PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر خاطرات


mohsen.8
02-08-2010, 03:46 PM
سلام به همه ی بچه های گل سایت تو تین تایپک هرکی خاطره ی جالب و خندخ دار داره بیاد بگه
منتظره خاطرات زیباتون هستم

پرسپولیسی.جنوبی
02-08-2010, 05:49 PM
فکر کنم یک تاپیک شبیه این باشه .ولی یک سوال خاطرات با حال که توی انجمن برامون اتفاق افتاده تعریف کنیم.

red girl
02-08-2010, 05:54 PM
هر چی خاطره میخواید بگید
از هرجا..

Tifusi
02-08-2010, 06:14 PM
خنده دار ترین خاطره من هنوز ادامه داره!
سپاهان با دزدی امتیاز و کمک بیشتر از 12 امتیاز داره از طرف داورا داره قهرمان میشه
خداییش از این خنده دار تر؟

red girl
02-08-2010, 06:15 PM
خنده دار ترین خاطره من هنوز ادامه داره!
سپاهان با دزدی امتیاز و کمک بیشتر از 12 امتیاز داره از طرف داورا داره قهرمان میشه
خداییش از این خنده دار تر؟

خوشم اومد
خاطره ای که از ذهن هیچ کس پاک نمیشه !:vg:

پرسپولیسی.جنوبی
02-08-2010, 06:16 PM
خوب من یک خاطره با حال از انجمن دارم ولی زیر سوژه قرارم ندید.
اقا کسی هستن نمیدونن قبلا این انجمن چه گرم بود.خیلی هم بهال بود و خبری از سوسکو سوغاتی و از این چور حرفها نبود .میرم سر اصل مطلب تو این انجمن با حال یک گروه بود گروه قدیمی mapکه بچهای باحالی توش بودن.داش گلم پویا و امیر که خیلی بچه با حالی است و مصطفی که زیاد نمی شناسمش متشکل از این افراد.
ویک گروه امد رو کار گروه دامول این گروه جدید بود قدمت قدیمی نداشت مدیر این گروه الهه بود که به الی مشهور بود و معاون سوژه این گروه هم من بودم.یعنی محمد که به مملی مشهوره.که بعدها افرادی چون عسل سارا وali_karimi (http://arteshesorkh.com/forum/member.php?u=7589)وHMN (http://arteshesorkh.com/forum/member.php?u=1378) امدن عضو این گروه شدن.نقش اول این گروه من بودم با غلط املایی و دستوریم .این گروه به مبارزه علیه گروه map برخاست ومن هم با غلط املاییم زیر سوژه این گروه بد قرار گرفته بودم . بیچاره هم گروهیام میرفتن درست میکردن من میرفتم سوتی میدادم.
خلاصه به این روال این دو گروه پیش رفت تا اینکه گروها نمیدونم چی شد که از هم پاشید .
این هم سوتی بنده در گروه دامول .
تا خاطره بحال دیگه از انجمن فعلا بای

mohsen.8
02-08-2010, 06:41 PM
منم یه خاطره بگم
سال سوم دبیرستان بودم خیلی شیطون بودم تو مدرسه به محسن دو در معروف بودم همیشه فرار میکردم از مدرسه. یه روز امتحان زیست داشتم هیچی نخونده بودم تصمیم گرفتم فرار کنم
رفتم بیرون دیدم در قفله خلاصه گفتم از دیوار برم رفتم بالا دیوار کیفم انداختم تو کوچه خودم هم پریدم پایین. واای یهو دیدم ناظمم تو کوچه بود کیفم هم تو سرش خورده بود:24::24:

خلاصه گوشمو گرفت برد دفتر زنگ زد بابام دیگه 2 نمره انضباط کم کردن خلاصه بیچارمون کرد
ولی خیلی حال داد. منتظره خاطرات بعدی باشین من زندگیم همش خاطرس مخصوصا تو برزیل اینقدر سوتی دادم بعدا براتون میگم

red girl
02-08-2010, 06:56 PM
من عاشق پسراییم که از مدرسه فرار میکنن:24:
اینقدر خوشم میاااااااااااااااااد خیلی باحاله
:24:

پرسپولیسی.جنوبی
02-08-2010, 07:31 PM
عید نوروز بود سوار قایق بودیم ناخدای قایق هم اوندفعه من بودم پسر خالم جاشوم بود . رفتیم مسافر برای تفریح دریا پیدا کنیم مسافر پیدا شد یک خونواده بودن 3تایی دختر 1زن 1مرد 1پسر سوار قایق شدیم .
پسره جوان بود به من میگفت تک بزن منظور از تک زدن سینه قایقو بلند کنم منم هی همین کارو میکردم تا اینکه ابجیاش گفتن سرعت برو تک بزن منم قبول کردم یکمی هم موج می یومد اقا ما همینطور میرفتیم سرعت می رفتیم و سینه قایقو بلند میکردیم مادرشون چاق بود چرا این صندلی قایق نشکنه و زنه پشتش به این گیر نکنه هالا زنه چنان چیقی میکشید و پسر و دختراش زور میدادن نمیتونستن در بیارنش . بردمش ساحل خودم هم کمکشون کردم در اوردیمش .نمیدونی چقدر گودی این صندلی زیاد بود .خلاصه یک خرچی انداخت رو دستمون ولی کلی خندیدم.
منطزر بعدیش باشید

Spring_red
02-08-2010, 09:14 PM
چه تایپیکه جالبی
خوشم اومد

mohsen.8
02-08-2010, 09:35 PM
يه خاطره هم بگم يكمي بده
10 سالم بود خونه مادر بزرگم مهموني بوديم همه جمع بودن پسر خالم يك سالش بود خيلي چاق و سنگين بود بعد همه نشسته بودن من رفتم بغلش كنم اينقدر سنگين بود كه زورزدم بعد يه صدايي از معدم خارج شد
همه زدن زير خنده منم لپام از خجالت سرخ شد هرچي يادم مياد اعصابم خورد ميشه اه:gamm:

نازنين
02-08-2010, 11:03 PM
جالب بود كلي مستفيض شدم:))

mohsen.8
02-09-2010, 12:06 AM
مثله اينكه فقط ما بايد خاطره بگيم
يكي بياد ديگه

mohsen.8
02-11-2010, 02:15 PM
توواين سفري كه اومدم ايران يه خاطره بد برام اتفاق افتاد
تو فرودگاه بوديم من يه لباس كه وسطش بزرگ نوشته بود ايران رو پوشيده بودم. بعد يهو يه عرب اومد طرفم يا عربستاني بود يا لبناني خلاصه اومد به ايران توهين كرد منم ديگه جوش كردم هر چي از دهنم بود به عربا گفتم بعدش يه گردو خاك اساسي درست شد هم زديم هم خورديم دوست داشتم كلشو بشكونم تا الان اعصابم از حرفي كه زد خورده...

Spring_red
02-11-2010, 04:32 PM
میکشتیش داداشی
یدونم کف گرگی میزدی دیگه حالش جا میومد
عربم عربای قدیم

mohsen.8
02-11-2010, 04:34 PM
اگه بابام نبود كشته بودمش آبجي شانسش گرفت

mohsen.8
02-24-2010, 10:21 PM
مثله اینکه کسی هیچ خاطره ای تو زندگیش نداره
یکی بیاد بگه دیگه تا من هم بگم

monji
02-25-2010, 09:35 PM
خاطره که نه ولی یه اتفاق شاخ:
چند وقت پیش واسه آزمون استخدامی یکی از موسسات دولتی ثبت نام اینترنی کردم
ثبت نام شامل چند مرحله بود ( مثل همیشه) آپلود عکس و تکیل کردن فرم مربوطه و ارسال کد فیش واریزی و در نهایت دریافت کد رهگیری ثبت نام
گذشت تا یکی دو روز پیش که واسه دریافت کارت ورود به جلسه رفتم به سایت مربوطه
این هم اون اتفاقی که نباید می افتاد:
http://www.postimage.org/image.php?v=PqBvnRA
http://www.postimage.org/image.php?v=PqBvnRA

monji
02-25-2010, 09:44 PM
منم یه خاطره بگم
سال سوم دبیرستان بودم خیلی شیطون بودم تو مدرسه به محسن دو در معروف بودم همیشه فرار میکردم از مدرسه. یه روز امتحان زیست داشتم هیچی نخونده بودم تصمیم گرفتم فرار کنم
رفتم بیرون دیدم در قفله خلاصه گفتم از دیوار برم رفتم بالا دیوار کیفم انداختم تو کوچه خودم هم پریدم پایین. واای یهو دیدم ناظمم تو کوچه بود کیفم هم تو سرش خورده بود:24::24:

خلاصه گوشمو گرفت برد دفتر زنگ زد بابام دیگه 2 نمره انضباط کم کردن خلاصه بیچارمون کرد
ولی خیلی حال داد. منتظره خاطرات بعدی باشین من زندگیم همش خاطرس مخصوصا تو برزیل اینقدر سوتی دادم بعدا براتون میگم

محسن من هم سال سوم خیلی از مدرسه فرار میکردم
ولی چون یه کم تپل مپل بودم مجبور بودم به جای دیوار جور دیگه ای فرار کنم
مدرسمون دو سه متر نرده داشت یه گوشه حیات مثلا پارکینگ دوچرخه و موتور بود
اونرو از جا کنده بودیم و مثل نردبون میزاشتم رو دیوار و میرفتم بالا و دوباره نردبون رو مینداختیم اونور واسه فرود اومدن
البته بعد از یکی دو بار چون میشستیم و با افتخار آمار گند کاریهامون رو میدادیم به هم دیگه
توسط آنتن مدرسه لو رفتیم ولی قضیه فرار هیچوقت مسکوت نموند ...
یادش بخیر از مدرسه در میرفتیم به عشق خیابون گردی و از تو خیابون میومدیم تو مدرسه به عشق کلاس و درس
خل بودیم 100% .
یادم میاد از اول اسفند نقشه تعطیل شدن کلاس رومیکشیدیم
سوم دبیرستان که بودم لقب دون کارلئونه رو بچه ها داده بودن بهم
از خونه تلفنی کلاس رو تعطیل میکردیم
یادش بخیر دبیرستان

zamara
02-25-2010, 09:48 PM
خاطره که نه ولی یه اتفاق شاخ:
چند وقت پیش واسه آزمون استخدامی یکی از موسسات دولتی ثبت نام اینترنی کردم
ثبت نام شامل چند مرحله بود ( مثل همیشه) آپلود عکس و تکیل کردن فرم مربوطه و ارسال کد فیش واریزی و در نهایت دریافت کد رهگیری ثبت نام
گذشت تا یکی دو روز پیش که واسه دریافت کارت ورود به جلسه رفتم به سایت مربوطه
این هم اون اتفاقی که نباید می افتاد:
http://www.postimage.org/image.php?v=pqbvnra
http://www.postimage.org/image.php?v=pqbvnra

سلام
مسعود جان چقدر خوشگل شدي !!!!:24::24::24:
مطمئني خودتي !؟؟؟
خداييش خاطره و اتفاق جالبي بود .
ولي من فكر ميكنم توي قرار دادن عكس خودت مرتكب اشتباه شدي و متوجه اين قضيه هنگام ارسال عكس نشدي !!
حالا يك پيغام بفرست و براي تعويض عكس اقدام كن ، فكر ميكنم مشكل برطرف بشه.

monji
02-25-2010, 10:39 PM
سلام
مسعود جان چقدر خوشگل شدي !!!!:24::24::24:
مطمئني خودتي !؟؟؟
خداييش خاطره و اتفاق جالبي بود .
ولي من فكر ميكنم توي قرار دادن عكس خودت مرتكب اشتباه شدي و متوجه اين قضيه هنگام ارسال عكس نشدي !!
حالا يك پيغام بفرست و براي تعويض عكس اقدام كن ، فكر ميكنم مشكل برطرف بشه.
سلام
چشمات قشنگ میبینه
نه من اصلا تو سیستم عکس این موجود را ندارم که یه وقت اشتباه شده باشه
خودشون تو صفحه اول سایت نوشتن اگه مشکلی پیش اومده خودتون اصلاح کنید رو کارت بیارید بدین به ما. امشب هم میرم که فردا صبح تهران باشم ( فکر کنم نوشتن دبیرستان البرز مکان آزمونه) امتحان بدم
خودم عکسمو چسبوندم روی کارت با کارت ملی میرم . بدیش اینته که اگه قبول نکنن این همه تا تهران رفتنم بیخوده
حالا توکل بر خدا

mohsen.8
02-25-2010, 10:45 PM
مسعود دختر بودی ما خبر نداشتیم:24:
خیلی باحال بود اینم از سیستم ماها

Masoud
02-25-2010, 11:39 PM
نه بابا مسعود قبول میکنن
منم دقیقا مثل تو بودم و همیشه مسئول تعطیل کردن کلاسهای اخر سال بودیم.
ولی میرفتیم دم مدرسه و هرکی میخواست به مدرسه نزدیک شه میزدمیش.
هیکلم کوچیک بود ولی چون دبیرستان تو محلمون بود همیشه به کسایی که دو برابرم وزن داشتن دستور میدادم و بعضی موقع ها هم میزدمشون.
یادش به خیر پادشاهی کردیم تو اون دبیرستان محلمون

پسرپاییزی
02-25-2010, 11:42 PM
اخ اخ عجب کارهای شما میکردی داداش مسعود
ازشما این کارها بعیده
خوب اشکال نداره
اما ماهم مثل شما فقط دلمون میخواست کلاسها تعطیل بشه
میرفتیم بیرون از مدرسه از راه دور که معلم میخواست بیاد مدرسه اون رو برش میگشتوندیم
که اقا برو بی خیال کلاس بچه ها میخوان بر خونه
بیشتر موقعه ها سر معلمامون کلاه میزاشتیم:4:

redsun
02-26-2010, 12:03 AM
:24:وای خداییش کلی خندیدم
مسعود (منجی ) داداش خیلی باحال بود
یعنی کلا سورپرایزت کردند
اما تا زوده برو گزارش بده

redroz
03-20-2010, 12:55 AM
چه جور خاطره ای باید بگیم؟

mohsen.8
03-20-2010, 12:59 AM
هر خاطره ای که دوست داری بگو

monji
03-28-2010, 09:41 PM
سلام
یه خاطره شاخ یادم افتاد بد ندیدم بهتون بگم:
سرباز بودم فروردین سال 88 بود . هم بالا خدمت بودم و هم ستوان دوم بودم
( یعنی همه جوره از بقیه سرباز ها بالاتر بودم) در ضمن توی یگانی که خدمت میکردیم
6 تا سرباز بودیم ( شامل سه تا لیسانس وظیفه یعنی ستوان دوم و سه تا سرباز دیپلمه)
و 5 تا هم کادری داشتیم ( شامل 4 تا سرهنگ تمام !!!!! و یک سرگرد)
این فرماندهان هم روی من خیلی حساب میکردن و یه جورایی ارشد سربازها بودم
علاوه بر اون رئیس دفتر فرماندمون بودم و رئیس بخش یادواره ها ( من توی کنگره شهدای سمنان خدمت کردم) و همینطور مسئول گزارش کردن تشویقی ها و توبیخی ها و مرخصی های کادر و سربازها به فرماندهی سپاه . سرتون رو درد نیارم کلی بزگ بودم و کیا و بیا داشتم.
خدایی با همه سربازها هم رفیق بودم و برادرانه بهشون حال میدادم.
از داستان دور نشیم . ما 6 تا سرباز بودیم یعنی با من 6 تا که سه تا مون لیسانس داشتیم
من و یک بابلی و یک اصفهانی ( مال سه ده بود همون خمین شهر) و سه تا دیپلمه که یکیشون
سمنانی بود و دوتاشون هم شمالی. پس در حقیقت شبها و توی خوابگاه فقط 4 نفر بودن و میخوابیدن
بابلی و اصفهانی از تو لیسانسه ها و دو تا دیپلمه مال دهاتهای شمال.
یه روز صبح که مثل همیشه با لباس شخصی اومده بودم و بوی گند سیگار میدادم و تند تند داشتم توی آسایشگاه سربازها داشتم لباسامو عوض میکردم متوجه جو سنگین اونجا شدم .
یکی از سربازهای دیپلمه با سن نهایتا 19 سال و اسم محسن ناراحت بود و اصفهانی هم خیلی عصبانی بود که اسمش علی بود و بقیه توی حالت خنده و گریه مونده بودن.
واسم خیلی مهم بود بفهمم چی شده . به هر حال به عنوان بزرگ سربازها باید از همه چیز خبر دار میبودم.
ازشون پرسیدم چی شده. که انگار بنده بنده خدا محسن منتظر بود
پرید تو بقلمو شروع کرد به گریه کردن ( بنده خدا بهم میگفت داداش) :
داداش دلم پره دیگه خسته شدم بسمه دیگه از همه چیز خسته شدم
منو معرفی کن یه یگان دیگه و از این جور مزخرفات
خیلی تعجب کردم چون خدایی یگان ما بخور و بخواب ترین یگان نظامی عالم بود .
علاوه بر اون ما داخل شهر بودیم و تو پادگان نبودیم . جیره غذایی ما هم 9 نفر بود در حالی که 4 نفر بیشتر
نباید بهمون میدادن ( چون بقیه بومی بودیم و میرفتیم خونمون) و از همه مهم تر من مسئول مرخصی رد کردن بودم
که هر سربازی تسویه میکرد یه بیست روزی هنوز مرخصی داشت ( ساده ترش رو بگم این که هیچ وقت مرخصی بچه ها رو گزارش نمیکردم و میپیچوندمشون) .
بهش گفتم محسن چی شده چرا میخوایی از اینجا بری؟
علی اصفهانیه گفتش بزار بره تا من هم راحت بشم . نه اصلا منو معرفی کنید یه یگان دیگه این پسره منو دیوونه کرده
کچل شدم از دستش. تازه فهمیدم که داستان چیه بله محسن 18 ساله علی آقای اصفهانی 25 ساله
رو عصبانی کرده بود افتضاح . علی اونروز وحشت ناک بود
خلاصه پرسون پرسون ماجرا رو در آوردم و بقدری خندیدم که الان بد ندیدم ماجرا رو برای شما تعریف کنم:
علی اصفهانیه شب قبلش الویه درست کرده بوده پول میده ( این هم بگم یعنی پول ها هم دنگی بوده بقیه هم مال سپاه بوده ) که بره سس سفید بگیره .
این علی اصفهانیه به این محسنه میگه که برو یه شیشه سس سفید مهرام بگیر
محسن خان هم رفته بود و با یه شیشه سس سفید تبرک برگشته بود.
دیگه علی اصفهانی هم نفهمیده بود و هر چی تونسته بود به این بدبخت مادر مرده بچه 18 ساله گفته بود
و این پسره هم کلا گریه میکرده.
حالا از اینجای داستان رو از دهن علی بشنوید که میگه چند شب قبلش رفته بوده بیرون سر راهش یه سوپر مارکت بوده:
علی میره تو سوپر مارکت و میبینه کسی نیست و خلاصه قیمت همه چیز رو از طرف میپرسه
که نکنه اینجا مثلا 50 تومن ارزونتره . توی این کنکاش میفهمه که قیمت سس تبرک و مهرام مساویه
ولی وزن سس سفید مهرام 60گرم بیشتر از نوع تبرک بوده.
از اونجا یادش میمونه که سس فقط مهرام چون با قیمت مساوی فقط 60 گرم حجمش بیشتره !!!!!!!!!!!
دیگه تا آخرش رو بخونید که وقتی محسن با یه سس تبرک میاد علی اصفهانیه
انگار عالم رو سرش خراب شده . و به خاطر 60 گرم این بدبختو تا مرز جنون اذیت کرده بوده
البته این علی آقا شاهکارهای زیادی داشته مثلا یه بار براش یه اس ام اس جالب اومد
بهش گفتم علی واسم بفرست . گفت نه خط من اصفهانه و مال تو سمنانه و جا به جایی میخوره
گفتم بابا یه اس ام اس فارسی دو صفحه ای 200 تومن بیشتر میشه ؟ عیب نداره این 200 تومن بگیر و
برام بفرست . گفتش نه بحث پولش نیست ... بده واست بلوتوث میکنم . اس ام اس رو . و نتونست
آخرش هم گوشی من رو گرفت و شروع کرد به نوشتن اس ام اس . ولی اصلا اون رو نفرستاد
یا مثلا عید پارسال یه اس ام اس به من داده بود و توش عید رو به همه کادری ها و سربازهای سمنانی تبریک گفته بود
و به من گفته بود بهشون بگم که علی به یادتونه!!!!!!!!!!!!

Tifusi
03-28-2010, 10:01 PM
ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووااااااااااااااااااا ااااااییییییییییییییییییی یییییییییی چقد خندیدم
دمت گرم آقا مسعود اشکم در اومد از بسخندیدم
خیلی ماه بود
دمت خیلی داغ

حاتم ایرانی
03-29-2010, 01:20 AM
پس منم یه خاطره بگم
فک کنم 7-8سالم بود خونه داییم بودیم پسر داییم 2-3سالش بود تازه از اون دندونای جدید بدون استعمال تیز داشت من کلا بچه هارو خیلی دوست دارم دیدم این بچه تنهایی نشسته گفتم برم یکم باهاش بازی کنم من از روی بچگیم رفتم و انگشتمو گذاشتم تو دهنش (خودم هم نمیدونم چرا این کارو کردم ولی به هر حال شد دیگه) آقا اون انگار منتظر همچین فرصتی بود این انگشت مارو با تمام قدرت گاز گرفت ول هم نمیکرد انگشتمو میکشیدم ولی مگه ول میکرد دیگه چی بهتون بگم مامانش آخرش وقتی دید دارم از درد گریه میکنم اومد و انگشتمو دراورد انگشتم شده بود دندونای اون بچه فک کنم خون هم اومده بود

Tifusi
03-29-2010, 02:17 AM
حاتم جاش هنوز هست؟؟:4::4::4:

حاتم ایرانی
03-29-2010, 02:26 AM
نه بابا
ولی جالب اینجاست که هیشکی قضیش یادش نیست الا من حتی مامانش گفت من یادم نمیاد

Tifusi
03-29-2010, 02:31 AM
ولی دردش هنوز هستا :4:

mohsen.8
03-29-2010, 12:01 PM
دیدی سید گفتم این حاتم همیشه گریه میکنه نگو ریشه از کودکی داره:24:

Tifusi
03-29-2010, 12:08 PM
ای نمیری محسن :4:

حاتم ایرانی
03-30-2010, 08:22 PM
رفته بودیم شمال (شاید 7-8سال پیش بود) نصف شب بود اونم وسط وسط جنگل های ترسناک اون زمان
پیاده شده بودیم واسه شام همه جا هم تاریک بود به زور چیزی دیده میشد
هنوز ننشسته دیدم همه ماشینا با سرعت دارن از کنارمون رد میشن هرکی هم نشسته بود با تمام سرعتش بلند میشد و حتی بعضی ها وسایلاشونو جمع نکرده سوار ماشینشون میشدن و میرفتن نگو یه خونواده ای ماهی میخورده و خرسه بهشون حمله کرده ما هم مثل بقیه عمل کردیم و فراری شدیم هممون از ترس خرسه با سرعت بالا حرکت میکردیم آقا ترس خرسه از یه جهت و از جهت دیگه یه خوک جلو ماشینمون رد شد دیگه نزدیک بود سکته کنیم از ترس مونده بودیم
خداروشکر بابام تسلطشو نگه داشت و خوکرو زیر ماشین له نکرد ولی واقعا یک شب بودی بود

mohsen.8
03-30-2010, 09:08 PM
:24:کاش من بودم میمیرم واسه این ترسا
حاتم گریه که نکردی:24:

حاتم ایرانی
03-30-2010, 09:10 PM
محسن کتک میخوای ها
فک کنم تو خیلی زیاد گریه میکنی میخوای نشون ندی

mohsen.8
03-30-2010, 09:13 PM
منو گریه؟ مردا که گریه نمیکنن
قیافه ی من همیشه این شکلیه:4:
من حتی موقع ترس هم میخندم از هیجان

حاتم ایرانی
03-30-2010, 09:16 PM
اخه من دخترم واسه این گریه میکنم
منم همیشه قیافم این شکلیه:24:

mohsen.8
03-31-2010, 01:22 PM
یک روز با دوستم سوار تاکسی شدیم. دوستم جلو نشست من عقب. تا سوار شدیم راننده گفت : سلام
دوستم:سلام. راننده: خوبی عزیزم؟ دوستم: مرسی شما خوبی؟ راننده: قربونت چه خبرا . دوستم: سلامتی شما چه خبر؟ راننده : چرا دیروز نیمدی؟ بعد یکم دقت کردم دیدم راننده داره با موبایل حرف میزنه دوستم فکر کرده بود با اونه :24:
اینقدر خندیدیم جاتون خالی :4:
بنده خدا رفت تو خودش

Spring_red
04-04-2010, 02:50 PM
خیلییییییییی با حال بود باریکلا فکر نمیکردم دست به قلمت انقدر خوب باشه
دمت گرم آفرین
واقعا که خیلی با حال بود بازم از این داستانا بنویس

Romina_Zartosht
07-07-2010, 08:59 PM
رفته بودم فرودگاه استبال پرسپولیسی ها اومدم از محسن خلیلی و خواهرم عکس بگیرم یکی از دوستام گفت یه عکسم از من و محسن بگیر بعدش گوشیشو داد بهم منم طرز عکس گرفتنشو بلد نبودم هی یه دکمه ی دیگه رو میزدم دوستم هی میگفت بغلیش من نمیشنیدم آخر سر محسن بلند گفت بغلیش اینقدر خجالت کشیدم ضایعم کرد و رفت!................:24:

Romina_Zartosht
07-07-2010, 09:03 PM
تو همین دیدار پرسپولیسی ها تو فرودگاه وقتی داشتم از شیث امضا میگرفتم خواهرم صدام کرد که بریم از محسن عکس بگیریم داره میره همینطوری دفتر چه ام دست شیث جا موند . نکته ی بدش اینجاست که کریم باقری 5 تا امضا داده بود بهم همه امضاهام دستش موند! تازه سپهر واسم امضا کرده بود نوشته بود برای رومینای عزیزم..........:20:

redboy2atishe
07-07-2010, 09:45 PM
همین بازی مکزیک فرانسه بود ...رفتیم یکی از بوفه های دانشگاه با دوستم حامد یه چیزی بخوریم...گفتم اااا حامد این بازی کمک داورش ایرانیه یعنی کامرانی فره!!
گفت اینکه خیلی خوبه بیا جلو ونزوئلاییا کلاس بذاریم...رفت با کلی اب و تاب تعریف کرد کمک داور ایرانی هستش اونا هم اول باور نمی کردن بعد سرچ کردن دیدن راسته...
اخه بین ما و بچه های دانشگاه که نه ایران تو جام بود نه ونزوئلا خیلی کرکری هست...
تصورش بکنید طرفدارای اتیشیه فرانسه یه طرف وایسادن و دارن بازیو نگاه می کنن که یهو مکزیک که طرفداراش کمتر بودن اون گل مشکوک به افسایدو زد ....

من و حامد صحنه ی اول گل که دیدیم گفتیم این مرتیکه فلان فلان شده ابرومونو برد پاشو پاشو در بریم که این جا دیگه جامون نیست
قبل از صحنه ی اهسته این کامرانی فر بد بخت چقد فحش خورد...
داشتیم محل حادثه رو ترک می کردیم که صحنه اهسته رو دیدیم....سینمومنو دادیم جلو رفتیم نشستیم ...واسه ادامه بازی...
اما دوباره از ترس بلند شدیم رفتیم می دونید چرا؟
اخه به نظر من اونبار یه زنبوری چیزی رفته بوده تو چشه حسن اقا اونم میخواسته چشمشو با بازوش بماله پرچم زده...
اگه دفه بعد زنبوری در کار نبود چی!!

Karim
07-07-2010, 10:00 PM
16 سال پیش بود.5ساله بودم.در شهر ما یک بستنی فروشی بود که فقط بستنی سنتی و قیفی و فالوده داشت.دستگاه آب هویج گیری نداشت و طبعا آب هویج هم نداشت.من هم تا به حال آب هویج ندیده بودم.دستگاهش رو هم نداشتیم.
بابام میخواست برای خرید جنس برای مغازه اش بره بازار شهر بالایی که شهر ما از توابعش هست.خلاصه برای اینکه دوستم داشت زیادی منو با خودش برد.توی بازار یه بستنی فروشی بود.برام آب هویج بستنی خریده بود.خیلی خر کیف شدم.اما نمیدونستم آب هویجه.فکر میکردم چیزیه که در پایین میگم.
برگشتیم شهر خودمون.مامانم گفت کریم آقا(پدر مادرم معمولا منو کریم آقا صدا میزنن)رفتین بازار چی خوردی؟گفتم بستنی با او گوشت(آبگوشت).همین

پرسپولیسی.جنوبی
07-07-2010, 10:05 PM
به به کریم خاطرات هم مثل خودت جالبه

rahim
07-07-2010, 10:06 PM
برگشتیم شهر خودمون.مامانم گفت کریم آقا(پدر مادرم معمولا منو کریم آقا صدا میزنن)رفتین بازار چی خوردی؟گفتم بستنی با او گوشت(آبگوشت).همین[/QUOTE]


:ghah::ghah::ghah::ghah::ghah::ghah::ghah::ghah::g hah::ghah::ghah::ghah::ghah::ghah::ghah:
خدايش يك همچنين مسئله اي براي يكي از بچه هم پيش امده بود ولي نه به اين شدت.

mohsen.8
07-07-2010, 10:23 PM
مشالا این کریم از بچگی آقا بود:24:

mohsen.8
07-07-2010, 10:28 PM
یک روز با همه ی فامیل ها رفتیم باغ پدر بزرگم همه جمع بودیم بعد با پسرا رفتیم فوتبال بازی کنیم 10 نفر بودیم دو تیمه بازی کردیم بازی اول رو ما 3-0 بردیم بازی دوم رو باختیم بعد رفتیم استخر شنا کردیم واترپلو بازی کردیم
بعد اومیدم چایی خوردیم و جوک میگفتیم و میشنیدیم و میخندیدیم بعد هم آخر شب شد تصمیم گرفتیم بخوابیم تا صبح بیدار بودیم بازی میکردیم
بعد هم صبح پسر عموم داشت چایی میخورد من هم به بابام گفتم چایی میخوایم . بابام هم بهم چایی داد
آخرش هم اومدیم خونه جای شما خالی
ببخشید سر کارتون گذاشتم:24:

پرسپولیسی.جنوبی
07-07-2010, 11:51 PM
به به به این میگن خاطره خوشگل نه عزیز سر کار کجاست حال کردی .

Romina_Zartosht
07-09-2010, 12:12 AM
یه بار داشتم برای معلممون تو کلاس به زبون انگلیسی داستان یه فیلم کره ای رو تعریف میکردم آخرش سوتی دادم گفتم آره وقتی این فیلمو آوردم مدرسه همه بچه ها خوششون اومده بود یه دفعه دیدم کلاس ساکت شد . تازه فهمیدم که چه سوتی دادم آخه نباید تو مدرسه سی دی بیاریم خلاصه هر جور خواستم ماست مالی کنم نشد! آخرشم کلی جریمه خوردم و تعد دادم!!!!!! اما خوب هنوزم سی دی میارم روم کم نشده!!!!!!!!!:24:

monji
07-13-2010, 10:32 PM
چه جالب من هم يكيو ميشناسم رامين زرتشتي؟؟؟؟
باهاشون نسبتي دارين؟؟؟
راستي خاطره جالبي تعريف كردين

Karim
07-14-2010, 01:45 AM
روز اولی بود که به تهران آمده بودیم از داهات، با معیت 2برادر بزرگترم(11سال پیش.البته من بار اولم بود اونا نه.داداش بزرگتره دوره آموزشی نیروهوایی بود تو خ امام حسین))،از ترمینال جنوب دربست گرفتیم به مقصد آریاشهر،در نزدیکی آریاشهر اتوبوس 2طبقه ای دیدم از توی تاکسی،پشت سر راننده نشسته بودم،با چنان هیجانی تقریبا داد زدم و از صندلی کندم خودمو و گفتم:"اوتوبوس 2 طبقه(tabagha)"که داداشم گفت .هیس!آبرومونو بردی!
یادش بخیر،2سالی گذشت جمعشون کردند.
یادمه فقط 2تا خط این اتوبوسا رو داشتن اون زمان،یکیش آریاشهر به جنت آباد بود(دم خونه مسعود اینا)،یکیش هم آریاشهر -شمشیری.مردا طبق بالا بودند.

asal
07-18-2010, 03:14 AM
کلاس اول دبستان بودم داداش دوستم (پریسا)خیلی اهل فوتبال و همچنین طرفدار سرسخت پرسپولیس بود پریسام پیش اون یاد گرفته بود تو کلاس نشسته بودیم پریسا بلند گفت کی پرسپولیسیه دیدم هیشکی بلند نکرد منم محکم دستمو بلند کردم گفتم من
تو راه داشتیم میومدیم خونه بهم گفت بهناز طرفدار پرسپولیسی یا پیروزی منم که تا اون زمان فقط اسم پرس.. به گوشم خورده بود با اقتدار سرمو بالا گرفتمو گفتم پرسپولیس:9::9::rose::rose: بقیشم که معلوم الحاله..:24::24: خودتون بدونید چقد ضایع شدم:4::4:

zamara
07-18-2010, 08:27 AM
کلاس اول دبستان بودم داداش دوستم (پریسا)خیلی اهل فوتبال و همچنین طرفدار سرسخت پرسپولیس بود پریسام پیش اون یاد گرفته بود تو کلاس نشسته بودیم پریسا بلند گفت کی پرسپولیسیه دیدم هیشکی بلند نکرد منم محکم دستمو بلند کردم گفتم من
تو راه داشتیم میومدیم خونه بهم گفت بهناز طرفدار پرسپولیسی یا پیروزی منم که تا اون زمان فقط اسم پرس.. به گوشم خورده بود با اقتدار سرمو بالا گرفتمو گفتم پرسپولیس:9::9::rose::rose: بقیشم که معلوم الحاله..:24::24: خودتون بدونید چقد ضایع شدم:4::4:
عسل خانم فكر نميكنم شما مطلب غير عادي گفته باشيد كه جنبه ضايع شدن داشته باشه ! شما درست گفتيد ، ما فقط يك تيم به اسم پرسپوليس داريم و شما هم دقيقا به همان اشاره داشتيد .
اين ديگه ضايع شدن نداره !
من هم با اقتدار ميگم فقط طرفدار پرسپوليس هستم و طرفدار پيروزي جعلي نيستم.

AM1NR3Z4
07-18-2010, 10:13 AM
وای خدا...
چقدر خنده دار بود....http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif
دوم دبيرستان بوديم كه مارو بردن ميدون تير...
معلم دفاعیمون معروف بود به فیلد مارشال ( درجه رو حال كنید http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif )
رسیدیم به میدون تیر.من نمیدونم چرا اون روز جوگیر شده بودم!http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/5.gif
یه دفعه از یه تپه ی خاكی رفتیم بالا تا میون بر بزنیم اما طولی نكشید كه ضایع شدیم.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif
چون فرمانده گفت از تو جاده بیا.
كفشامون پر خاك شد.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif
دیدیم یه دفعه یه نفر میگه گروهان به صف
از جلو شیرفرهادhttp://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif
بعد از اینكه یه كمی بشین پاشو رفتیم و كلا حركات نظام جمع رو كار كردیم دیدیم گل بود به سبزه نيز آراسته شد چون 2 تا نارنجك تفنگی آوردن.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/42.gif:4:
خلاصه بگم كه اولین تیر مشقی ( با كلاسا بهش میگن فشنگ گازی http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif )كه خود فرمانده زد همگی شنیدن از یادمون رفت.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif
بعدش اومد یه نارنجك بست سر لوله ی كلاشنیكف و یادمون داد چطوری باید بزنیم.
ولی خداییش اون نارنجك حال میداد.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif
من جز نفرات آخر نشسته بودم ولی احسان ( دوستم ) جز نفرات اول بود.
فرمانده به احسان گفت بیا بزن.حالا اونم رفت كلاش رو از دست فرمانده گرفت و گرفتتش به سمت بچه ها.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif( البته نه بصورت عمدی).
همگی از جلوی لوله تفنگ فرار كردن.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif
البته یه چیز یادم رفت بگم كه اونم این بود كه این نارنجك تفنگیا به قول خودمون از اون مدل اسباب بازیا بودن.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif
رسیدیم بجایی كه ما گروه بندی شدیم و قرار شد دو نفر دو نفر بریم تیر بزنیم.
یعنی یه نفر تیر انداز بود و یه نفر كمك تیرانداز ( كمك تیرانداز باید 8 تا تیرو تو خشاب میگذاشت و همچنین با استفاده از این كلاه های گرد فلزی ، پوكه های تیرانداز رو جمع می كرد)
اولا بگم كه ما جز 5 نفر آخر بودیم كه تیر زدیم. ( به دلیل فامیلم كه با ن شروع میشه)
ولی خداییش عجب جایی شده . تق تق تق تتق http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/15.gif
ولی تمام گلوله ها به تپه ی پشت سیبل میخوردن!http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif
حتی یكی از بچه ها دیگه به تپه هم نمیزد و راحت میزد تو خاك های 5 متری خودش!http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif
بالاخره نوبت رسید به ما...
البته ما كلاشنیكف برامون افت كلاس بود چون تو جبهه تانك پنچرگیری می كردیم.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif
اینو بگم كه من یه شانسی هم آوردم. چون من دیگه كمك تیرانداز نشدم.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/5.gif
ما رفتیم خوابیدیم چون باید به صورت خوابیده تیر بزنیم.
حالا خر بیار باقالی بار كن !!! چرا؟! به دلالیل ذیل ::24:
1- من شيرين عقل تی شرت پوشیده بودم.حالا شما حساب كنید چطوری باید رو این آسفالتای محكم آرنجمو میگذاشتم زمین!http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif
2- خشاب كلاش نباید به زمین می گرفت چون با ضربه اي كه اسلحه ميزنه ( لگد اسلحه ) احتمال كنده شدنش بود!
3- من قدم 175 هست اما به 1000 بدبختی تونستم تازه برسم به دایره آخریه سیبل.
4- كلاش یه ضامن داره كه به اینصورت عمل میكنه : بالا : ضامن( حالت قفل شده ) ، وسط : رگبار ، پایین : تك تیر.
5- و همچنین اگه بد بگیرینش یه بادمجون پای چشمتون میكاره و كتفتون رو یه ماساژ حسابی میده.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif
به ما گفتن از حالت ضامن خارج كنید.
ای خدا....
این چیه دیگه؟!
تفنگ یا تانك؟ آخه لامسب اینقدر سفت بود كه تا از حالت ضامن درش آوردم دستمو بريد!:shamshir:
ما تازه داشتیم نشونه میگرفتیم كه یه دفعه گفت : آتـــــــــش!!
اولین تیر رو كه زدم گوشم گرفت!ولی دیگه بعدیا رو كه زدم هرچند تا 1 روز تو گوشم سوت می كشید اما عادی شد.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif
بلند شدیم همراه با یكی از این سربازا از خط آتش رفتیم كنار سیبل ها برای امتیاز دهی.
یه دفعه یه چیز غیر قابل باور دیدم!
یه سوراخ اندازه ی كالیبر كلاشنیكف تو دایره ی مشكی سیبل كه دورش دایره ای كشیده نشده بود!http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/25.gif
من یه چیزو مطمئنم كه هیچكدوم از تیرهام به سیبل نخوردن.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif
ولی سربازه حواسش بود و دورش خط نكشید و بهم امتیازی نداد.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/33.gif
من حسابی اعتراض كردم ولی در جواب به من گفت من یه عمر تو میدون تیر بودم.
اینم از خاطره ی میدون تیر ما.
فقط حواستون باشه اگه يه زماني قسمت شد با اسلحه كار كنيد موقع تيراندازي دهانتون باز باشه چون موج صداي اسلحه وقتي به گوش شما داخل ميشه بايد از دهانتون خارج بشه و اگر دهانتون بسته باشه ( يعني دقيقا مثه اون روزه من :24: ) خيلي اذيت ميشين.:گل:
امیدوارم خوشتون اومده باشه.http://daysoflife.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif

asal
07-18-2010, 01:39 PM
عسل خانم فكر نميكنم شما مطلب غير عادي گفته باشيد كه جنبه ضايع شدن داشته باشه ! شما درست گفتيد ، ما فقط يك تيم به اسم پرسپوليس داريم و شما هم دقيقا به همان اشاره داشتيد .
اين ديگه ضايع شدن نداره !
من هم با اقتدار ميگم فقط طرفدار پرسپوليس هستم و طرفدار پيروزي جعلي نيستم.


اخه عمو کلی بهم خندید داداشش بهش گفته بود پرس... وپیروزی ...:sweet::sweet::20::20:
پس ببینمش یه حالی ازش بگیرم:4::4:

HitboY
07-24-2010, 04:10 PM
عسلی چه حافظ ای داره از اول دبستانش .حتی یادشم هست بهش خندیدن.

asal
07-24-2010, 09:33 PM
فرشاد من خاطرات حدود 4 سالگیمم یادمه خیلیاشونو یادمه ...عکس 3 و نیم سالگیمو دارم تو عکاسی گرفتمش حتی یادم هست که محیط عکاسیه چه شکلی بودش و عکاسیه کجا بودش و صاحبش چه شکلی بود با اینکه بعد اون حتی یه بارم صاحبشو ندیده بودم...ولی الان 4 ماهه هیچی تو ذهنم نمیمونه هیچی...

HitboY
07-26-2010, 01:52 PM
خیلی خوبه من من تقریبا از 5با6 سالگی به بعدو یادمه.
یادمه وقتی داشتم میرفتم کلاس اول گریه میکردمو نیمخواستم برم یه جوری، میترسیدم.
یکی دو سال بعد ادم شدم و از او دبستان تا پنجم معدلم 20 بود تو فاز بچگی تکنو رو خیلی دوست داشتم که تو همون بچگی یه حرکت زدم و دستم شکست.
اومدم تو راهنمایی درسا برام سخت تر شد همینجوری معدلم اومد پایین تا سوم.
فکر کنم 7سالم بود رفتیم مشهد واسه زیارت باقطار هم رفته بودیم اولین بار بود سوار قطار میشدم خیلی حال داد.
اونجا هم زیارت کردم هم برگشتنه یه اسباب بازی گرفتم به عنوان یادگاری فکر کنم ادم اهنی بود.
بعد از اون بزرگتر شدم تا الان که خرس گنده شدم هی تند تند هدف عوض میکنم.
عاشق اینم که با ریفیقای با مرام و با معرفت وقتمو بگذرونم.
که همینم باعث شد با رفیقام بریم شمال که اونجا هم خوش گذشت هم زجر کشیدیم.
چون پول زیادی نداشتیم که تو خونه شبو بگذرونیم.
بخاطر همین یه چادر اجاره کردیم تو پارک و تو اون بارندگی و سرما بیرون تو پارک خوابیدیم.
رفتنه 56 کیلو بودم 50 کیلوشدم برگشتم.
بعد یه جا کنار دریا بود رفتیم اونجا شنا کنیم. دیدم یه پیرمرد دنبالمون کرده ما هم پا به فرار گذاشتیم فهمیدیم یارو داشته ماه صید میکرده ما زده بودیم تور پاره کرده بودیم خودمون هم نمیدونستیم.


فعلا این خاطره رو بخونید اگه خوب بود بگید یکی دیگه بنویسم.

AM1NR3Z4
07-26-2010, 02:08 PM
فرشاد پس تو از همون بچگي هم مشكل داشتي؟
خدا يه پولي به ما بده يه شفايي هم به تو...

HitboY
07-26-2010, 05:20 PM
از چه نظر مشکل داشتم داشتم.؟
جمله پایینیتو برعکس گفتی

asal
07-26-2010, 05:47 PM
منم وقتی کلاس اول اینقد گریه کردم در کل خوب بودش دبستان همه خنگ بودیمو بی غل و غش اما پا به 12- 13 سالگی که میذاری میبینی یه مشت گرگ دور و ورتو گرفتن میمونی تو و صداقتتو دل پاکت ...فرشاد خوشگل بود ما که منتظریم بازم بذارررررررری .....در کل مییییییییسسسسسی

HitboY
07-26-2010, 06:08 PM
قربانت.
باید بازم فکر کنم خوباشو بزارم.

AM1NR3Z4
07-26-2010, 06:10 PM
ما كه وقتي به 12-13 سالگي رسيديم تازه با اين اميرو فهميديم چي به چيه...
يادش بخير...
ايشالا اگه وقت كردم خاطره ي معلم هندسمون رو براتون ميزارم...:ghah:

asal
07-26-2010, 06:27 PM
نمیگم دوستام بد بودن فقط میگم وقتی به این سن میرسن دخترا بالکل عوض میشن ....پسرا 15 -16 سالگی عوض میشن اکثرا

AM1NR3Z4
07-26-2010, 06:30 PM
پسرا به 15-16 ميرسن جوگير ميشن...
خيلي احساس قلدري به سرشون ميزنه..
همين اميرو هم ميتونيم يه گرگ به حسابش بياريم..:4:

nicolas
07-26-2010, 10:06 PM
ايشالا اگه وقت كردم خاطره ي معلم هندسمون رو براتون ميزارم...:ghah:
امين اونو حتما بزار.
حيف كه حال نوشتن متن بلند ندارن وگرنه ميزاشتمش

همين اميرو هم ميتونيم يه گرگ به حسابش بياريم..:4:
گرگ تويي كه داري از من سوءاستفاده ميكني.هرچي طلب كردي بهت دادم.
نزار بگم كلاس پنجم چيكار كردي كه جلو يه ملتي ضايع شدي.:ghah::ghah::ghah:

HitboY
07-27-2010, 06:58 PM
چیکار کرد؟
بگو؟

AM1NR3Z4
07-27-2010, 07:03 PM
خداروشكر اين اميرو رفت شمال و از دستش راحت شديم...
فرشاد تو اول تو اون تاپيك اتل متل ماجراي خودتو بگو تا منم اينو بگم...

ستاره سرخ
07-27-2010, 07:17 PM
یه خاطره توپ و اکشن دارم از 4 یا 5 سالگیم
یه روز با اجبیم دعوام شد خیلی سر به سرم میزاش منم عصبانی شدم و یه چاقو برداشتم و به طرفش پرتاب کردم:17:چاقو دقیقا رفت وسط گوشواره اش گیر کرد و همیجور اویزون بود:24:من هم فرار کردم رفتم تو حیاط خلوت فک میکرده مرده :shamshir: تا اینکه مامانم اومد دنبالم اینقدر هم گریه کردم و قیافه حق به جانب گرفتم که دیگه اونا چیزی بهم نگفتن:4:

AM1NR3Z4
07-27-2010, 07:22 PM
یه چاقو برداشتم و به طرفش پرتاب کردم:17:چاقو دقیقا رفت وسط گوشواره اش گیر کرد و همیجور اویزون بود
آبجي واسه خودت نينجا بودي؟:ghah:
در كل ايول ....
ولي آبجي فرزانه اينا خيلي خطرناكه آبجي فرزانه...:4::گل:

ستاره سرخ
07-27-2010, 07:32 PM
امین به اواتورت بگو اینقدر واسه من چشمک نزنه وگرنه یه چاقو هم خرج اون میکنم:4::24::گل:

HitboY
07-27-2010, 08:04 PM
به پسر باید به جکی چان جلو فرزانه کم میاره.

AM1NR3Z4
07-27-2010, 08:18 PM
فرشاد ماجراي غم انگيز خودتو تو همين تاپيك بگو تا چشم و گوش اين جوونا باز شه....:4:

HitboY
07-27-2010, 08:36 PM
گفتم که اول زجرت میدم بعد میگم.

AM1NR3Z4
07-27-2010, 09:42 PM
خوب به درك كه نميگي ...
ملت اينقدر خاطره ي قشنگ دارن تو كه از دماغ فيل نيفتادي...:ghah:

Karim
08-04-2010, 06:56 PM
عروسی خواهرم بود.7-8 ساله بودم.برای کرایه ظروف و فرش با کامیون شوهر عمه ام رفته بودیم شهر.صبح عروسی بود.داشتم از کامیون (بدون نردبان)میومدم پایین.قد کوتاهی داشتم خب.وسطای راه بودم.که فکر کردم پام روی لاستیکه.اما نبود!خلاصه سقوط کردم . زیر چانه ام کلی خون ریزی کرد .نیاز به بخیه داشت.من هم میترسیدم از بخیه.نذاشتم ببرنم درمونگاه و به خاطر گریه زیادی و خارج شدن خون از بدنم و...رفتم لالا کردم.
خلاصه تو عروسی خواهرمون کلهم خوابیدیم تا فردا صبحش!

Karim
08-11-2010, 12:29 AM
روزهای اولی بود که اومده بودیم تهران(11سال پیش)بود،یه مسیری رو داشتم میرفتم 3 تا ماشین عروس دیدم،اومدم پیش داداشم بهش گفتم امشب تهران 3تا عروسیه:24::24::24:

Karim
08-19-2010, 12:18 AM
ببینم این خلایق هیچ کدوم خاطره ای چیزی ندارن؟!

Karim
09-03-2010, 02:07 AM
6سال پیش بود شب اول احیا.مهر ماه بود اگه اشتباه نکنم.
از وقتی اومدیم تهران(پنجم دبستان) اکثرا هم کار میکردم هم درس میخوندم.کارم هم دست فروشی بود تا 4 سال پیش. البته تقریبا الان هم این کار رو میکنم.
دوم دبیرستان بودم ساعت 10:30 شب بود.پای بساط(چای و بیسکویت )نشسته بودم.یه مامور و یه فرد لباس شخصی من رو بدون توضیحات خاصی سوار مینی بوس کردند.سوار که شدم متوجه شدم مال بهزیستی هست.راننده که هیچ.اون لباس شخصیه مدد کار بهزیستی بود.اون ماموره هم خیلی بد اخلاق بود.خلاصه گفتن این موقع شب اینجا چیکار میکنی(من هم در عنفوان نوجوانی بودم و لباس هام همه یه جورایی خیلی راحتی بودند!)؟گفتم خب دیدید که در حال کاسبی بودم.گفت چند سالته؟گفتم 15 سال.گفت زیر 18 سال قدغنه کار کنه.گفتم خب تو خرجی منو بده من میشینم تو خونه پلی تو(play 2)بازی میکنم:24:
خلاصه ماشین ازخ کاشانی حرکت کرد به سمت میدون شوش.پیاده شدم دیدیم یا ابالفضل سر درش زده محل جمع آوری کودکان خیابانی:ghah:
ساعت حدودا 12 بود.چه در بزرگ و یغوری داشت عینهو گاراژ.
رفتیم تو دم در دژبانی مانند بود.یه مرد میانسال من رو داشت تفتیش میکرد دست انداخت زیر بیضه ام.منم زدم زیر خنده:ghah:
همچین خوابوند تو گوشم که قیمت چای رو یادم رفت:24:
خلاصه رفتیم تو(2نفر دیگه رو هم شکار کردند تو مسیر).
فراش یا سرایدار یا هر کس دیگه ای که بود به ما حوله داد گفت برید حمام!3تامونوم ترتمیز بودیم گفتیم مگه ما کارتن خوابیم و...
باید میرفتی.هوا هم پاییزی و در اون موقع شب خیلی سرد بود.دیدیم اصلا حمام آب گرم نداره و ما یه کلک زدیم اونم این بود که بدون لخت شدن کمی سرمون رو خیس کردیم و لباس پوشیدیم و حوله به دوش رفتیم بیرون.
گفتیم میخوایم زنگ بزنیم خونه اطلاع بدیم.گفتن نه نمیشه و...(در صورتی که تلفن دم دست بود و دم در ورودی سالن خوابگاه بود.یعنی از حمام که ته حیاط بود میرفتیم بیرون باید از دم تلفن که همگانی هم بود رد میشدیم و بعد واردن سالن خوابگاه میشدیم).
طبق اول که مسئولانش بودند و ما یحتاج کهش امل حوله و صابون و لباس و دمپایی و ... بود.
طبق دوم خوابگاه بود.رفتیم تو تاریکی(همه خواب بودند).دیدیم 3 تا اتاق بسیار بزگ داره با تختخواب های 22 طبقه و چه بوی ادراری میاد:4:(همه افغانی بودند اونجا البته صبحش فهمیدیم).من و یه ایرانی دیگه که رفیقمون هم بود از قضا و تقریبا تو یه جا گرفتنمون تو اتقا نخوابیدیم و توی راهرو روی موکت خوابیدیم.
صبح بلند شدیم دیدیم یا بالفضل.90 تا افغانی دور و برمونه.موقع صبحونه بود .یه تلویزیون 29 اینچ هم هست.یه صبحونه ای دادن به ما.جز من ورفیقم یه ایرانی دیگه هم بود که تقریبا دیووانه بود.
لباس نو دادن گفتن باید حتما بپوشید و صابون دادن و...
من شلوارم رو (که از این شلوار های راحتی اسپورت بود که تبدیل به شلوارک میشد با باز کردن زیپ هاش)قایم کردم زیر یه تختخواب تو یکی از 3 اتاق که موقع رفتن برش دارم.
رفتیم حیاط دیدیم چه زمین فوتبالی به به!با این افغانیا یه فوتبالی زدم که تو عمرم نزده بودم.خلاصه اونقدر با این فوتبال حال کردم که تا 12 ظهر یادم رفته بود زنگ بزنم خونه از ناراحتی درشون بیارم:ghah:
زنگ زدم خونه اطلاع دادم و...
برگشتم بالا شلوارم رو بردارم دیدم یه افغانی پوشیدتش:ghah:
زنگ زدم گفتم شلوار هم بیارید.
خلاصه بعد از کلی کش و قوس تعهد گرفتند از ما...نمیدونم چه تعهدی بود.این بود که دیگه کار نکنم تا سن 18 سالگی.یا شب دیر موقع تو خیابون نباشم ویا...
-------------------------------------------------------------------------
اون افغانیهایی که اونجا بودن اکثرا یا بدون خانواده بودند.یا خانواده داشتند و تلفن نداشتند.یا تلفن داشتند وشماره رو نمیدونستند و هر از 6ماه جاشون عوض میشد از ورامین به شوش یا بالعکس.
یه افغانی رو که بعد از من سوارش کردند مثل چی گریه میکرد و در حین دستگیری داشت باقالی میخورد اشکش میریخت تو سرکه باقالی ومیخورد هی.:ghah:
بنده خدا میگفت خونه مون فلان جاست اما شماره رو حفظ نیستم و...
بعد از چند وقت تو روزنامه خوندم یه افغانی میخواسته از اونجا فرار کنه(دیوارش بلند بود و فنس دورش بود)افتاده بود پایین مرده بود.
راستی،مسئول تدارکات اونجا(هم سرایدار بود هم فراش هم مسئول توزیع لباس و حوله و صابون)،فردی بود حدودا 45 ساله که فردی بد سرشت بود.با این که به من لباس داده بودند و تنم بود داشتم از پله ها میرفتم بالا یهو دستمو گرفت گفت بیا بریم بهت لباس بدم:10:
منم از دستش در رفتم.
چند روز پیش یادم اومد این قضیه رو، حسرت خوردم چرا لا اقل این قضیه رو به مسئولان اونجا نگفتم.:cry:
خدا میدونه چه کارها با اون افغانیا کرده بود.
اینکه اجازه ندادند به خانواده اطلاع بدیم همون شب هم برام قابل هضم نیست.
فکرشو کنید یه خانواده بچه اش یه شب خونه نیاد بدون اطلاع قبلی.چه حالی میشن؟

Mannish
09-03-2010, 04:27 AM
حالا واقعی بود یا کپی پیست بود"؟:4:

monji
09-03-2010, 08:23 PM
سلام
من این زهر مار نامه رو که رفیق کریم اسمشو گذاشته خاطره
یه جایی شنیده بودم . من و کریم بودیم و دو تا لیوان شیر کاکائو و البته سیگار و یه عالمه دود اتوبوس
صحبت قیمت فندک بود کریم زرتی ( شاید هم ذرتی یا ظرتی یا .....) این ماجرا رو واسم تعریف کرد
فکر کنم راست میگه اما اینکه رو پله ها یارو 45 ساله بهش گفته بیا بریم بهت لباس بدم و من فرار کردم رو راست میگه یا نه نمیدونم و اگر هم راست بگه قسمت فرارشو نمیدونم راست گفته یا نه
ولی نکته جالب اینه که بچه ها رو از تو خیابون جمع میکنن نمیزارن کاسبی کنن بعدش میبرنشون یه جایی
بعدش یه جاهایی و بعدش.... خلاصه دوباره بیرونشون میکنن و میگن برید کاسبی کنید
حالا میگم کریم بزار یارانه هامون رو بدن به قول اون یارویی که بعضی وقتها میره سازمان ملل واسه صندلی ها حرف میزنه:
شاید یه سری بخواهن با پول یارانشون ماشین بخرن!!!!!! خوب بخرن
شاید یه سری بخواهن با این پولی که واسه یارانه نفت و بنزین میره توجیب یه عده مرفه شاید بخواهن با یارانشون ویلا بخرن
ولی کریم حضرت عباسی نامردی اگه با پول یارانت ویلا بگیری و ما رو دعوت نکنی
در ضمن مهر ماه که دانشگاه ها وا شد یه برنامه بچین بریم نور پیش مسعود سرش خراب بشیم
خدا رو شکر دعام مستجاب شده پنجشنبه و جمعه ها تاونجا میمونه ما هم میریم خونشون
یا حق

asal
09-14-2010, 09:52 PM
مربوط به دیروز میشه روزی که رفتم برا ثبتنام ..از اتاق اولی اومدیم بیرون ...بهمون گفته بودن برین اخر سالن سمت چپ ...
با 1 دختریش دوس شده بودم به اسم سیمین:8: ..4 تامون با هم کارمون تموم شد میخواسیم بریم ..من جلو افتادمو گفتم اخر سالن سمت چپ:6: ...اون سه تام دنبال خودم راه انداخته بودم ..از جلو چن اقا گذشتیم که خیر سرمون به اخر سالن سمت چپ برسیم:24::24: ..تا اخر رفتیم اینور بگرد اونور بگرد اتاق ندیدیم:sweet::sweet: ...اون مردا صدا زدن اینججاس:ghah::ghah: ..کلی ضایع شدیم و خندیدیم ..اخه یکی نبود بهم بگه تو که بلد نیستی چرا بچه مردمو علاف خودت میکنی:24::24::24::24:

r_rezaei_89
09-15-2010, 12:20 AM
منم چون از سرخابی ها خداحافظی کردم از این به بعد اینجام.الان هم میخام واستون خاطره بگم
4یا 5سال پیش بود که مجلس ختم مادر بزرگم بود.مادربزرگی که هیچ کس مثل اون نداشتم.(مادر مادرم بود) بعدش تو خانواده مادرم فقط همین مادربزرگم اهل نماز بود.بعد الان دختراش اهل نماز و دین هستن ولی پسراش مثل باباشون هستن/ این داستان در مورد پدر بزرگمه/این پدر بزرگ من خیلی باحاله/میگه با 90سال سن (البته شناسنامه اینومیگه.)نباید عصا داشته باشم باید از پله ها بپرم/با این سن یکی از با سوادای قدیمیه.سواد 6 قدیمو داره/تو دوران خان و از این جور چیزا اون دفتر دار بود.خان محلمون که اشناش بود اینو میفرستاد تهران واسه کار ولی اون میرفت کاباره:24:الان یکم ضعیف شده/خلاصه بهتون بگم اهل دین و... نی/مثلا من که پیشش میشینم میگه کی هستی (نمیشناسه) ولی وقتی دراز کشیده از 5متری داخل تلویزیون و میبینه و میگه این زن ها چطور میرقصن اونم با اون پاشنه /یعنی منو نمیدید ولی اون زنها رو با اون پاشنه میدید.:24:بعد یه خصوصیت دیگه اینه که چه غریبه و چه فامیل میره واسه روبوسی حتما باید لب بگیره/یعنی بوس معمولی اصلا نمیده/قصه از این قراره که همونطور که گفتم مجلس ختم بود بعد از 3سال از فوت مادربزرگم.داخل مسجد بودیم.و طبق رسم بایستی صاحب مجلس میومد.مطمئنم واسه اولین بار بود اومد مسجد:24:بعد به ذهنم یه چیزی خطور کرد/گفتم از روحانی محل یه وقت لب نگیره.اقا لحظه موعود فرارسید/وقتی روحانی اومد همه 4چشمی نگاش میکردیم/وقتی به پدربزرگم رسید میخاست روبوسی کنه/ حتما میدونید که روحانی ها چطور روبوسی میکنن/شیخه رفت روبوسی کنه ولی پدر بزرگم میخواست ازش لب بگیره:24:شیخه راست میبورد اونم میبرد راست.میبرد چپ اونم میبرد چپ:24:اقا جنگی بود بینشون. اخرش پدربرزگم پیروز شد و یه لب خوشگل ازش گرفت.اونم چه لبی/ بعدش شیخه خندش گرفت و گفت عجب بوسی میده ها:24:(البته ترجمه کردم.چون به شمالی گفت: عجب خاشی ده نه).این حرف شیخ همانا و خنده ما تو مجلس ختم همانا:24::24:امیدوارم واسه اولین خاطره خوب باشه/ و واستون عکسشو میزارم تا ببینین
http://up.iranblog.com/Files/d0b90399bb6c4d6896bf.JPG

asal
09-15-2010, 12:29 AM
خیلی قشنگ بود ...مررررررررسییی

redboy2atishe
09-15-2010, 01:13 AM
می خواستم برم بد ترین سوتی ها بنویسم!
دیدم یه بدشو قبلا نوشتم اینو سوتی ننویسم خاطرش کنیم قشنگتره...
قضیه مربوط میشه به دو سال پیش همه قبل عید جمع بودیم هونه با بزرگم:8:
2.3 شب قبل از عید بود و من طبق معمول با پسر داییام میرفتیم تا 2.3 شب رو پشت بوم...
این وسط همیشه دختر داییم که اون موقه 7 سالش بود همیشه گیر میداد که بیاد پیش ما...منم زیادی دوسش داشتم میبردمش...بیشتر وقتا پیش من میخوابید...
شبی که بالا پشت بوم بودیم پسر داییام و همون دختر داییم رفتن خونه...شبای قبل از عید خونه ی با بزرگم با اون وسعتش پر پر بود...جای سوزن انداختن واسه خوابیدن نبود...
هر کی هر گوشه ی دنجی رو گیر میاورد میخوابید....
گوشه دنج من بالا پشت بوم بود...اما چون خیلی سرد بود...هر کسی نمی خوابید...
دم دمای صبح که پا شدم نماز بخونم احساس کردم دارن خوش اومد میگن و اینا ام گفتم چت کردم...
نمازو خوندم ساعت7 دیگه افتاب تو سرم بود...از خر پشته ی اشپز خونه رفتم به سوی خواب در خانه و غصب کردن جای یکی....
تو حال که پر بود و خطرناک!!
اخه داییم و یه مرده شبیه دوسش بود!!! و اکثر اقایون بودن...با بزرگم هم که مثه همیشه رفته بود باغ رو ابپاشی کنه...
رفتم به سمت اتاق بزرگه دیدم 80 تا بچه قد ونیم قد خوابیدن انگار نه نه بابا ندارن...یاد یتیم خونه افتادم!!
رفتم برم اون یکی اتاق دیدم درش بستس...گرفتم قضیه رو و برگشتم به سمت 2تا اتاقی که چسب هم بودن...
حالا بالشم همینجوری دستمه...
اعصابم از بیجایی خورد بود...گفتم یا شانس یا ضد حال رفتم اتق سمت چپی!!
دیدم سه نفر بیشتر نیستن...!!!!
دوتا کفن پیچ شده یکی هم خیلی شبیه رضا بود پسر داییم...گفتم این خائنا گرفتن خوابیدن طبق معمول شروع کردم...
پامو گذاشتم رو مچ پاشو رد شدم...!!! اخ ببخشید عماد جان حواسم نبود....
از کمر احسان هم به خیال خودم گذشتم...گفت اخخخخ...اما صداش نفهمیدم چرا اینقد دورگه بود!!!
اونی هم که شبیه رضا بود یه لگد محکم زدم در ....ونش
رفتم خوابیدم کنار عماد مثلا....یه 20 دیقه خوابیدم...دیدم موی بلند توی صورتمه!!!
گفتم این مبیناست (همون دختر داییم) منم به شدت از مو(غریبه!!!!) متنفرم گرفتم از حرص کشیدم بلکه بلند شه بره بیرون ما بخوابیم....
دیدم یه صدایی شبیه جیغ اومد.....بیشور موهامو کندی!!!!!!:10:
گفتم مبینا چه بزرگ شده دیشبی....:4:
یه صدایی اومد اما اصلا شبیه صدای زن داییم نبود....
گفت شیما جان مامان چی شده....!!!!!!:10:
اونورم یه نره غول داد زد اهههه اگه گذاشتید بکپیم!!
صدا اومد تو اگه موهامو نکشی من میخوابم....!!
یهو عین برق گرفته یاد دوست داییم افتادم که تو حال خوابیده بود....
چون خیلی رفیق داییم بود یه سال در میون میومد...
اونی که پاشو له کرده بودم زنش بود!!:24:
اونی که موشو کشیدم.... و رفتم رو کمرش دخترش بود.. :4:
اونیم که زدم در.....پسرش بود..:24:

من مثه موشی که داره میوفته دسته گربه بودم....پشتمم دیوار بود...
پا شدم سر پا در برم...
یهو شیما جون پتو زد کنار گفت سعید اگه گذاشتی من بخوابم!!!!:24:
اقا دختر مردم کپ کرد بود پسر مردم سفید!!!
اروم پامو گذاشتم اونورش....بعد از مانعی به اسم مامانش عبور کردم بعدم دست تکون دادم....رفتم:9:
بعدا قضیه رو به دختر داییم گفتم بهش بگه یه وقت مشکلی برا داداشش پیش نیاد بزنمش:4:

پرسپولیسی.جنوبی
09-18-2010, 03:47 PM
جالب بود .

monji
10-05-2010, 01:02 PM
سلام
ايني كه ميخواهم بگم مربوط به سال 84 ميشه
توي كانون هواداران پرسپوليس قلم ميزديم من و مونا و حاج اسماعيل و حسن مهدوي و پيام اسكويي و
سياوش و آرمين و علي عزيز و داداشش و شيما خانم و حسين خالقي و رضا جاسبي و يكي دو تا ديگه كه الان حضور ذهن ندارم
جمع كلا همينها بوديم
يه جمع ساده و صميمي همه با هم عين يه خانواده
مدير و مدراتور و رئيس و مدير كل و رنگ سبز و بنفش نداشتيم
بي صاحب بود يه وقتهايي يه چند تا آدم مريض ميومدن فحش خوار و خاشاك ميدادن و ميرفتن
همينجوري ميموند تا ابد ( فحشهاشون رو ميگم)
اون وقتها يه موجودي اومد به نام shida (اسمش مليكا بود فاميلش رو نميگم ممكنه راضي نباشه)
كانون تو گير و دار حبيب كاشاني و ممدحسن بود
يه روز admin اصلي سايت كه نفهميديم كي بود اومد و گفت سعي كنيد بر عليه حبيب چيزي ننويسين و
بي خيال شين و از اين حرفها كه ممكنه اينجا رو ببنديم
آقا هر كسي يه چيزي نوشت
تا رسيد به خانم shida . ايشون فرمودند:
اين آقاي آدمين يه اس تق لاليه
من تو سايت اس تق لا لي ها ديدمش با همين يوزر هم مياد
اونجا هم خيلي فعاله . نميدونم چرا اينجا نمياد زياد
فكر كنم ميخواهد ما پرسپوليسي ها رو دست بندازه
اوخ فكر كن ادمين سايت رو با آقاي آدمين اشتباه بگيري
من كه كلي خنديدم
بنده خدا رضا جاسبي و همين حاج اسماعيل خودمون كلي كشيد تا حاليش كردن ادمين سايت يعني چه و يوزر يعني چه و ........
يه خاطره فرومي بود
يا حق

fati joon
10-05-2010, 08:51 PM
مارفتیم سوار قایق هموناشدیم گود بود گیر کردیم خندیدیم
:24:

Karim
03-21-2011, 04:25 PM
کسی خاطره ای نداره؟

Karim
03-21-2011, 04:26 PM
11111111111111111111111

Karim
03-21-2011, 04:27 PM
2222222222222222222222
پست اشتباهی دادم مدیران عزیز این 2 پست رو پاک کنند بی زحمت.

Captain Nc Sparrow
03-22-2011, 08:11 AM
خاطره ي خنده دار! خنده چي بود اصلا؟ كسي بلد از ته دل مثه يه بچه كه از هيچ چي و هيچ كس خبر نداره و بزرگترين غمش خراب شدن عروسكش يا كم باد شدن توپشه بخنده؟ امروز سالگرده يه خاطرس واسم پارسال تو چنين روزي فهميدم اوني كه ١٥سال عمه صداش كردم خواهرمه

alibother
03-24-2011, 02:34 AM
یادمه زمان پیش دانشگاهی شر کلاس من بودم.یعنی شر زیاد نداشت کلاس. یادمه زیر وایت برد یه سکو بود که میز استاد هم روی سکو قرار داشت .خلاصه من با استفاده از ذهن خلاق خودم یه فکری به سرم زد.دو تا پایه جلوی میز استاد رو گزاشتم رو لبه سکو.به مویی بند بود.استاد اومد و پوشه رو گزاشت رو میز و نشست رو صندلی.همین که نشست دمیزو و پوشه ولو شدن وسط کلاس!
داخل پوشه کلی برگه بود که همه جای کلاس پخش شد.کلی خندیدیم
بعد از این قضیه به دلیل حظ وافری که بچه ها از این مسئله بردند به در خواست بچه ها در مورد استادای دیگه هم انجام شد.تا اینکه دیگه همه استادا فهمیده بودن قضیه رو.یادمه هر استادی میومد اول میز رو میکشید عقب بعد مینشست رومیز.
همچین یه لبخند پیروز مندانه ای به ما میزد که یعنی دیدید حالتونو گرفتم!!

AnGeLiNa
05-01-2011, 03:06 PM
آقا ما دلمون گرفته دوست داريم يه خاطره براتون بتعريفيم.
دوستان اين "آقايى" كه من تو حرفام ميگم تيكه كلاممه
ما 4سال پيش از طرف مدرسمون به عنوان درسخون انتخاب شديم رفتيم يزد جاتون خالى خيلى حال داد
روز اول رفتيم موزه و خانه رياضى
روز دوم رفتيم خريد
خيابونه يه طرفه بود خط عابر پياده هم يكم بالاتر بود ما هم كه حال نداشتيم اون همه راه بريم با دوستامون ازهمونجا رد شديم
آقا انگار اينا خيلى قانونمند بودن همه به نشانه اعتراض بوق زدن يهو يه جوانك 20 وخورده اى پياده شد گفت شما از كجا اومدين كه فرهنگ رد شدن ندارين؟ مگه كورين خطو نميبينين؟
آقا اين كلمه كور كه گفت خيلى به ما برخورد من برگشتم گفتم مرديكه نفهم درست حرف بزن اون دوستمم گفت كور باباته اون 2تا رفيقمونم حسابى ترسيده بودن
آقا يارو كف كرد فك ميكرد ما جوابشونميديم و ميترسيم. در ماشينشو بست اومد طرف ما خدايشم ما ترسيديم بالاخره ما اونجا غريب بوديم اين ملتم فقط نگاه ميكردن يهو ما ديديم مربيمون كه شادش روح و گرامى روح خبيثش اومد طرفمون گفت چى شده؟ ما بهش گفتيم رفت با يارو حرف زد اونم رفت.
اگه نميومديارو مارو ميزد
بعدشم مربيه اومد كلى دعوامون كرد.
خلاصه روز جالبى بود

پرسپولیسی.جنوبی
05-01-2011, 05:01 PM
میگم نرگس جان یک موقع تو بندر به کسی نگی کور باباته چون بندری جماعت رو باباشون حساس هستن.
یک دفعه دیدی بیمارستان هم تحویلت نگرفت :4:
تا خوبن بندری ها میگی بهتر از اینها ادم نیست ولی بد بشن دیگه بد میشن .:4:
ولی معمولا من تا حالا ندیدم یک مرد تو بندر دست رو دختر جماعت بلند کنه.
--------------------
خوب حالا یک خاطره بگم حال کنید .
اقا رفتیم با پسر خاله هامون سفر رفتیم رسیدیم شمال خلاصه تقریبا من و بقیه پسر خاله هامون سبزه یکم سفید هستیم ولی یکی از بچها سیاه بود رفیقمون بود یکم جوک بود.
خلاصه ما رفتیم بریم ایس پک بگیریم همه دارن نگاه ما میکنن عجب تعجب کردیم .از یکی پرسیدیم چرا اینجا اینطوری دارن نگاه ما میکنند گفت سیاه ندیدن.:4:
بعد این ادم ما رفت روی یک صندلی نشاست بعد دو تا دوختر امدن بهش گفتن میتونیم عکس بگیریم .
این حالا نه خارجی بلده نه فارسی بلده حرف بزنه.خوب به دوخترها داره میگه یس یس زامبیا نیجریه من هست.
میگفت ال فهمید زامیا نیجریه کجا هست ال طرفه برازیلیا هست یس یس فهمید.
من دیگه از بس خندیده بودم اشکم در امده بود.
هرجا میرفتیم عکسش میگرفتن.

AnGeLiNa
05-01-2011, 07:34 PM
محمد ما خودمونم ژنمون خطريه
حالا يه خاطره بخاطر ممل از بندريا ميگم
جاتون سبز پارسال عيد رفتيم بندر.
يه بلوار داره نزديك دريا خيلى باحالو صدالبته شلوووغ
ما هميشه از اونجا ميريم بازار، پارسالم از همونجا رفتيم وقتى ميرفتيم يه پژو 405، با 4تا بندرى سبزه و بانمك توش بودن، اون پسره كه كنار راننده نشسته بود خيلى جوگير بود
يه آهنگ بندريم گذاشته بودن تو بلوار مانور ميدادن بقول ما دستى ميكشيدنو از اين كارا
اون بغليه بحدى جوگير شد كه نشست تو پنجره شروع بر رقصيدن كرد
ماهم پشت سرشون بوديم داشتيم به ديوونه بازياشون ميخنديديم كه يهو يارو بيچاره ميخواست پرت بشه بيرون چون راننده خيلى ناجور ترمز زد
بدبخت پسره از خجالتى رفت نشست سرجاش شيشه رو هم كشيد بالا، داداش ما به رفيقش گفت حالش خوبه؟ پسره گفت ها خوبه طوريش نشد من عمدا اين كارو كردم كه ملت حال كنن
خلاصه اينم يكى از هزاران خاطره ما از بندرعباس

پرسپولیسی.جنوبی
05-01-2011, 07:37 PM
حال کردی پس چقدر بندری ها باحالن:4:

علی تیفوسی
05-15-2011, 06:12 PM
سال 1387 بود و پرسپولیس بهترین هدیه تولدمو روز بعد تولدم یعنی 28 اردیبهشت بهم داد،یاد اون روز بخیر،بهترین روز تولد این سال های اخیرم بود اون روز و حماسه،یادش به خیر.

96 رویایی ................ سپهر سر طلایی

پرسپولیسی.جنوبی
05-16-2011, 07:26 PM
خوب یک خاطره تعریف کنم حال کنید.:4:
سال 1راهنمایی بارون میمد به ما هم یادمه شیر میدادن ولی چه شیری مزه ....میداد.
خلاصه خشاب بود ما 10 تاور میداشتیم بیرون از مدرسه بهم میزدیم.
یا میرفتیم به دخترا میزدیم.اقا اونروز حالا خوب بودم نمیخواستم به کسی بزنم.شیر بارم بود 3تا اقا دوتا دخترامدن کنارم با پا زدن تو اب اب ریخت رو بدنم حالا میخندیدن به من .تو دلم گفتم وایسا برات دارم.
کیفمو اوردم جلوم 2تا خشاب بیرون اوردم .زدن زیر فرار من دست به تیرم خوب بود :4:چون بچه بودم با سنگ میزدم بهشون.:4:
خلاصه میدویدن یکی پرتاب کردم خورد تو سر اون یکی شد زیر شیر پاستوریزه.
دومی برگشت سنگ برت کرد به طرفم جا خالی دادم شیر پرت کردم خورد تو سورتش .خلاصه فردای اون روز منو دیدن خنده میکردن از کنارم رد میشدن :4:.دیگه گفتم گناه دارن ولشون کنم.
معمولا با شیر به افغانی های محلمون میزدیم :24:

ندای سرخ
05-17-2011, 03:02 PM
نزدیکای 4شنبه سوری بود با دوستم بیرون بودیم 4.5 تا پسر بچه ی 10 .11 ساله نشسته بودن تا مارو دیدن اومدن طرفمون برای ترقه انداختن فهمیدن دوستم میترسه پسره دنبالش کرده بود تو خیابون این بودو پسره بدو :24:منم داشتم میخندیدم چشمامو بسته بودم .وقتی باز کردم دیدم داره طرفم ترقه پرت میکنه دوباره یکی شونم دنبال من کرد تا دیگه ول کن شدن :4:

AnGeLiNa
06-06-2011, 12:04 PM
ميخوام يه خاطره از سال آخر تحصيلم بگم
اگه اشتباه نكنم سالگرد ازدواج حضرت فاطمه وامام على بود و ما جشن داشتيم
از اونجايى كه ما خيلى كلاس باحالى بود هم مطرب داشتيم هم ساقى هم رقاص. واسه جشن به عشق ما گفتن پيش ها هم بيان.
ما كه آماده برپايى يك عروسى كامل بوديم، رفتيم كه بريم روى صحنه يهو ديديم عزرايئل يا همون مدير عزيزمون پيداش شد
هنوز نرسيده يه زهرچشم گرفت كه حسابى يخ كرديم.
خلاصه جشنو به كاممون زهر كرد.
از اونجايى هم كه بچه ها دلشون رقص ميخواست رفتيم تو كلاسمون كه درش فقط از تو باز ميشد ودرو بستيم و شروع كرديم.
بعضيا زيادى جوگير شدن فك كردن واقعا تو كازينوها تو لوس آنجلسن.
چشتون روز بد نبينه ديديم يكى از اونور دستگيره رو محكم ميكشه
شستمون خبر دار شد به پاهامون نامرد از آب دراومدن و خود عزرايئل پشت دره.
راه فرار نداشتيم
مجبورى درو باز كرديم خودش بود
به رديف اسمامونو نوشت
اولم اسم منه بيچاره رو نوشت
خدايى من نه خواننده بودم نه رقاص من دختر خوبى بودم.
اما كى باورش ميشد.
اسامى رو برد تو دفتر زنگ بزنه
جاى همگى خالى اينقد التماسش كرديم كه منصرف شد.
آخر بارم گفت پول بيارين ميخوايم آش بديم
نتيجه: بخشش گرگ بىطمع نيست

S-@-568
08-13-2011, 02:30 PM
1خاطره بگم از روزایی که پرسپولیسی 2اتیشه بودم.....
نه که الان نباشما...
با رفتن علی بخیه به اون تیم ابکی که ازش متنفرم و
نمخوام اسمشو بیارم از فوتبال سرد شدم...
وقتی رفت........ بی دلیل رف.........شایدم بادلیل.........
حتما دلیل داش.......
وگرنه دل منو نمیشکس........
میدونس چقد دوسش دارم.......
کارم ماهان سپاس خوندن بود اونروزا.......
وقتی شنیدم......باورم نشد.....فقط گریه کردم.......
1سال با فوتبال و پرسپولیس قهر کردم......
ازکنار دکه روزنامه فروشی رد نمیشدم که با پیرهن ابی نبینمش.......
تیوی نگا نمیکردم.......
نامه ای واسه ماهان نوشتم که فقط اشک بود روش.......
هنوز که هنوزه باپیرهن ابی ندیدمش...
نمخوام ببینمش...
هروخ میدونسم باتیمی مقابل پرسپولیسه بازی داره بازی و نگا نمیردم.....
تا روز دربی.........که گل زد.......میگن سرشو بالا نیاورد......
حتی دربی هم ندیدم....... تو حیات بودم.......صداش میومد.... میگن تو طول بازی سرشو بالا نیاورد....
اما چه فایده دلمو شیکس.......
ازش پرسیدم چرا رفتی.......
فقط گریه کردیم هر2مون.......
تنها کسی بود که عکسش رودیوار اتاقم بود......
عموم پارش کرد.......1سال باعموم حرف نزدم....
اونا که یادشونه میدونن چه خاطراتی داشتیم باهاش......
هنوزم واسم همون علی بخیس..........

S-@-568
08-13-2011, 02:49 PM
سوم راهنمایی بودم.......شاگرد اول مدرسه...رئیس شورای دانش اموزی...:4::4:
مدیر معاون با اسم کوچیک صدام میکردن.........
چاپلوس نبودما.......ولی بچه خوفی بودم
عابدزاده مریض شده بود....... بیمارستان بود..
شب وروز دعا میکردم......
قران میخوندم......اون موقع اعتقادمم محکم تر بود...... اما الان......
سر کلاس گریه میکردم.... یکی از دوسام که استخلالی بود یهو گف زبونم لال ایشالا نمیره خودتون جای ن ب بذارین دلم نمیاد من......
باهاش دهوا گرفتم ......اون مو بکش من مو بکش........اون بزن من بزن:24::24: حالا کی بزن......
غوغایی شده بود....
زنگیدن خونوادم اومدن........:cry: پروندمو دراوردن......:20::20:اینقد بابام اصرار کرد چون شاگرد زرنگه بودم و خوف فقط تعهد گرفتن ازم .....
جاتون خالی تورا مدرسه به خونه هم رفتم دهوا........:dava::dava:
از دسم فرار کرد غزاله.....
الان یادش میوفتیم هر2مون میخندیم.....
غزاله مخواس لج منو در بیاره فقط.....:kheng leader::kheng leader:
از این خاطره ها زیا دارم
اگه خواسین بازم میگم:4:

فلفل
08-13-2011, 08:06 PM
خاطره خوب باشه یا بد؟

الماس سرخ
08-13-2011, 11:54 PM
یه شب خوابم نمیبرد من و خواهرمم تو یه اتاق خوابیده بودیم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم اوضاع از این یکنواختی در بیاد:4: گفتم خواهرمو بترسونم بیدارش کردم گفتم تو اتاق یه موش هست:4: اونم که نیمه خواب بود هنوز گفت نه بابا خیالاتی شدی منم یواشکی دستمو بردم رو بالشش و یکی دو بار دستمو رو بالش کشیدم:24: همچین جیغی زد که خودمم زهره ترک شدم:4: خلاصه تا صبح هیچ کدوممون نخوابیدیم اون از ترس و من از خنده:ghah::ghah::ghah: منم نامردی کرده بودم بهش نگفته بودم شوخی کردم ولی فردا صبحش اعتراف کردم:4:

beckham
08-14-2011, 01:18 AM
یه خاطره میگم خیلی خنده داره
من و داداشم قرار بود بریم یه شر دیگه قرار بود داداشم بره دکتر از طرفی پسر دایییم خونمون بود اونم با خودمون بردیم.
وقتی که رسیدیم دوست داداشم اومد دنبالمون اونا آدم بزرگی بودن و از طرفی به قول معروف واسه خودشون خری بودن.و خیلی پولدار.ما رفتیم خونشون.شب بود و رفتیم یه رستوران نشسته بودیم همه ساکت بودن کسی حرف نمیزد.یه دفعه پسر داییم به دوست داداشم گفت تو چقد شبیه مارمولکی:24: همون لحظه ک اینو گفت من و داداشم اینقد بلند خندیدم که همه ما رو نگاه کردن.بیچاره پسر اینقد خجالت کشید.اونم با اون بزرگی ک داشت.

persha
08-14-2011, 01:53 AM
سال 87 بود من امتحان قرآن داشتم (کلاسی)پرسپولیسی بودم ولی دوآتیشه نبودم داداشم داشت فوتبال میدید فهمیدم که اگه پرسپولیس بازی رو ببره قهرمان می شه تو اتاقم بودم که دیدم داداشم داد زد وگفت:گگگگگگگللللل منم داد زدم وداد وهوارو.....خلاصه دیدم پرسپولیس گل خورده و قهرمانی بی قهرمانی قرآنم و دستم گرفتم و با یه تیر دوتا نشون زدم هم درسم و خوندم هم برای پرسپولیس دعا کردم همین جوری استرس زیاد و زیادتر میشد این عادل فردوسی پورم جو می داد داداشم داشت دور خونمون میچرخید وسجده میکرد منم هرچی بلد بودم میخوندم وسجده میکردم فقط هر دو مون راه میرفتیم سجده میکردیم اشکم در اومده بود مامانمم بی خیال بود. یدفه وقتی پرسپولیس گل و زد داداشم تا 10دقیقه می گفت:گگگگللللل خونه لرزید منم داد میزدم :خدا یا شکرت مامانم میگفت شما دیوونه اید. این بهترین خاطره من تو طول عمرم بود راستی از اون به بعد دوآتیشه شدم. :8:

ندای سرخ
09-21-2011, 04:05 AM
یه بار کلاس چهارم امتحان کلاسی علوم داشتیم:4:
منم تنفر دارم از این درس......
خلاصه امتحانو دادیم کلا 2تا سوال داشت هر کدوم 10 نمرهwarning
منم یه کلمه نخونده بودم
امتحانو دادیم
چند روز بعد زنگ آخر 5 دیقه به زنگ برگه هارو پخش کردن
به من برگه ندادن
منم خودمو زدم به اون راه:4:
بعد فرداش معلممون میخاست نمره هارو وارد کنه منم برگه نداشتم(میدونستم بد دادم خبری از برگه نگرفتم)
چند تا اسم مونده بود به من اجازه گرفتم رفتم حیاط به بهونه آب خوردن
یه ذره پله کیدم توحیاط تا زنگ خورد
زنگ بد معلممون خفتم کرد گفت نمرت چند شد
منم تیریپ مظلوم ورداشتم گفتم خانوم من فکر کردم برگم دست شماست
بد کمدشو ریخت بیرون برگه رو پیدا کرد اونم با نمره 0:4::24:
گفت برا همین سراغی از برگت نمیگرفتی؟
منم سرمو انداختم پایین :4:
رفتم نشستم :4:

red_horn
09-21-2011, 12:09 PM
وای ندا جون شما که درس خون بودی که

ندای سرخ
09-21-2011, 04:36 PM
نه بابا درس خون چی چی؟:4:
اول تجدیدیم در درس علوم 5 بود:24:

misagh27
09-21-2011, 04:54 PM
من یه بار دینی نخونده بودم (بدم میاد ) بعد ما زنگ نماز داشتیم زنگ اخر هم امتحان دینی بود!
ما امتحان دادیم بعد زنگ نماز خورد معلمه گفت خوب بچه ها برگه هاتونوبدین به من برین پایین منم شیطون بودم کتاب رو انداختم تو مانتوم رفتیم پایین یکی از بچه ها مارو دید اما دمش گرم لومون نداد!
کتاب رو نیگاه کردیم و جواب سوالهارو دیدیم.بعد اخر زنگ عذاب وجدان گرفتیم به معلمه گفتیم
خوب شد برگه رو جلو چشممون جر نداد!
فک کنم 12 گرفتم

misagh27
09-21-2011, 05:03 PM
یه خاطره هم همین امساله!
ما خونه خالمینا بودیم پسرخاله کوچیکه بادکنک انداخت سمت من منم اومدم با یه اسپک والیبالی توپرا رد کنم اون ور اقا من جلو کولر بودم نمیدونستم بعد پسر خاله بزرگم به فاصله یه متری از من نشسته بود.من بادکنک رو انداختم بالا یه ضربه محکم زدم بهش اقا این بادکنک صاف رفت خورد تو گردن پسر خالم.
یهم چشاش درشت شد گفت:ااااااااااا منم زدم زیر خنده

Karim
10-15-2011, 01:11 PM
سر کار بودم بیرون ایستاده بودم و با داداشم حرف میزدم
چشمم افتادبه یه دختره
زوم کرده بودم و میخواستم یه حرکتی هم بزنم
که نزدیک تر شد و سلام کرد
از صداش فهمیدم دختر عمومه،دماغشو عمل کرده بود:24:

ثنا بانو
10-15-2011, 01:49 PM
يه روز ساعت 9 كلاس داشتيم من ساعت هشت نيم دانشگاه بودم هنوز دوستام نيومده بودم همين جور نشسته بودم يهو دلم هوس سر خوردن رو سنگاي كف دانشگاه و كرد آقا همين جور داشتم سر مي خورد با يكي استادا برخورد كردم واي من رفتم تو سينه استادمونو باهم خورديم زمين واي چه صحنه شده بود ساعت بعد با همون استاد كلاس داشتيم حالا شما حال منو درك كنيد :24::sweet:

babak red
10-15-2011, 02:07 PM
یادمه سال دوم دبیرستان رشته انسانی رو انتخاب کردم که برم حقوق بخونم بعدش.دو تا از دوستام رشته ریاضی بودن.منم نمیتونستم دل بکنم از اینا.همش میرفتم سر کلاساشون. دبیرها هم میومدن وموقع حضوروغیاب اسم منم می نوشتن وجلسه بعدی هم حاضر میزدن. البته کلاسای انسانی دیر برگزار شد چون ساختمونش رو داشتن تعمیر میکردن یکم دیر شد.بعد از چند جلسه کلاسای ما راه افتاد ومن رفتم کلاس خودمون. سرکلاسای ریاضی حضور وغیاب میکردن ومنم غیبت میخوردم:4: اصلا من ریاضی نبودم که غیبت بخورم.بعدش همه دبیرا به مدیر گفتن و چند نمره از انضباطم کم شد:4: حالا بیا به اینا ثابت کن من الکی میومدم سرکلاس شماها:4:

babak red
10-15-2011, 02:20 PM
داشتیم با دوستم میرفتیم خونشون بعدش تو خیابونشون یه دختر خوش اندام دیدم وبه دوستم گفتم بیا تورش کنیم. گفت نه اینجا همه من و میشناسن زشته.من به حرفش گوش ندادم و از پشت سر یه چیزایی بهش گفتم. گفتم آی خانم خوشکله یواشتر برو ما هم برسیم و از این حرفا .چشمتون روز بد نبینه دیدم برگشت و تا من ودید زد زیر خنده.من ومیگی از خجالت سرخ شده بودم و شروع کردم به من ومن کردن ومعذرت خواهی. آخه خواهر همون دوستم بود که کنارم داشت می خندید:4:

ثنا بانو
10-15-2011, 04:29 PM
واي بابك گنده تو از مال منم بدتر بود:24::24::24::24::24:

babak red
10-16-2011, 01:37 PM
راهنمایی بودم یا پنجم دبستان. دقیق یادم نیست. دبیر انشا اومد سرکلاس و گفت واسه جلسه بعد با این موضوع انشا بنویسین: خاطرات سفر فضایی را بنویسید( فرض کنید رفتین فضا و هر اتفاقی افتاده بنویسین) گذشت تا هفته بعد که کلاس انشا شروع شد من تازه متوجه شدم که ننوشتم انشا رو.معلم هم یکی از بچه ها رو خواست که انشا شو بخونه.من سریع یه چند تا کلمه نوشتم که تنبیه نکنه یا نمره کم نده. منم که پیشونی سفید کلاس نفر بعدی من وگفت بیا پای تخته. رفتم وشروع کردم به خوندن.اینو خوندم:
به نام خدا من وچند تن از دوستام یه سفینه خریدیم و میخواستیم بریم فضا اما سوخت برای سفینه نداشتیم وگفتن سوخت فقط باید از امریکا بخرین و چون کشور ما با امریکا تو تحریمن نتونستیم سوخت بخریم و سفرمون لغو شد.
اینو که خوندم کل کلاس از خنده رفت رو هوا. یکی نبود خنده معلمه رو جمع کنه.دیدم معلمه خیلی خوشش اومد ولی گفت دفعه بعد سعی کن انشاتو کامل بنویسی ونمره من وداد:4:

ثنا بانو
10-16-2011, 01:43 PM
جالب بود :24::24::24:تو هم از اوناشي بابك 8745961