمن يك كبريتي هم بيار اين را روشن كنم . ها راستي يك چاي پررنگ همراه با نبات فراموش نشه .
پيشخدمت: ببخشيد اقا اينجا استمعال دخانيات ممنوع مي باشه زير سيگاري شما هم به همين خاطر جمع شده خانم فرمايش كرده كه ..........
منجي نگذاشت كه حرفش تمام شه با چهره اي برافروخته وخشمگين فرياد زد خانم بي جا كرد كه فرمايش كرده كي گفته اينجا سيگار كشيدن ممنوعه من اينجا را روي سرش خراب ميكنم.
فريادهاي بلند منجي توجه همه را به خودش جلب كرد دوستانش سعي بر ارام كردن او داشتند
اقاي رازقندي از راه رسيد و ماجرا را پرسيد بعد از ارام كردن مسعود قرار شد كه زير سيگاري قديمي اش را كه هميشه در كافي شاپ مي گذاشت به او برگردانند .
پويا : چيه مسعود گرد وخاك راه انداختي ؟!!!!
امير در حالي كه مي خنديد گفت هيچي بابا خماره و.............
اقا رازقندي: ببين مسعود جان الهه مدتيه كه به همراه ايدا مسئوليت كافي شاپ را بر عهده گرفته اند وبراي برقراري نظم وبهتر شدن روند كافي شاپ برنامه هايي دارند از جمله قانون ممنوعيت استعمال دخانيات در اماكن عمومي و.........
منجي : اما اقا اسماعيل تا بوده همين بوده اينجوري كه نميشه كافي شاپ بايد محل ارامش وخالي كردن عقده ها وفراموشي درد ها باشه اينجوري كه خودش ميشه يك درد ومصيبت بزرگ.
اقا اسماعيل : اما شايد براي بعضي ها ناراحتي ايجاد كنه.
مدتي گذشت وهمچنان بحث وجدل ادامه داشت تا اينكه قرار شد با تصميم شوراي شهر به منجي امتياز خاصي داده شود وايشون از قانون مستثني باشند البته به شرطي كه مزاحم كسي نباشد.
اقا اسماعيل همه را يك قهوه مهمان كردند وسعي كردند تا وضعيت را به حالت عادي برگرداند .
اما غر غر مسعود هنوز ادامه داشت ومتلكهاي امير هم همچون پاشيدن دانه هاي درشت نمك بر زخمي كهنه وعميق بود.
در همين حال در كافي شاپ باز شد وصداي رساي سلام پيكان توجه را به سمت در كشاند.
چهره ي سه نفر تازه وارد كه از لبخندشان معلوم بود تازه از راه رسيدند توجه را به خود جلب كرد .تازه واردين امدند وروي يك ميز خالي نشستند وسفارش نوشيدني دادند.
اقاي رازقندي به نمايندگي از شهرداري ومردم شهر به انها خوش امد گفت .وانها را مهمان خودش وشهر كرد .
سوال هايي كه تازه واردين در مورد شهر ونحوه ي اسقرارشون وهمچنين پرسيدن قيمت ملك نشان از ماندگاري انها ميداد.
هر سه جوان بودند وفعال واين نشان از اين داشت كه چهره ي شهر در حال تغيير است وچهر هاي جديد وفعالي چون ايدا وشايا ن ونازنين وبابك ودني و.......
در حال جايگزيني چهرهاي قديمي چون مونا وكريم وارموند وخيلي هاي ديگه بودند وشهر در حال پوست اندازي وتغيير نسل است.
محسن پسر زبر زرنگي نشون وكمي شر وشورترميداد وپدرام معقولتر وحاتم ارامتر از بقيه بود
كم كم بحثها وكلكلها نحوه ي تازه اي پيدا كرده بودند و سبك گفتارهم به همين نحو .

اين داستان ادامه دارد......................

zamara
03-03-2010, 09:40 PM
براوو -- براوو
احسن به آقا رحيم عزيز.
رحيم خيلي خيلي خوش آمدي .
وقتي ديدم تاپيك داستان انجمن اومده بالا و ارسال كننده اش هم آقا رحيم عزيز خودمونه به اندازه دنيا خوشحال شدم.
اما رحيم جان لازمه يكي دو. نكته رو عرض كنم.
اولا كه من الان 47 ساله هستم و 40 ساله نيستم. ممنون كه 7 سال جوونم كردي.
دوما بيشتر از هر كجا توي اين انجمن ، اين تاپيك شما يعني همين داستان انجمن بود كه تا الان داشت خاك ميخورد و انواع موجودات عجيب و غريبي كه ذكر كردي داشت از سر و كولش بالا ميرفت . اصلا فكر كنم جلوي درش و داخل تاپيك و سقف و همه جاش تار عنكبوت بسته بود كه با حضور شما تميز و مرتب و جلا پيدا كرد .
صميمانه بهت خير مقدم عرض ميكنم.
انشاالله كه ديگه هميشه پايدار و موندگار باشي.
كوچك شما : عمو اسماعيل

rahim
03-07-2010, 09:19 PM
سلامت باشيد اقا اسماعيل.
ما كوچيك شماييم 47 يا 40 ساله توفيري نداره دل بايد جوان باشه ماشالله مال شما كه 13 ساله هست .

rahim
03-08-2010, 10:14 PM
http://omidomidi.persiangig.com/image/Stop.jpg

monji
03-08-2010, 10:28 PM
سلام
خیلی دوست دارم رحیم مثل بقیه
اما نوشته هات نه مثل بقیه
خیلی وقته دیگه تو کافی شاپ نمیتونم چیزی بنویسم
میرم بیرون دم در اونجا راحت تر میشه فکر کرد. کلا انجمن اومدنم ( هم اینجا و هم اون جا)
فقط به اومدن ختم میشه و نه نوشته ای یا چیزی ...
میرم دم در اونجا میشه راحت سیگار کشید و فکر کرد
موفق
یا حق

zamara
03-08-2010, 10:51 PM
سلام
حضور دوستان عزيز آقا مسعود عزيز و گل و جناب رحيم خان محترم :
متاسفانه بايد عرض كنم ارسال اينگونه پست ها و مطالب به جر اينكه ياس و نا اميدي و بي انگيزه تر شدن ساير كاربرها رو بهمراه داشته باشه هيچ نتيجه ديگري نداره و از شما تقاضا و خواهش ميكنم چنين ارسال هايي نداشته باشيد .
ناسلامتي شما جوون و پر انرژي هستيد و بايد اين انرژي و بنيه جواني رو به امثال من و بقيه با زدن پست هاي پر نشاط و جذاب تزريق كنيد اما شما كاملا برعكس عمل ميكنيد !!!
ضمن اينكه هر دو شما بزرگوار از مديران اين سايت هستيد و بايد پر نشاط تر از ساير كاربران باشيد در حالي كه با عرض پوزش بي حال تر از همه هستيد .
حقيقتا از شما دلگير هستم چرا كه اين رسم دوستي و محبت نيست .
يا هميشه حضور داشته باشيد و باعث خوشحالي و دادن روحيه به ما و همه كاربرها باشيد و يا اگر واقعا قادر به فعاليت نيستيد و دوست نداريد در اينجا فعاليت كنيد ، اين موضوع را اعلام تا ما هم بتوانيم تصميمات جامع تري اتخاذ كنيم .
والله من كه با مطالعه پست شما در اينجا از فعاليت و كار در سايت كه هيچي ،، از زندگي هم بيزار شدم ، از زنده بودن و نفس كشيدن هم بيزار شدم .
يا رومي رومي ،، يا زنگي زنگي

monji
03-08-2010, 11:36 PM
سلام
عرض ارادت و شرمندگی به شما و بقیه دوستان
یه چند خط صحبت بود بین منو رحیم . یه سری طرز فکر مشابه . همین
در ضمن به تاپیک فعالیت های فوق برنامه برید . دور جدید بازی مافیا داره شروع میشه
مافیا بازها یا علی

mohsen.8
03-09-2010, 12:27 PM
نوبت ما شد تعطیل شد عجب شانسی

mohsen.8
03-09-2010, 12:31 PM
سلام
حضور دوستان عزيز آقا مسعود عزيز و گل و جناب رحيم خان محترم :
متاسفانه بايد عرض كنم ارسال اينگونه پست ها و مطالب به جر اينكه ياس و نا اميدي و بي انگيزه تر شدن ساير كاربرها رو بهمراه داشته باشه هيچ نتيجه ديگري نداره و از شما تقاضا و خواهش ميكنم چنين ارسال هايي نداشته باشيد .
ناسلامتي شما جوون و پر انرژي هستيد و بايد اين انرژي و بنيه جواني رو به امثال من و بقيه با زدن پست هاي پر نشاط و جذاب تزريق كنيد اما شما كاملا برعكس عمل ميكنيد !!!
ضمن اينكه هر دو شما بزرگوار از مديران اين سايت هستيد و بايد پر نشاط تر از ساير كاربران باشيد در حالي كه با عرض پوزش بي حال تر از همه هستيد .
حقيقتا از شما دلگير هستم چرا كه اين رسم دوستي و محبت نيست .
يا هميشه حضور داشته باشيد و باعث خوشحالي و دادن روحيه به ما و همه كاربرها باشيد و يا اگر واقعا قادر به فعاليت نيستيد و دوست نداريد در اينجا فعاليت كنيد ، اين موضوع را اعلام تا ما هم بتوانيم تصميمات جامع تري اتخاذ كنيم .
والله من كه با مطالعه پست شما در اينجا از فعاليت و كار در سايت كه هيچي ،، از زندگي هم بيزار شدم ، از زنده بودن و نفس كشيدن هم بيزار شدم .
يا رومي رومي ،، يا زنگي زنگي

سلام عمو جان
منو ببین انرژی میگری:5:
اصلا اگه تعطیل شد خودم بازش میکنم کلید دست منه
ما هستیم:4:
عمو اگه دلت گرفت یاد 6تای 52 بیافت شاد میشی ما که اون زمان نبودیم ولی شما بودی. خوش به حالتون:lover:

redsun
03-11-2010, 12:17 PM
راست میگه محسن
من وقتی محسن را میبینم از زندگی سیر میشم:24:

حاتم ایرانی
03-11-2010, 02:03 PM
محسن تو هم داستان بگو ببینم بلدی یا نه؟؟؟
انشات چند میشد؟؟؟

mohsen.8
03-11-2010, 02:37 PM
من انشا همیشه 20 میشدم البته داستان ها ی تخیلی
یادش بخیر:5:

rahim
03-11-2010, 04:29 PM
http://omidomidi.persiangig.com/image/stop.jpg

سلام
حضور دوستان عزيز آقا مسعود عزيز و گل و جناب رحيم خان محترم :
متاسفانه بايد عرض كنم ارسال اينگونه پست ها و مطالب به جر اينكه ياس و نا اميدي و بي انگيزه تر شدن ساير كاربرها رو بهمراه داشته باشه هيچ نتيجه ديگري نداره و از شما تقاضا و خواهش ميكنم چنين ارسال هايي نداشته باشيد .
ناسلامتي شما جوون و پر انرژي هستيد و بايد اين انرژي و بنيه جواني رو به امثال من و بقيه با زدن پست هاي پر نشاط و جذاب تزريق كنيد اما شما كاملا برعكس عمل ميكنيد !!!
ضمن اينكه هر دو شما بزرگوار از مديران اين سايت هستيد و بايد پر نشاط تر از ساير كاربران باشيد در حالي كه با عرض پوزش بي حال تر از همه هستيد .
حقيقتا از شما دلگير هستم چرا كه اين رسم دوستي و محبت نيست .
يا هميشه حضور داشته باشيد و باعث خوشحالي و دادن روحيه به ما و همه كاربرها باشيد و يا اگر واقعا قادر به فعاليت نيستيد و دوست نداريد در اينجا فعاليت كنيد ، اين موضوع را اعلام تا ما هم بتوانيم تصميمات جامع تري اتخاذ كنيم .
والله من كه با مطالعه پست شما در اينجا از فعاليت و كار در سايت كه هيچي ،، از زندگي هم بيزار شدم ، از زنده بودن و نفس كشيدن هم بيزار شدم .
يا رومي رومي ،، يا زنگي زنگي


با عرض سلام وخسته نباشيد خدمت دوستان الخصوص اقا اسماعيل گل .
اولا كه شرمنده اگر كسي از اين پست بنده ناراحت شد.
دوما شايد بهتر بود يك توضيح هم ميدادم .
اين علامت تعطيل است به معناي پايان سري اول داستانهاي شهرك هست و چون اين روزها بر اثر مشغله ي فراوان و كمي نت زدگي كمتر فرصت پيدا مي كنم سر بزنم .دوست داشتم تا پايان اين وضعيت تاپيك كمتر منحرف شه وبه قولي خاله زنكي نشه بنابراين تابلو تا اطلاع ثانوي تعطيل است را نصب تا سر فرصت مناسب شروع كنيم به سري دوم وانشالله با كيفيت وشكل وشمايل جديد .
خودم به شخصه اين تاپيك و كافي شاپ را خيلي دوست دارم خاطرات خوبي از اينها دارم .بنابراين تابلو زدم كسي در غياب ما { الخصوص الهه}به بيراهه نبرنش.

redsun
03-11-2010, 04:35 PM
ببخشید بدون اجازه وارد تایپیک جناب عالی شدم
قول میدهم دیگه نیام

rahim
03-11-2010, 04:48 PM
اگر تكرار نشه موردي نيست .

rahim
03-16-2010, 01:30 PM
بزودي سري جديد داستانهاي انجمن نوشته خواهد.
ايبار قصد داريم تا هر مرحله را به روايت خود شخص نوشته وبه معرض نمايش گذاشته بشود به اين ترتيب كه بر فرض قسمت اول در مورد اقا اسماعيل ودوم مسعود وهمين جور تا الي اخر ادامه ميدهيم و هر فصل را خود شخص مي نويسه وداستان انجمن را از ديد خودش بيان مي كنه فكر كنم اينجوري خيلي جذابتر وزيباتر باشه.

پ . ن: نمي خوام ونمي خونم .ونمي نمويسم وبه من چه به تو چه و..... نداريم

redroz
03-20-2010, 12:51 AM
وای چه داستان قشنگی

Scofield
03-27-2010, 05:59 PM
آخر همه داستان ها با یک نفر تموم می شه اون یک نفر یا می بره یا می بازه یا میره یا می مونه یا...
این داستان هم انگار اینجوری تموم شده یکی رفته و تو امضاش هم از همه حلالیت خواسته بقیه هم قاعدتا باید حلالش کنن چون تنها کاری که می شه کرد
واقعا چه می شه کرد همه ما دیر یا زود زیر شلاق تازیانه های زندگی مجبوریم از یک چیزهایی دل بکنیم حالا یکی زودتر یکی دیرتر مهم اینه که استثنا نداره حتی اگه خیلی استثنایی باشی خیلی دوست داشتنی باشی خیلی رحیم باشی...
زندگی دیگه کاریش نمی شه کرد فکر کنم آدم داستان زندگی خودش یک جور قابل تحمل تموم کنه خیلی بهتر از اینه که داستان یکجای دیگه رو عالی بنویسه!
من از همینجا برای رحیم عزیز آرزوی موفقیت می کنم اینجا اومدم چون اینجا بود حالا هم نیست و من نمی دونم چی می شه...چی می کنم...چی می شه کرد...!

mohsen.8
03-27-2010, 06:40 PM
آخر همه داستان ها با یک نفر تموم می شه اون یک نفر یا می بره یا می بازه یا میره یا می مونه یا...
این داستان هم انگار اینجوری تموم شده یکی رفته و تو امضاش هم از همه حلالیت خواسته بقیه هم قاعدتا باید حلالش کنن چون تنها کاری که می شه کرد
واقعا چه می شه کرد همه ما دیر یا زود زیر شلاق تازیانه های زندگی مجبوریم از یک چیزهایی دل بکنیم حالا یکی زودتر یکی دیرتر مهم اینه که استثنا نداره حتی اگه خیلی استثنایی باشی خیلی دوست داشتنی باشی خیلی رحیم باشی...
زندگی دیگه کاریش نمی شه کرد فکر کنم آدم داستان زندگی خودش یک جور قابل تحمل تموم کنه خیلی بهتر از اینه که داستان یکجای دیگه رو عالی بنویسه!
من از همینجا برای رحیم عزیز آرزوی موفقیت می کنم اینجا اومدم چون اینجا بود حالا هم نیست و من نمی دونم چی می شه...چی می کنم...چی می شه کرد...!

شاید زندگی ما رو شلاق بزنه ولی اگه مرد باشی تحمل کنی از هیچی دل نمیکنی شیرینیه ی زندگی شلاق خوردن و شکست و پبروزیه .
بعضی ها زیر این شلاقی که میگی کم میارن بعضی ها هم پوستشون کلفته و همچنان ادامه میدن:kasra:

حاتم ایرانی
03-27-2010, 07:53 PM
محسن تاحالا ندیده بودم جدی حرف بزنی اونم حرف خوبشو
درسته رحیم رفته(که انشالله برگرده)واسه این که این تاپیک همیشه باشه همون حرفی که خودش گفته رو انجام میدیم یعنی هر کسی از دید خودش یه داستانی رو مینویسه(این سری جدیدی هست که رحیم قبل اینکه بره گفته)
رحیم گفته قسمت اول رو عمو میگه پس عمو لطف کن بیا و داستان بنویس

mohsen.8
03-27-2010, 07:58 PM
محسن تاحالا ندیده بودم جدی حرف بزنی اونم حرف خوبشو
درسته رحیم رفته(که انشالله برگرده)واسه این که این تاپیک همیشه باشه همون حرفی که خودش گفته رو انجام میدیم یعنی هر کسی از دید خودش یه داستانی رو مینویسه(این سری جدیدی هست که رحیم قبل اینکه بره گفته)
رحیم گفته قسمت اول رو عمو میگه پس عمو لطف کن بیا و داستان بنویس

حاتم تو که از درون من خبر نداری پر از حرفای زیبا و امیدوارانه است:kesh::kasra:
منم موافقم

Masoud
03-28-2010, 01:34 AM
همه منتظریم اقا اسماعیل شروع کنه و ایشالله منم چند خطی مینوسین.
هرکی هرچقدر دوست داشت بنویسه 5 خط 10 خط هرچی

حاتم ایرانی
03-28-2010, 01:56 AM
عمو گفت که الان سرش شلوغه و سر فرصت مینویسه پس مسعود تو شروع کن

dani
03-28-2010, 12:55 PM
:hora::red boy2:.....

حاتم ایرانی
03-28-2010, 02:23 PM
مسعود یالا بیا داستانتو بنویس

Tifusi
03-28-2010, 02:26 PM
من و محسن در حال تدوین یه داستان هستیم انشالله تا ببینیم چی پیش میاد

حاتم ایرانی
03-28-2010, 02:30 PM
اول مسعود بعد یه فکری به حال شما دوتا میکنیم

mohsen.8
03-28-2010, 06:49 PM
اگه کسی داستان نگه من شروع میکنم به داستان نوشتن ها اونوقت همه فراری میشن
این یک تهدید بود

حاتم ایرانی
03-28-2010, 06:51 PM
بابا مگه مسعود میاد بزار با ترتیب باشه
مسعود
الهه
پویا
آیدا
سید
مسعود منجی
محسن
حاتم
اگه کسی از قلم افتاده بگین

mohsen.8
03-28-2010, 07:04 PM
هر وقت نوبت من شد صدام کنید
فکر نکنم همه بنویسن

Scofield
03-28-2010, 07:19 PM
شاید زندگی ما رو شلاق بزنه ولی اگه مرد باشی تحمل کنی از هیچی دل نمیکنی شیرینیه ی زندگی شلاق خوردن و شکست و پبروزیه .
بعضی ها زیر این شلاقی که میگی کم میارن بعضی ها هم پوستشون کلفته و همچنان ادامه میدن:kasra:
شاید!
من امیدوارم شما یکی از اون مرد ها باشی که طاقت بیاری و در تمام طول زندگیت هیچوقت از هیچ چیز دل نکنی و همه چیز و با همه قشنگی هاش با هم داشته باشی
مثلا هم خرمی بهار و داشته باشی هم گرمای تابستون هم لذت پاییز هم سفیدی زمستون
اما یک خواهش اگه 120 سال دیگه وقتی داشتی نوه هات و نصیحت می کردی هنوز هم از هیچی دل نکنده بودی حتما راز این جاودانگی رو به اونها بگو تا به هم نسل هاشون بگن...
اما عزیز بعید می دونم چنین چیزی شدنی باشه بهتر خودمون و درگیر یک خط نکنیم کل کتاب و ببینیم اینجوری یک چیز دیگه می بینیم

بگذریم من هم می گم بهتر نگذیامر تاپیک گرد فراموشی بگیره راه و باید ادامه داد راوی قصه های شهر فعلا رفته مرخصی استعلاجی و استحقاقی اما قصه سازها هستن پس قصه تموم نمی شه و این شمایید که نباید بگذارید بشه اینجوری یاد رحیم هم زنده می مونه تا روزی که برگرده روزی که حتما دور نیست....
موفق باشید :گل:

mohsen.8
03-28-2010, 07:21 PM
سخته ولی ممکنه
این داستان هم ادامه خواهد داشت کسی ننوشت خودم آستین بالا میزنم و مینویسم

monji
03-28-2010, 09:08 PM
شاید!
من امیدوارم شما یکی از اون مرد ها باشی که طاقت بیاری و در تمام طول زندگیت هیچوقت از هیچ چیز دل نکنی و همه چیز و با همه قشنگی هاش با هم داشته باشی
مثلا هم خرمی بهار و داشته باشی هم گرمای تابستون هم لذت پاییز هم سفیدی زمستون
اما یک خواهش اگه 120 سال دیگه وقتی داشتی نوه هات و نصیحت می کردی هنوز هم از هیچی دل نکنده بودی حتما راز این جاودانگی رو به اونها بگو تا به هم نسل هاشون بگن...
اما عزیز بعید می دونم چنین چیزی شدنی باشه بهتر خودمون و درگیر یک خط نکنیم کل کتاب و ببینیم اینجوری یک چیز دیگه می بینیم

بگذریم من هم می گم بهتر نگذیامر تاپیک گرد فراموشی بگیره راه و باید ادامه داد راوی قصه های شهر فعلا رفته مرخصی استعلاجی و استحقاقی اما قصه سازها هستن پس قصه تموم نمی شه و این شمایید که نباید بگذارید بشه اینجوری یاد رحیم هم زنده می مونه تا روزی که برگرده روزی که حتما دور نیست....
موفق باشید :گل:


سلام
دوست عزیز با نوشته هاتون یکی دو جا دیگه هم آشنا هستم ( البته تا حدودی)
به هر حال اگر حضور ذهن داشته باشید و قابل دونسته باشید
نوشته های من رو هم خوندین . توی همون ( یعنی همین نه) بله تو همون داستان شهر
به هر حال کاربرای اینجا حتما مینویسن و خیلی زیبا مینویسن
رحیم هم هست پیش خودم. با کریم میان به امید اون روز خوب

Scofield
03-28-2010, 09:38 PM
سلام
دوست عزیز با نوشته هاتون یکی دو جا دیگه هم آشنا هستم ( البته تا حدودی)
به هر حال اگر حضور ذهن داشته باشید و قابل دونسته باشید
نوشته های من رو هم خوندین . توی همون ( یعنی همین نه) بله تو همون داستان شهر
به هر حال کاربرای اینجا حتما مینویسن و خیلی زیبا مینویسن
رحیم هم هست پیش خودم. با کریم میان به امید اون روز خوب
اختیار دارید این چه حرفیه
اتفاقا کاملا اون نوشته و باقی نوشته ها! با همه پیچیدگی هاشون یادم هست
اصولا نوشته های پیچ در پیچ شما خیلی ساده قشنگه و منم مثل همه هم می خونم هم لذت می برم
بقیه دوستان هم حتما قشنگ می نویسن چون از دلشوون می نویسن و برای دلشون و دلمون و...
من و ما هم منتظر اون روز خوبی که شما منجی اومدنش هستی می مونیم
روزی که همه با هم شاد باشیم اینجا و اونجا هم نداره

Masoud
03-28-2010, 09:38 PM
دوستان یه چند خط نوشتم ولی با عرض معذرت من چون خودم وقت نکردم پستهای رحیم رو بخونم نمیدونم چطوری باید بنویسی.چیزی که من نوشتم فقط یه شروعه.ایشالله شما ادامه بدید و من یاد بگیرم چون واقعا نمیدونستم چیو باید پرورش بدم.خلاصه ببخشید.به اصرار بچه ها هم این رو تند تند ظرف 7-8-10 دقیقه نوشتم.

فصل اول : راه افتادن انجمن

دوییدیم و دوییدیم و دوییدیم انجمن رو با کلی مکافات بالا اوردیم.خیلی سخت بود به هر دری میزدی میدید یه جاش میلنگه.تجربه و سن کم من هم پدرم رو در اورده بود و هر کاری میکردم نمیشد ولی اخر سر یه سری چیزها دست به دست هم داد و شد.این خونه دوم ما با صد تا زووور بالا اومد ولی هرچی میگشتی خبری از کاربر نبود.به هر دری زدیم دیدیم نه نیست.
یه ذره گذشت دیدیم بعله میگن شما باید برید انجمن فلان مدل رو بخرید تا کاربرها بهش عادت دارن.
بگذریم که پوله این ننه مرده چطوری جوور شد و ریختیم تو حلقوم این اجنبی ها ولی انجمن اونجوری که مردم باهاش عادت داشتن اومد بالا....

یه مدت گذشت انجمن داشت خاک میخورد و منه بی تجربه هم تو کار سایت و انجمن و درس و هزار چیز دیگه مونده بودم .سیاوش رو از پارسفوتبال میشناختم و میدونستم خوبه اوردم گذاشتم تا رو به راهش کنه ولی بازم نبود کاربر کمر اون بنده خدا رو هم شکونده بود.

یه مدت گذشت و دیدم هر موقع سر میزنم تو انجمن یکی اومده و همه خبرها رو گذاشته و همش تو انجمنه.نمیشناختمش ولی دیدم یوزرش زماراست.پیش خودم گفتم حتما مثل 14-15 سالگی خودم که 24 ساعت تو نته و درس مشق نداره ولی بعدها فهمیدم زامارا خیلی بزرگتر از این حرفهاست!!!!
کم کم شلوغ شد.زامارا هر روز خبر میزاشت و انجمن رو اب و جارو میکرد.صبح اول صبح کرکره رو میداد بالا و تا وقتی چراغای همه خونه ها خاموش میشد اینجا بود ما هم دیدیم از این بهتر گیرمون نمیاد گذاشتیمش کنار سیاوش تا یه گروه مدیریت مشتی درست کنیم.
انجمن بهتر میشد و میشد و میشد هر روز کاربرای جدیدتری میومدن.امید پرسپولسی،حامد کاکا،مونا،کریم،مسعود،رحیم ،سارا و و و و و خیلی های دیگه.
یه سریعاشون اومدن دشک مشکشون رو پهن کردن و خوابیدن همین جا و هیچ رقمه قصد رفتن نداشتن.شامو و ناهرشون رو تو کافی شاپ میخوردن و سر و تهشون رو میزدی اینجا بودن ولی یه سریعهای دیگه اوندن ولی موندگار نبودن و دو سه لقمه ای رو با ما سر این سفره بودن و بعد حالا یا با خداحافظی یه بدون خداحافظی گذاشتن رفتن.

روزا داره میگذره و خیلی وقت از اون روزها گذشته ولی دوست دارم یه سفره بزرگ پهن کنیم و همه اون قدیمی ها و جدیدها دوباره کنار هم بشینن.

Scofield
03-28-2010, 09:46 PM
دوستان یه چند خط نوشتم ولی با عرض معذرت من چون خودم وقت نکردم پستهای رحیم رو بخونم نمیدونم چطوری باید بنویسی.چیزی که من نوشتم فقط یه شروعه.ایشالله شما ادامه بدید و من یاد بگیرم چون واقعا نمیدونستم چیو باید پرورش بدم.خلاصه ببخشید..


فکر کنم مهم هم همین شروعه که گاهی بزرگترین عامل رکود ایده هاست
به مرور با نوشته سایر بچه حتما کاملتر می شه
پیشنهاد می کنم لینک همه نوشته های داستانی رو صفحه اول تاپیک بگذارید

mohsen.8
03-29-2010, 02:01 AM
مرسی مسعود ایشالا بچه های قدیم دوباره میان
نفر بعدی کیه؟

حاتم ایرانی
03-29-2010, 02:03 AM
نمیدونم یا قرعه کشی یا همینطوری هر کی به ذهنمون یا خود مسعود بگه نفربعدیش کی باشه

mohsen.8
03-29-2010, 02:07 AM
من اعلام آمادگی میکنم
مثله همیشه مرد عملم

حاتم ایرانی
03-29-2010, 02:11 AM
نمیدونم همش تقصیر من گردوندمش ولی بهتر از این هست که خاک بخوره
من میگم هر کی نوشت بگه بعدیش کی باشه نفر بعد هم باید بنویسه

Masoud
03-29-2010, 02:19 AM
محسن بنویس ..........

mohsen.8
03-29-2010, 12:31 PM
...در یک روز پاییزی که دلم گرفته بود مشغول قدم زدم تو خیابون بودم . خیابون خلوت بود و فقط صدای باد و ریختن برگ زرد درختان به گوش میرسید. گرد و غبار جلو چشمم رو گرفته بود و خوب مسیر رو نمیدیدم ناگهان چشمم به یک تابلوی بزرگ افتاد هر چی سعی کردم بخونم نشد تا اینکه جلوتر رفتم و دیدم نوشته به ارتش سرخ خوش آمدید...
من هم رفتم داخل ببینم چه خبره. مکان خیلی بزرگ و زیبایی بود همینطور که در حال قدم زدن بودم دیدم چند نفر دارن به سمت کافی شاپ جرکت میکنند و متوجه حضور من نشدن. من هم یهو یک صدایی شنیدم که دیدم شکمم با آهنگ خاص خودش میگه من گشنمه . منم تصمیم گرفتم برم کافی شاپ هم یک چیزی بخورم هم ببینم چه خبره اونجا...
رسیدم به در کافی که یهو دیدم یکی صدام میکنه. محسن..محسن.. در حالی دستام تو جیبم بود برگشتم ببینم کیه داره منو صدا میکنه...دیدم حاتم نفس زنان آمد طرف ...
حاتم: سلام محسن اینجا چیکار میکنی
محسن: علیک سلام چطوری تو هم اینجایی؟ ای بابا
حاتم: من هم تازه اومدم بیا بریم یک چیزی بخوریم
از دیدن حاتم خوشحال شدم و همینطور که در حال حرف زدن بودیم دیدم یکی با صدای بم مانند گفت :سلام
غریبه به نظر میرسید ما هم سلام کردیم گفت من تازه اومدم اینجا میشه راهنماییم کنید؟
منم گفتم ما هم تازه اومدیم خلاصه هنوز نیامده 2تا دوست پیدا کردیم. اسم اون جوون پدرام (nesta) بود..
خلاصه 3 نفری با لبانی خندان و شکمی گرسنه وارد کافی شاپ شدیم..
در کافی شاپ هم همه بود و با هم کل کل میکردنو میخندیدن... باصدای باز شدن در همه نگاه ها به سمت ما چرخید... هرکی در حال انجام یک کاری بود. یکی روزنامه میخوند یکی سیگار میکشید یکی پذیرایی میکرد و... ما هم سلامی کریدم و رفیم سر میز نشستیم که یک دختر خانومی با منوی کافی اومد طرف ما گفت: سلام خیلی خوش اومدید چی میل دارین؟ من هم گفتم 3تا قهوه ...
در این میان یک شخصی به شدت به ما 3 نفر خیره شده بود و با قلمی که در دست داشت بازی میکرد و گاهی خودکارش را روی کاغذ میرقصاند و نوشته ای مینوشت و زیر لب آهی میکشید...دلتنگ به نظر میرسید...
این داستان ادامه دارد...

ببخشید بچه ها یکمی داستانم ابتدایی بود ایشالا بهتر میشه

mohsen.8
03-29-2010, 01:13 PM
[QUOTE=mohsen.8;158466]...در یک روز پاییزی که دلم گرفته بود مشغول قدم زدم تو خیابون بودم . خیابون خلوت بود و فقط صدای باد و ریختن برگ زرد درختان به گوش میرسید. گرد و غبار جلو چشمم رو گرفته بود و خوب مسیر رو نمیدیدم ناگهان چشمم به یک تابلوی بزرگ افتاد هر چی سعی کردم بخونم نشد تا اینکه جلوتر رفتم و دیدم نوشته به ارتش سرخ خوش آمدید...
من هم رفتم داخل ببینم چه خبره. مکان خیلی بزرگ و زیبایی بود همینطور که در حال قدم زدن بودم دیدم چند نفر دارن به سمت کافی شاپ جرکت میکنند و متوجه حضور من نشدن. من هم یهو یک صدایی شنیدم که دیدم شکمم با آهنگ خاص خودش میگه من گشنمه . منم تصمیم گرفتم برم کافی شاپ هم یک چیزی بخورم هم ببینم چه خبره اونجا...
رسیدم به در کافی که یهو دیدم یکی صدام میکنه. محسن..محسن.. در حالی دستام تو جیبم بود برگشتم ببینم کیه داره منو صدا میکنه...دیدم حاتم نفس زنان آمد طرف ...
حاتم: سلام محسن اینجا چیکار میکنی
محسن: علیک سلام چطوری تو هم اینجایی؟ ای بابا
حاتم: من هم تازه اومدم بیا بریم یک چیزی بخوریم
از دیدن حاتم خوشحال شدم و همینطور که در حال حرف زدن بودیم دیدم یکی با صدای بم مانند گفت :سلام
غریبه به نظر میرسید ما هم سلام کردیم گفت من تازه اومدم اینجا میشه راهنماییم کنید؟
منم گفتم ما هم تازه اومدیم خلاصه هنوز نیامده 2تا دوست پیدا کردیم. اسم اون جوون پدرام (nesta) بود..
خلاصه 3 نفری با لبانی خندان و شکمی گرسنه وارد کافی شاپ شدیم..
در کافی شاپ هم همه بود و با هم کل کل میکردنو میخندیدن... باصدای باز شدن در همه نگاه ها به سمت ما چرخید... هرکی در حال انجام یک کاری بود. یکی روزنامه میخوند یکی سیگار میکشید یکی پذیرایی میکرد و... ما هم سلامی کریدم و رفیم سر میز نشستیم که یک دختر خانومی با منوی کافی اومد طرف ما گفت: سلام خیلی خوش اومدید چی میل دارین؟ من هم گفتم 3تا قهوه ...
در این میان یک شخصی به شدت به ما 3 نفر خیره شده بود و با قلمی که در دست داشت بازی میکرد و گاهی خودکارش را روی کاغذ میرقصاند و نوشته ای مینوشت و زیر لب آهی میکشید...دلتنگ به نظر میرسید...
این داستان ادامه دارد...

...چند دقیقه ای گذشت که روباره صدای شکمم به نشانه ی اعتراص بلند شد منم به حاتم گفتم برو ببین این قهوه ی ما چی شد؟ حاتم رفت و با یک سینی قهوه اومد و روی میز گذاشت منم گفتم آفرین داری کم کم دا میافتی
حاتم : محسن داری زیاده روی میکنی ها هیجی بهت نمیگم پرو شدی:khalal:
در حال بجث کردن بودیم که پدرام با یک بیت شعر ما رو به آرامش دعوت کرد و مشغوله نوشیدن قهوه شدیم بعد از تموم شدن قهوه پدرام شروع به فال گرفتن من کرد.. فنجان رو با یک حالت خاص برداشت و به دقت خیره شده بود گفت تو اینجا دوستان زیادی پیدا میکنی و موفق میشی و از این حرفا ...همینطور که داشت نگاه میکرد گفت عکس یک سوسک تو فنجون دیده میشه که نمیدونم چیه ما هم خندمون گرفت..:4:
فنجان حاتم رو برداشت که فالشو بگیره دید تا قطره ی آخر همه ی قهوه رو خورده و مثله یک ظرف شور تمیزش کرده بود. همینطور که داشتیم حاتم رو مسخره میکردیم ناگهان با باز شدن در کافی شاپ دوباره نگاه همه به سمت در چرخید..
یک مرد مسن ولی با روحیه ای جوان وارد کافی شد و همه به احترام او بلند شدن و سلام کردن و دوره او جمع شدن عمو عمو میکردن
ما هم سلام کردیم که به گرمی از ما استقبال کرد و خواست که معرفی کنیم
ما هم معرفی کردیم خودمون رو و با بقیه بچه ها آشنا شدیم... اول آقا اسماعل خودشو معرفی کرد بعد جوون روزنامه به دست آمد جلو و گفت من پویا هستم خیلی خوش آمدید.
همه معرفی میکردن ... آیدا ..الهه.. بابک..سارا در نهایت هم دو جوون که در یک میز نشسته بودن طرف ما آمدن ابتدا مرد قلم به دست گفت من رحیم هستم و در آخر هم یک جوون که در حال خاموش کردن سیگارش بود گفت من هم مسعود منجی هستم...
ما هم زود صمیمی شدیم و در کنار این دوستان به بحث و تبادل نظر پرداختیم

اینم از داستان ما که میخواستم بیشتر ادامه بدم ولی نوبت سایر دوستان هست
بازم اگه خوب نبود شرمنده

monji
03-29-2010, 09:29 PM
محسن کارت عالی بود
البته فکر کنم با کمک سید نوشتین . خیلی خوب بود اما کاشکی یه کم بیشتر از برخوردهای اولیه مینوشتین
این که با بچه ها چه جوری آشنا شدین. در کل کارت بی نظیر بود
دیشب داشتم به مسعود میگفتم . رحیم با این یادگاریش میخواست
هرکس از خودش بنویسه نه چیزی که نیست و یا چیزی که میتونسته باشه
فقط از خودش بنویسه. واقعیت مثل خودتون
یا حق

mohsen.8
03-29-2010, 09:38 PM
سید قراره یکی دیگه بنویشه اینو من نوشتم
زود نوشتم زیاد خوب از آب در نیمد ایشالا دفه ی بعد ریز بین تر مینویسم

Scofield
03-29-2010, 09:44 PM
آقا محسن خسته نباشی
من نمی گم عالی چون همیشه برای عالی شدن باید تلاش کرد اما شروع خوبی بود البته متوجه هستید که همه باید ادامه بدن و اینجوری نیست که فقط یکبار بنویسند
البته همونطور که مسعود منجی عزیز هم گفت یک خورده برخوردها کم و گذری بود که حتما به مرور پوشش می دی
بازم از اینکه وقت گذاشتی تشکر می کنم و بخاطر اینهمه انرژی که داری بهت تبریک می گم

حالا نفر بدی که با انتخاب خود محسن باید نحو وررودش و به شکل داستان بنویسه

mohsen.8
03-29-2010, 09:49 PM
محمد جان مرسی از راهنماییت
من تورو واسه داستان بعدی انتخاب میکنم

حاتم ایرانی
03-29-2010, 11:01 PM
به به محسن دست به قلم خوبی هستی ها
از خودم ناامید شدم چون عمرنا بتونم اینطوری بنویسم
درضمن من پدرام رو از قبل میشناختم:4:

Scofield
03-30-2010, 12:55 AM
محمد جان مرسی از راهنماییت
من تورو واسه داستان بعدی انتخاب میکنم
خواهش می کنم

نه دیگه نشد!
من با اصل نوشتن مشکلی ندارم اما واسه من خیلی زود بهتر دوستانی که قبل از من بودن ادامه بدن تا نوبت به ما هم برسه انشاالله تا اون موقع با اینجا و اینجا نشینان آشناتر شدیم و دیگه انگ تازه وارد هم رو پیشونیمون نیست!!
در ثانی من الان توی بدترین شرایطم اینقدر که حتی روزانه هامم به زور عادت می نویسم اینکه فعلا از من شرمنده
با این حال از لطفت ممنونم :گل:

حاتم ایرانی
03-30-2010, 01:04 AM
اشکال نداره محمدولی بعدا باید بنویسی
محسن بعدی رو انتخاب کن

mohsen.8
03-30-2010, 01:24 AM
باشه
مسعود منجی رو دوست دارم بنویسه ولی مثله اینکه یکمی مشکل داره نمیتونه
اگه مسعود منجی نمتونه حاتم بنویس

حاتم ایرانی
03-30-2010, 01:25 AM
من که قرار بود آخرین نفر بنویسم
عجب
اشکال نداره انشالله فردا مینویسم ولی بلد نیتسم مثل محسن بنویسم بعدا بهم نخندین

حاتم ایرانی
03-30-2010, 04:56 AM
انگار من باید بنویسم
من واقعا از الان بهتون بگم اصلا بلد نیستم داستان بنویسم به محسن و مسعود نمیرسه چه برسه به رحیم
همیشه هم انشام کمترین نمرم بود پس ببخشید
من به احترام همتون مینویسم

ورود اول

عضو دوتا انجمن بودم میشه گفت از اون بچه های فعال بودم به دلایلی هردوشون بسته بودن دنبال یه جایی میگشتم که جاشونو پر کنه تا اینکه سروکلم توی مکانی به اسم ارتش سرخ پیداش شد اونم با اسم سرخدل1 کاملا متفاوت با اسم همیشگیم واسم عجیب بود که اولی که ثبت نام کردم نمیتونستم پست و پیغام بدم خداروشکر میتونستم تو چتروم چیزی بنویسم درخواست کمک کردم نمیدونستم اشکال کار از چیه از شانس خوبم یوزری به اسم زامرا که بهش میومد از مدیرا باشه اومد و یوزرمو فعال کرد اولاش میخواستم ببینم چه خبره نوشته های چتروم رو که نگاه میکردم که برعکس اون انجمنا واسه چندروز پیش رو هم داشت دیدم یوزر shayan love red هست خوشحال شدم چون شایانو از قبل میشناختم به پیشنهاد شایان نام کاربریمو با کمک زامرا به حاتم ایرانی که بیشتر منو با اون میشناختن عوض کردم بعدش متوجه شدم که خیلیا رو میشناسم مثل نازنین و آرمین و علی و .........ولی از شانس بد من انگار بعضی هاشون مرخصی کوتاه مدت و بعضی هاشون بلند مدت گرفته بودن یعنی میشه گفت هیشکی رو نمیشناختم
تصمیم گرفتم مثل اون انجمنا فعال باشم چندتا تاپیک متنوع درست کردم ولی انگار اینجا قانون داشت انگار اینجا بیشتر از دو جای قبلی ورزشی بود مونده بودم حتی تاپیک داستانی که گذاشتم یوزر زامرا بعدش اجازه کارکردنشو به عنوان یک تاپیک آموزنده داد فهمیدم اینجا هرکی به هرکی نیست حتی یه هشدار کاملا محترمانه از زامرا گرفتم که این انجمن کاملا ورزشی هست و مطالبش باید بیشتر ورزشی باشه همیشه اخبار ورزشی رو از آماده میخوندم بلد نبودم هیچ کاری نکنم تصمیم گرفتم که خودم دنبال خبر بگردم و بزارم ولی کاملا تو این کار بی تجربه بودم از تاپیکای موجود خبری نداشتم نمیدونستم خبری که دارم تاپیکش هست یا نه هی مزاحم زامرا میشدم (چون کسی رو جز اون نمیشناختم)جالب اینجا بود که بعضی بارا خبر قدیمی میزاشتم و باز هم زامرا باید میومد و اشتباهات منو اصلاح میکرد
احساس غریبی میکردم جز خرابکاری و معذرت خواهی از زامرا کاری نمیکردم وقتی که یکی از اون انجمنا یه بار دیگه باز شد ول کردم چون فک میکردم به دردم نمیخوره ولی انگار اشتباه کرده بودم.........

انشالله ادامه داره



نفر بعدی الی باشه

zamara
03-30-2010, 09:32 AM
حاتم جان با اينكه داستان و مطلبت كوتاه بود آما بايد بهت تبريك بگم كه توي همين چند خط مطالب واقعي و پر محتوايي ارسال كرديد.
چرا كه شما حرف دل را با زبان داستان بيان كرديد.
اگر بنا به نمره دادن بود من به شما از بيست ، نمره 19 رو ميدادم.

mohsen.8
03-30-2010, 12:51 PM
مرسی حاتم. خوب بود ولی جای بهتر شدن داره
منتظر داستانهای بعدیت هستیم داش حاتم

Scofield
04-01-2010, 02:30 AM
نفر بعدی نمی خواد بنویسه؟!

حاتم ایرانی
04-01-2010, 09:29 PM
خب انگار الهه الان یه مشکلی داره نمیتونه بنویسه
پس مسعود منجی بنویسه

mohsen.8
04-01-2010, 11:32 PM
اگه کسی نمخواد بنویسه دوباره خودم شروع میکنم به نوشتن
اینجا نباید خاک بخوره

حاتم ایرانی
04-02-2010, 12:09 AM
محسن اگه مسعود ننوشت تو بنویس هیچ اشکالی نداره

monji
04-03-2010, 11:18 PM
خوب انگار من باید بنویسم
منتها قبلش بگم که این چند روز نبودم و نتونستم سر بزنم باید ببخشید.
ایشالا فردا شب من هم مینویسم
چون دیر وقته باید برم
موفق - یا حق

Spring_red
04-04-2010, 02:57 PM
باریلا داداش محسن خیلی با حال بود
خوشم اومد

monji
04-04-2010, 10:57 PM
سلام
راستش نمیدونم چه جوری باید شروع کنم . و این مشکل همیشگی من بوده
شروع - اینبار میخواهم پر چونگی کنم از اول اولش بگم سال 83
تازه با فروم ها و انجمن ها آشنا شده بودم . اورکات و کلوب و ...
خیلی اتفاقی بود آشنایی من با کانون هواداران پرسپولیس و تکرار این جمله:
دوستی یک اتفاق اما جدایی یک قانون. و دوستی من هم یک اتفاق بود
یادم میاد شاید سه یا چهار نفر بودیم . من - پیام اسکویی - رضا جاسبی - اسماعیل رازقندی - مریم پوراحمدی و....
و یکی دو تا عضو غیر ثابت
یواش یواش زیاد شدیم . یعنی در اوجش میشدیم 15 نفر به زور . شیما و مونا اومد با خودشون طراوت آوردن
صادق اومد و با خودش صداقت آورد مثل رحیم اینجا بود یک معلم و یک استاد
علی و آرمین شدن داداشای تکرار نشدنی من حسن مهدوی اومد و تازه شدیم و تضارب افکار و ....
جالب بود ادمین نداشت سایت . خودمون کنترلش میکردیم . هوای هم دیگرو داشتیم .
یک خانواده واقعی به بزرگی پرسپولیس و وسعت ایران و به گرمی خون تو رگ .
محمد حسن انصاریفرد رو انداختن بیرون . محبوب بود و دوست داشتنی
تازه حبیب کاشانی اومده بود . همون موقع توی انجمن گفتگوی سایت روزنامه پیروزی هم فعالیت داشتیم .
هرکی تو کانون بود توی روزنامه هم بود.
اونقدر از اومدن حبیب کاشانی ناراحت بودیم که واقعا مشمئز کننده ترین موجود زندگی مون شده بود
و شعر بخز در لاکت ای حیوان از اینجا شد ورد زبونمون
کانون رو بستن و دیگه رامون ندادن . روزنامه هم به دلیل مشکلات مالی سایتشو بست.
موندیم بی خونه.
رفتیم قرمزته و من هم رفتم خدمت سربازی . تلفنی با همه در ارتباط بودم . پشت تلفن میگفتم و علی مینوشت واسم و به اسمم
شبها توی آسایشگاه اول رفقا رو دعا میکردم و بعد میخوابیدم حتی تو اون 48 ساعت تیره و لعنتی
بعد از آموزشی شهر خودمون بودم و به نت دسترسی داشتم ولی خوب تازه یه فست فود شریکی زده بودیم با رفیقمون .
کوچیک بود و داغ داغ . داشتیم بازار اون محله رو قبضه میکردیم ... یادش بخیر شبها بوی روغن سوخته میدادیم . کف دستمون هم از شوری خیار شور می سوخت . بگذریم ...
بعد از یک سال و به دلایلی شراکت تعطیل شد و وقت واسه نت اومدنم زیاد شد
با مونا و علی و آقای رازقندی هنوز در ارتباط بودم
مونا اینجا رو به من معرفی کرد . اومدم . زیاد نبودیم مثل کانون
مونا بود و من و علی وامیر و شیما و رازقندی از گورستان کانون تعطیل شده باقی مونده بودیم
به من فاز کانون رو میداد . و یاد شبها و روزهای عاشقی و دوست داشتن واقعی
تا اینکه نفهمیدم چی شد علی و امیر و مونا و شیما و یکی دو تا دیگه رفتن
رفتن و منتظر برگشتنشون نشدم . و من چقدر بی معرفت بودم .
روزها و شبهای خوبی داشتم
یه عنصر به اسم کریم که به دوستی باهاش افتخار میکنم و بعدش یواش یواش با پویا و امیر و رحیم و .......
حالا همه و همه رو دوست دارم . بی کم و کاست برادرانه
دوستان قدر دوستی ها و برادری هاتون رو بدونید
الان از آرمین و علی و امیر بیخبرم . دلم براشون یه ذره شده
نمیخواهم یه روز بگم دلمواسه محسن و بهار و امیر و پویا و حاتم و بابک و نازی و سید و میلاد و سارا و الهه و آیدا و .......
یه ذره شده
همیشه بامن بمونید.

Masoud
04-04-2010, 11:10 PM
محسن ردیف بود ولی باید ادامه بدیا.
یه چیزی بهم میگه تو مثل رحیم میتونی همین طور ادامه بدی و صفحه به صفحه بنویسی.
منتظریممممممممم

Scofield
04-05-2010, 12:01 AM
مسعود خان قشنگ بود خسته نباشی من یادم باشه یک روز که وقت داشته باشی یک خرده مفصل تر در مورد این راهی که اومدی باهات صحبت کنم

از بقیه دوستان هم خواهش می کنم از همراهی کردن ما توی این تاپیک نترسند هدف اینجا مسابقه نویسندگی نیست می خوایم دور هم باشیم و بعضی چیزها رو مرور کنیم که مرور کردنشون واجب!

نمی دونم بخاطر اینجاست یا نه اما یک حس قشنگ داره از اون دور دست ها می یاد حسی که می گه من از بختکی که افتاده بود روم و نمی گذاشت بنویسم رها شدم! حالا جرئت می کنم به دوباره نوشتن فکر کنم و این برای من که اون همه کاره نکرده دارم و حرف های نوشته نشده و داستان های نگفته خیلی شیرین!
فکر کنم بخشیش و مدیون شما هستم و این تاپیک و این انگیزه ای که اینجا و بین شما موج می زد و به من رسید و از من رد شد و من و غرق خودش کرد...
نمی دونم چی شد که یک لحظه تصمیم گرفتم اون بالا آدرس ارتش سرخ بزنم بیام تو این تاپیک پست آخر رحیم و ببینم با اون امضاش و بعد ...
دوستی می گفت زندگی هیجان انگیزی داریم که هر لحظه اش یکجور بدون تکرار بدون روزمرگی حتی اگه نخوایم اینجوری فکر کنیم. گاهی فکر می کنم که شاید راست می گفت...
شاد باشید و استوار

mohsen.8
04-05-2010, 12:06 AM
مرسی مسعود منجی مطمئن باش دلت هیچ وقت واسه من تنگ نمیشه چون همیشه اینجام تو هم مارو تنها نزار
راستی نفر بعدی رو انتخاب کن